زن کویر

متن مرتبط با «کویر» در سایت زن کویر نوشته شده است

پرحرفی های زن کویر

  • نیلوبلاگ

    دنیای ما زنها با مردها خیلی فرق داره. از روابط گسترده ای که به سبب شغلم و به خاطر ارتباطات زیاد رفاقتی داشتم اینو با پوست و خونم حس کردم. چیه؟زَنَک کویر, خل شده اومده داره فیلسوفانه توضیح واضحات میده؟!...

    ادامه مطلب
  • زن کویر لج میکند

  • نیلوبلاگ

    ندا جزو زنهاییه که من بهشون میگم همه چی تموم. اونقدر زیباست که من که زنم دوست دارم مدتها بهش خیره بشم ، اونقدر ناز و غمزه تو حرف زدن و رفتارش داره که جذابیت خاصی بهش میده ، خوش لباس و شیک پوش و خواستنی هم که هست. از نظر موقعیت اجتماعی هم مهندسه و سرپرست یکی از واحدهای مهندسی شرکته. با اینکه دو سال ازم بزرگتره ولی واقعا مثل دخترای جوون جذاب و شیرینه.  آش...

    ادامه مطلب
  • زنی بنام زن کویر

  • نیلوبلاگ

    تا جاییکه خودمو می شناسم آدم به شدت پیچیده ای هستم. ظاهر و باطنم اونقدر فرق داره که گاهی خودم انگشت به دهان میمونم. نه اینکه فکر کنین خدای نکرده آدم دوروی منافق ریاکاری هستما ، نه . اتفاقا سادگی و بی شیله پیله بودنم در حد خُل وضعی و چِل بودنه. ولی ن...

    ادامه مطلب
  • یک عدد زن کویر لوس حیوان

  • نیلوبلاگ

    چند روز تعطیلی را کنار هم و خیلی معمولی گذروندیم. ما هم مثل بقیه از وقوع زلزله ناراحت و غمگین بودیم و مثل بقیه اخبارو پیگیری می کردیم. سیل عظیم کمکهای مردمی و همدردی های مردم بسیار قشنگ بود و نشون داد که شبکه های اجتماعی چقدر تو این زمینه ها می تونن...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(16)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (14) بعد از مدتها دوری از مادر و خواهر و فامیل و دوران غربت ، و بعد از نگرانیهای دوران بارداری به خاطر مردن بچه اولش ، xa0حالا علاوه بر مهر و محبت و توجه محمود که به سمت فاطمه برگشته بود ، وجود رضا ، نوزاد سالم و سرحالش ، زندگی را به کام فاطمه ک...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر (17)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (15) اون روز فاطمه با صغری زن باباحسن و ملکه دختر کوچیکش و رضا به حموم رفته بود. بچه ها حسابی خسته شون کرده بودن و دلاک با مشت و مال و کیسه کشی رنگ و روشونو عوض کرده بود. بعد از حموم به اصرار فاطمه ، صغری و ملکه کوچک هم به خونه اونا اومده و با...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(15)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (13) نزدیکیای غروب بود. جانُک، کار روزانه اش تموم شده و کم کم داشت جمع و جور می کرد که به سمت خونه بره. به عادت هر روز رفت سر حوض وسط حیاط. دستای سیاه و لاغرشو تو آب حوض فرو برد . آبی به صورت آفتاب سوخته و تکیده اش زد. با خیسی کف دستاش دو طرف ف...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(سوال)

  • نیلوبلاگ

    کلی زحمت کشیدم و عکسهای شخصیت های داستانو از این ور و اون ور پیدا کردم. کلی دوست و آشنا تو پیدا کردن عکسا بهم کمک کردن. دوست دارم عکساشونو اینجا بذارم تا کمی بهتر با شخصیتاشون آشنا بشین. ولی می دونین چیه ؟ با کمال شرمندگی بلد نیستم. لطفا راهنمایی نمایید. اصلا دوست دارین عکس کسایی که تو داستان هستن را ببینین ؟ نظرتون چیه ؟برچسبها: زنان کویر نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ | ...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(13)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (11) خیلی طول نکشید که محمود و فاطمه وسایل اندکشونو جمع کردن و آماده شدن برای رفتن. کاسه کوزه و لحاف و تشکها را بار خاور کهنه ای کردن و قرار شد فاطمه با پدرشوهرش با اتوبوس حرکت کنن و محمود و قاسم که می خواست برادرشو به سراوان برسونه و خیالش راحت باشه ، با همون خاور.راننده خاور رفیق بابا حسن بود. مردی اهل خاش که بین شهرهای کویری با ماشین قراضه اش بار می برد و خرج زندگی در میاورد. برهان ، مرد ...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(14)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (12) آفتاب وسط آسمون بود. گرما اگر چه به شدت تابستان نبود ولی بازم گرمای کویر مستقیم و سوزان و تحمل ناپذیره. ماشین باری وسط کویر راه جنوب شرقی کشور را پیش گرفته و لِک و لِک کنان پیش می رفت. نزدیکی های انار(یکی از شهرهای استان کرمان) رسیده بودن بدون اینکه هیچ کدوم از سه مردی که جلوی ماشین باری نشسته بود ، لام تا کام حرفی بزنه. سه مرد سگرمه ها را به هم قفل کرده و هر کدوم غرق در افکار خود به سر...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(10)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (8) حسن همچنان اصرار داشت که یکی از پسراش راضی به همراهیش تو تجارت و مهاجرت بشن. قاسم همون اول آب پاکی را ریخته بود روی دستشون و موضعش را مشخص کرده بود. حالا روی صحبت حسن با محمود بود. چهره محمود درهم و فکری بود. به نقطه ای خیره شده و سیگار لای انگشتاش بدون اونکه پکی بزنه ، دود میشد. محمود از وقتی که با فاطمه ازدواج کرده بود همه اش در حال تصمیم گیری بود. اولش فقط بخاطر قولی که داده بود میخو...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر ۱۱

  • نیلوبلاگ

    فاطمه(۹) زن دوباره با صدای جیغ مانندش بلقیسو صدا کرد و به داخل خونه برگشت. فاطمه یک لحظه خوف برش داشت." من اینجا چیکار می کنم؟ اصلا برای چی اومدم؟ اومدم چی بگم؟ منو چه به این فضولیا؟ اگه محمود بفهمه چی؟" صدای لخ لخ دمپایی که روی زمین کشیده میشد نزدیک تر شد. فاطمه روشو تنگ تر گرفت که اگه کسی رد شد اونو نشناسه. فاطمه جراتشو از دست داده بود. عقب گرد کرد. پشیمون شده بود. می خواست برگرده. ای کاش نیومد...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(12)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه(10) شربت سکنجبین را که خورد حالش بهتر شد. کمی شجاعت پیدا کرد. "من میدونم که نباید میومدم اینجا. جای من اینجا نیست.اگه محمود هم بفهمه حتما عصبانی میشه." همین جمله اول موضع فاطمه را مشخص کرد. پس محمود چیزیش نشده بود و فاطمه برای پس گرفتن شوهرش اونجا بود. ولی همون جمله اول نوعی نگاه از بالا به پایین داشت. "من نباید میومدم اینجا". همین جمله فاصله بزرگی مینداخت بین فاطمه کوچک نجیب و ساده و بلقیس...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(۹)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه(۷) آخرای تیرماه سال ۱۳۲۷ بود. گرمای کویر بیداد میکرد. آفتاب کم کم داشت به وسط آسمون می رسید. خونه تقریبا آروم بود. زنها مشغول کار تو اتاق کارگاه بودن. کسی حرفی نمیزد. پیرهنای نخی گشاد خودشونو با آب خیس کرده بودن که گرما را تحمل کنن. سکین رفته بود سری به پدرش بزنه. نصرت پشت سر هم به تکه کاهگل توی دستش دندون میزد و با ولع مزمزه می کرد. شکم بزرگش تقریبا روی دستگاه افتاده بود. خانم سلطان رنگ و ...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(6)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (5) انقلابی در وجودش ایجاد شده بود. وقتی این دخترک نحیف و ضعیفو تو بغلش محکم گرفته بود ، حتی ثانیه ای به یاد آغوش گرم و زنونه بلقیس نیفتاده بود. محمود از وقتی خودشو شناخته بود ، بچه یتیم بی مادری بود که پدرش هم بدنبال زندگی جدید خودش رفته و همیشه زیر سایه قاسم بود. این دو برادر اگر چه از نظر اخلاقی خیلی متفاوت بودن ولی مثل یک روح در دو بدن رابطه ای اکنده از حرمت و محبت بهم داشتن. قاسم ، محمو...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(7)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (6) سروصدای زنها از اتاق کارگاه میومد. بچه ها کم کم بیدار می شدن و با چشمایی خواب آلود در حالیکه از سرمای هوای بیرون فرار می کردن ، به سمت دستشویی می دویدن. ،آفتاب کویر فرقی نداره که در چه فصلی باشه ، همیشه پررنگ و زندگی بخش خودنمایی می کرد. طیبه و رضا و صدیقه ، بچه های نصرت ، ننه شونو صدا می کردن و نون می خواستن. غلام و مرضیه بچه های حشمت کوچکتر از اون بودن که حرفی بزنن ولی گریه بلد بودن. ا...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(8)

  • نیلوبلاگ

    فری (2) اون موقع ها خیلی از خانواده ها به خاطر اینکه از نظر مذهبی مخالف بودن که دخترا معلم مرد داشته باشن ، نمیذاشتن دختراشون درس بخونن. معمولا دخترا یا سواد نداشتن و یا فقط تا مقطع سیکل درس می خوندن. فری –اما- درس خوندن را دوست داشت. آرزو داشت که دکتر بشه و برای درس خوندنش هدف داشت. او همیشه تو رویاهاش به روزی فکر می کرد که خودش پول در بیاره و برای پدر و مادرش کاری بکنه. فری کوچکترین بچه قاسم و س...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(4)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (3) خونه کوچک و تک اتاقه و سرد و تاریک فاطمه کجا و خونه بزرگ و جادار و سرسبز و شلوغ محمود کجا. فاطمه در دنیای بچگی احساس می کرد وارد یک شهر غریب شده. اتاقهای دور تا دور حیاط بزرگ پر بود از دختر عموها و شوهر و بچه هاشون. دو اتاق محمود کنار اتاق های قاسم و سکین ، آفتابگیر و بزرگ ، نزدیک دالون" xa0دست به آب " (مستراح) بود. برای همین هم همیشه رفت و آمد نزدیک اتاقشون بیشتر از همه جا بود. حوض بزرگ و...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(5)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (4) در عالم کودکی فهمیده بود. فهمیده بود که محمود دوستش نداره. فهمیده بود که عروسی که از ترس دوماد خودشو خیس کنه مورد توجه قرار نمیگیره. سردش بود. می ترسید. تنهایی را با همه وجودش حس می کرد. خودشو زیر کرسی کشید و بغضش ترکید. ای کاش الان تو خونه خودشون بود. کنار مادر و خواهراش خوابیده بود و خواب هفت پادشاهو میدید. چقدر تو همون خونه خرابه خوشبخت بود. دلش شور می زد. محمود چیزی از او نخواسته بود...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر (3)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (2) فاطمه از ازدواج کردن فقط جشن عروسی و لباس و کفش نو را می فهمید. درسته که از سن کم به سبب جبر روزگار وارد دنیای بزرگترها شده بود ، ولی هنوز خیلی بچه بود. بدن ضعیفش هنوز به اندازه کافی رشد نکرده و حتی عادت ماهیانه نشده بود. فقر و نداری و یتیمی و نداشتن خوراک خوب دخترک را حسابی رنجور و ضعیف ک...

    ادامه مطلب