فاطمه (8)
حسن همچنان اصرار داشت که یکی از پسراش راضی به همراهیش تو تجارت و مهاجرت بشن. قاسم همون اول آب پاکی را ریخته بود روی دستشون و موضعش را مشخص کرده بود. حالا روی صحبت حسن با محمود بود. چهره محمود درهم و فکری بود. به نقطه ای خیره شده و سیگار لای انگشتاش بدون اونکه پکی بزنه ، دود میشد. محمود از وقتی که با فاطمه ازدواج کرده بود همه اش در حال تصمیم گیری بود. اولش فقط بخاطر قولی که داده بود میخواست فاطمه کم و کسری نداشته باشه ولی بعدش کم کم چنان مجذوب سادگی و زیبایی فاطمه قرار گرفته بود که روز به روز بیشتر می خواستش. از اون طرف بلقیس ، زنی که رفیق و یار غار دوران تنهایی و تجردش بود ، با وجود همه سنگ اندازی های زری سوخته همچنان دوستش میداشت. اوایل ازدواج و بعد از اون صبح کذایی که بلقیس را خونین و کتک خورده یافت ، با خودش تصمیم گرفت که دیگه به سراغ بلقیس نره. ولی با شروع حاملگی فاطمه و عق زدنهای شبا نه روزیش و بی حالیش ، انگاری بهانه ای پیدا کرده بود که بازم به سراغ بلقیس بره. ولی این به این معنی نبود که هربار که تو مسیر خونه زری سوخته قدم بر میداشت عذاب وجدان نداشته باشه و احساس گناه نکنه. هربار که شب را پیش بلقیس می گذروند چنان از خودش عصبانی و ناراحت میشد که با یک کلمه غرغر فاطمه ، ناخواسته همه خشمش را سر فاطمه خالی میکرد. محمود زندگیشو دوست داشت. فاطمه را دوست داشت. بچه ای که حالا تو شکم فاطمه رشد می کرد را اندازه همه دنیا می خواست. ولی بلقیس، همچون معجونی داغ و فرحبخش و اعتیاد آور ، شده بود بهانه ای برای تحمل سختی ها و مشکلات و فقر. حالا با پیشنهاد پدرش می تونست کار خوبی را پیش بگیره و درآمدش را بیشتر کنه. این فرصت ، می تونست زندگی خودشو زن و بچه اش را عوض کنه. ولی چرا تصمیم گیری اینقدر براش سخت بود ؟ بلقیس. محمود به یاد نداشت توی تصمیم گیریهاش حتی یک لحظه بلقیس را فراموش کرده باشه.
"بابا ، این تصمیمو که نمیشه یک شبه گرفت. بذار منم فکر کنم. سبک سنگین کنم. ببینم می تونم بیام یا نه ؟ " این جمله اگر چه کاملا جواب مثبتی نبود ، ولی به هر حال منفی هم نبود. حسن نفس راحتی کشید و با خیالی تقریبا راحت ادامه حرفشو شروع کرد. هیچکس تو اون اتاق متوجه چهره خوشحال و خندان فاطمه نشد.
"مطلب دیگه ای که منو به یزد کشوند اینه که من برای گسترش تجارتم به سرمایه احتیاج دارم. اومدم خونه را بفروشم و پولشو سرمایه کنم . به اندازه کافی همه تون مفت و مجانی تو این خونه نشستین. حالا وقت اونه که هر کی بره سراغ یه سقف بالاسر. منم که قرار نیست پولشو حروم کنم. پولشو میزنم به کار و حسابی سود می کنم. طرفهای تجاری خوبی تو پاکستان پیدا کردم و می تونم به قیمت خوبی پارچه بخرم. برای همین هم به یکی از شماها احتیاج داشتم. اگه محمود همراه من بیاد ، قاسم می تونه اینجا دکانی اجاره کنه و جنسی که از پاکستان می خریم را بفروشه. برای فروش خونه هم لازم نیست به غریبه بفروشیم . قیمت می کنیم و هر کدوم از شما ها خریدار بودین می تونین بخرین. اول به شماها گفتم فردا هم به خواهراتون میگم."
اخمای قاسم و محمود تو هم رفته بود. بدون تردید پدرشون حق داشت مال خودشو هر کاری بکنه ولی تو این وانفسای بی پولی چطوری می تونستن خونه دیگه ای پیدا کنن ؟ اصلا چطوری از هم جدا بشن ؟ از طرفی با بدبینی هر چه تمام تر فکر می کردن همه اینها زیر سر زن باباشون صغری است. شب به آخراش رسیده بود. سکین پتویی برای پدرشوهرش پهن کرد و دو برادر با صورتی گرفته عبایی روی دوش انداخته و فکری ، پا به حیاط گذاشتن. شب خنکی بود. آسمون کویری یزد مثل همیشه پر ستاره بود. قاسم دستشو روی شونه محمود گذاشت "داداش من سه تا بچه دارم. سختمه برم. ولی تو هنوز اول زندگیه. فاطمه که بارشو زمین گذاشت و بچه ات به سلامتی به دنیا اومد ، جمع کن برو پیش بابا. اینجوری حواست هم هست که بابا همه پولاشو به اون صغری و بچه هاش نده. زندگیت سروسامون میگیره. منم اینجا کنار خواهرام می مونم. هر کاری هم داشتی برات انجام میدم " . محمود جوابی نداد. کاسه مسی کنار حوض را از آب پر کرد و روی درخت قدیمی انجیر ریخت. "حالا پول خونه را از کجا بیاریم؟ " ."فردا بریم کارخونه ببینیم می تونیم وام بگیریم ؟ زنها هم یکی دو تیکه طلا دارن حتما. نگران نباش. فروشنده بابای خودمونه غریبه که نیست. "
فاطمه دیگه براش مهم نبود که خونه را ممکن بود از دست بدن. تنها چیزی که بهش فکر می کرد این بود که شاید محمود قبول کنه و از یزد برن. و اگه از یزد برن ، دیگه بلقیسی وجود نخواهد داشت.
تو خونه حسن ولوله ای به پا شده بود. خانم سلطان و نصرت و حشمت به همراه شوهراشون ، دائما تو اتاق قاسم بودن و مشورت می کردن. حسن خونه را قیمت کرده بود و چون زمین خونه خیلی بزرگ بود ، می خواست تکه تکه اونو بفروشه. این خونه از دو نسل قبل از حسن به او رسیده بود. حدود دو هزار متر زمین خونه بود. البته به جز همون چند اتاق و مطبخ و زیرزمین ساختمون دیگه ای نداشت ولی تا دلت بخواد حیاط بود و باغچه. کل زمین را 22 هزار تومن قیمت کرده بودن. خواهرا و برادرها در به در به دنبال جور کردن پول بودن. گوشواره اناری ها(گوشواره هایی به شکل گل انار با نگینهای قرمز که تو یزد ساخته میشه ) به فروش رسیدن ، بقچه سوزنی (نوعی بقچه که از پارچه ای مرغوب و همراه با آستری دوخته میشه و روی اون ملیله دوزی یا گلدوزی میشه و بیشتر برای رفتن به حموم استفاده میشده. هر عروسی تو جهیزیه اش چند تا از این بقچه ها داشته )، ظروف مسی ، زنجیر چینابی (نوعی زنجیر طلا که با طرحی از گل و بلبل با طلای 20 عیار ساخته میشه و مخصوص یزده) و هر چی قابل فروش بود به فروش رسید .پولهای روز مبادای هر خانواده جمع شد. هر کدوم با کلی قرض و قوله از این و اون بالاخره تونستن گوشه ای از خونه پدری را بخرن. دخترها همون یک اتاق خودشو به علاوه بخش کوچیکی از حیاط سهمشون شد. قاسم و محمود هم تونستن همون دو اتاق خودشون و مطبخ را خریداری کنن. بخش بزرگی از خونه و حیاط را هنوز نفروخته بودن. قاسم با حسن صحبت کرد و قرار شد فعلا همین مقدار سرمایه را بهش بدن و حسن مابقی خونه را نفروشه و غریبه وارد خونه نکنه. دفعه بعد اگه دوباره پول لازم شد ، پیغامی بفرسته و قاسم کارو تموم کنه.
فاطمه خوشحال بود. خوشحال بود و اشک می ریخت. با دستش پیش می کشید و با پا پس میزد. یه دلش نمی خواست بره و از شهر و دیار و فامیل دور بشه و یه دلش خوشحال بود که بلقیس از زندگیش حذف میشه. محمود هنوز جواب قطعی را نداده بود ولی به نظر می رسید که مخالف هم نیست. محمود به شدت آدم زرنگ و کاری بود. از اونایی که دست به خاکستر می زنن طلا میشه. با دقت و ظرافت کار می کرد و پول در آوردن براش مهم بود. بر عکس قاسم ، به شدت دست و دل باز بود. هر چی در میاورد را بدون پس انداز با بقیه شریک میشد. در خونه اش همیشه باز بود و سفره فقیرانه اش برای همه پهن. فاطمه دستی روی شکم برآمده اش کشید. بچه تکونی خفیف خورد. گرما بیداد می کرد. حسن هنوز نرفته و منتظر تصمیم محمود بود که اگه مثبت بود با هم به سراوان برن. فکری به ذهن فاطمه رسید. سرشو تکون داد. او هرگز نمی تونست اون کارو بکنه. اگه محمود می فهمید پوستشو می کند. از طرفی چه طوری تو روز روشن به در خونه زری سوخته بره؟ چی بگه ؟ "نه این افکار بخاطر ویار حاملگیه. نباید بهش اهمیت بدم. برم به بلقیس چی بگم ؟ اصلا منو تو اون خونه راه نمیدن. " قبل از اینکه پشیمون بشه چادرشو سرش انداخت و به سمت کوچه براه افتاد. "سکین من زودی میرم به خونه ننه ام سر میزنم و میام " . و فاطمه تو راه خونه بلقیس بود.
به دور و برش نگاهی کرد. کسی اون طرفا نبود. آفتاب وسط آسمون بود و عرق از سرو روی فاطمه می بارید. "ای کاش لباس خوبی پوشیده بودم. حداقل موهامو شونه کرده بودم. یه کم سرخاب میزدم. آخه با این شکم گنده و رنگ و روی پریده برم به بلقیس چی بگم ؟ " درخونه زری سوخته بسته بود. فاطمه با ترس و نگرانی در زد. صدای پایی نزدیک میشد. دل تو دل فاطمه نبود. زنی در خونه را باز کرد. "من با بلقیس خانم کار دارم " زن با صدای جیغ مانندش داد زد "شما کی باشین که با بلقیس ما کار داری ؟ اگه از اون زنای شوهرداری که دائم دنبال شوهراشون راه میفتن و اینجا دنبال شوهرای بی غیرتشون میگردن ، اشتباه اومدی. اینجا شوهر هیشکی وجود نداره. چرا دست از سر ما بر نمیدارین ؟ " فاطمه مستاصل به زن نگاه کرد. پیرهن بی استین نخی تنش بود. پاهاش لختش را واجبی مالیده و بدون مو بود. موهای بلندش را حنا گذاشته و اثراتی از سرخاب و سرمه شب قبل تو صورتش دیده میشد. فاطمه با خجالت خواهش کرد " بهش بگین منم. زن محمود" . زن ، لبخندی تمسخر امیز زد. با کینه و نفرتی که هر زن روسپی به یک زن شوهردار نگاه میکنه ، دوباره جیغ زد " بلقیس زن محمود جونته. اومده ازت تشکر کنه ".
ادامه دارد. . .
زن کویر نوشت : به شدت شلوغم. شرمنده ام که نتونستم کامنتا را جواب بدم. ولی همه را می خونم. همراهم باشین.
برچسبها: زنان کویر

نوشته شده توسط زن کویر در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: زنان,کویر,
نویسنده:
بازدید: 151
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 5:38