فاطمه(10)
شربت سکنجبین را که خورد حالش بهتر شد. کمی شجاعت پیدا کرد. "من میدونم که نباید میومدم اینجا. جای من اینجا نیست.اگه محمود هم بفهمه حتما عصبانی میشه." همین جمله اول موضع فاطمه را مشخص کرد. پس محمود چیزیش نشده بود و فاطمه برای پس گرفتن شوهرش اونجا بود. ولی همون جمله اول نوعی نگاه از بالا به پایین داشت. "من نباید میومدم اینجا". همین جمله فاصله بزرگی مینداخت بین فاطمه کوچک نجیب و ساده و بلقیس زیبا و لوند و به تعبیری نانجیب. تمام حس ترحم و مهربونی که بلقیس تا همین چند لحظه پیش نسبت به فاطمه احساس می کرد ، از بین رفت. تبدیل شد به همون نفرت همیشگی که نسبت به زنهای شوهردار دماغ بالای پر ادعای حق به جانب داشت. زنهایی که از ارتباط و هم کلام شدن با او پرهیز داشتن و براش پشت چشم نازک می کردن. و حالا این دخترک ریقوی شکم گنده با یک جمله تمام حس برنده بودن و مالک بودن بلقیس را از بین برده بود. لحن بلقیس تلخ شد. چهره در هم کشید."بگو برای چی اومدی اینجا خانم کوچیک. رئیسم کلی دعوام کرده که چرا راهت دادم. حالا زود بگو چیکار داری و برو".
"من حامله ام. هفت ماهه ام. از وقتی که حامله شدم اخلاق محمود عوض شده. شبها خونه نمیاد. جواب سربالا بهم میده. حالا هم باباش اومده میگه بریم سراوان. من راضی نیستم برم غربت. ولی اگرم اینجا بمونیم من زندگی ندارم. اومدم بهت بگم دست از سر محمود بردار. بسه دیگه. من از شب عروسیم آب خوش از گلوم پایین نرفته . همش حرص خوردم و اشک ریختم. محمود مرد خوبیه اگه تو نباشی. مرد زندگیه اگه تو نباشی. تو که کاسبیت همینه چرا بین این همه مرد ول کن محمود نیستی ؟ " جمله آخرو که گفت لب به دندان گزید. خودش هم شرمش شد. اشاره مستقیم به شغل بلقیس و وضعیت اون مطمئنا موقعیت گفتگو را از بین می برد. قبل از اون که بتونه سرشو بلند کنه ، صدای بلندی شنید ، دردی عمیق روی گونه اش احساس کرد و اشک از چشماش سرازیر شد. بلقیس طاقت نیاورده بود. حرفای فاطمه کوچیک مثل تیری زهر اگین تو قلبش فرو رفت. درسته که راست می گفت. شغل بلقیس همین بود. ولی چرا نمی فهمید که بلقیس راضی به این وضع نیست. چرا هیچ زن دیگه ای نمی فهمید که بلقیس خوشحال نیست. گیر افتاده. قبل از اینکه فکر کنه دستش بلند شد و سیلی محکمی به صورت فاطمه نواخت. دیگه جای صحبت باقی نمونده بود. "پاشو گمشو از اتاق من برو بیرون. چطور جرات می کنی با من اینطوری حرف بزنی. فکر کردی چون تحویلت گرفتم برام آدم مهمی هستی ؟ هر خری می خوای باش.
به من چه که شوهرت دوستت نداره. به من چه که عرضه نداری شوهرتو برای خودت حفظ کنی ؟ به من چه که . . . " فاطمه پر از کینه و نفرتی انباشته و دردی که توی گوشش احساس می کرد ، پرید به سمت بلقیس.
زری سوخته که تو حیاط فالگوش ایستاده و هر لحظه منتظر بود که بلقیس فاطمه را راهی کنه ، دید که موهای بلقیس تو دستای فاطمه کشیده میشه و بلقیس با مشت و لگد فاطمه را می کوبه. زنها را به کمک طلبید و فاطمه و بلقیس کبود از کتک را از هم جدا کردن. "بار اخرت باشه که پاتو می ذاری این طرفا. اگه تو کوچه ما پیدات بشه میدم اصغر آژان باباتو در بیاره. دختره پتیاره . به محمود هم پیغام میدم دیگه اینجا پیداش نشه. گمشو برو. خدا ذلیلت کنه بلقیس که همش برام درست می کنی". بلقیس با خشمی افسار گریخته و سینه ای پر از حقارت به اتاق برگشت. سر بر زانو گذاشت و با صدای بلند خودشو نفرین می کرد و گریه سرداد.
فاطمه از خونه زری که بیرون اومد ، چادرشو مرتب کرد. رفته بود چه غلطی بکنه. همه وجودش درد داشت. خسته و تحقیر شده به سمت خونه مادرش راه افتاد. نمیتونست با اون وضع به خونه بره و جواب خواهرشوهراشو بده. بهتره بره خونه معصوم و خودشو مرتب کنه.
هر دو زن نیش خودشونو به هم زده بودن. هر دو عاشق ، هر دو پر از مهر به یک مرد، یکی سربلند از داشتن فرزند مرد تو شکمش ، دیگری مغرور از داشتن علاقه مرد. ولی حالا هیچ کدوم حال خوبی نداشت. فاطمه به عشق محمود به بلقیس حسادت می کرد و بلقیس به امنیت و وجود بچه محمود.
عصر تابستون تو یزد فرقی با ظهر نداره. آفتاب سوزان و هوا دم کرده و گرمه. محمود و قاسم از کار فارغ شده و سوار بر دوچرخه تو افکار خودشون غرق بودن. "ببین محمود برادر من ، من نمی خوام تو کارت فضولی کنم. همه جوره هم قبولت دارم. می دونم دعوا و کتک کاری بین زن و شوهر هست و شب فراموش میشه. ولی هم تو خوب می دونی و هم من می دونم که فاطمه گناهی نداره . زبون درازیش بهونه هست. تو دلت پیش اون زنیکه هست. دستم بشکنه که تو را هل دادم بری زن بگیری. فکر می کردم عاقل میشی و دست بر می داری. آخه مرد تو بچه داری از فاطمه. این دختر گناهی نداره . مثل کلفت تو خونه کار می کنه. تو کارگاهم با اون شکمش از همه زنها بیشتر کار می کنه. تنها امیدش تویی. بیا و دست بردار از این بلقیس. دست زنتو بگیر و همراه بابا برو سراوان. هم کارو کاسبیت خوب میشه هم کنار بابا هستی و ما خیالمون راحته که یکی از ما پیش بابا هست و حواسش هست که بچه های صغری چیکار می کنن. من که میدونم این شک تو بخاطر چیه. وگرنه خودت هم می دونی که رفتن به سراوان به صرفه هست. منم اینجا جنسایی را که می فرستی را می فروشم. پارچه ، روبالشتی ، ملافه ، کاسه ، کوزه . . . هرچی فکر کردی خوبه بفرست." محمود همیشه احترام خاصی برای قاسم قائل بود. سر بلند نکرد. به پدالهای دوچرخه فشار میاورد و به ته خیابون خیره شده بود. باد شدیدی از دور دست نمایان شد. گرد و خاک کم کم شروع میشد. یزد با توجه به نزدیکی به کویر و نداشتن کشاورزی ، طوفانهای بدی داره. یک دفعه شروع میشه و هرچی خاک هست بلند می شه. اونقدر خاک میشه که چشم باز نمی شه. طوفانهای یزد مختص اواخر تابستون و اول پاییز و اول بهاره. وقتی طیفون (به لهجه یزدی طوفان) میشه همه به داخل خونه میرن. در و پنجره ها را می بندن و منتظر می مونن تا طوفان تموم بشه. آسمون سیاه شده بود. دو برادر سرعتشونو بیشتر کردن و سعی می کردن با دست جلوی فرو رفتن خاک تو چشماشونو بگیرن.
نزدیک کوچه رسیده بودن که صدای بچه ها را شنیدن. بچه های قاسم و نصرت سرکوچه بودن. تو این طوفان اینجا چیکار می کردن. بچه ها صداشونو بلند کردن عمو محمود ، دایی محمود بدو بیا که فاطمه حالش خوب نیست. محمود دوچرخه را رها کرد و با عجله به سمت خونه دوید. فاطمه تو اتاق خوابیده و جیغ میزد. صورت و دستاش جا به جا کبود بود. سکین تند تند قابلمه آب جوش میاورد. خانم سلطان دست فاطمه را گرفته بود و دعایی زیر لب می خوند. نصرت و حشمت با چهره هایی نگران تیکه پارچه ها را از بقچه در میاوردن. "الان که وقتش نیست. هست ؟ این چرا کبوده صورتش ؟ چی شده ؟ " . خانم سلطان صلواتی فرستاد." از صبح گفت میرم خونه ننه ام. رفت و دیر اومد. وقتی هم اومد با این صورت کبود و وضع به هم ریخته بود. دردش کم کم شروع شد. بچه ها را دنبال معصوم هم فرستادم . معصوم اصلا خونه نبود. نمیدونم این دختر کجا رفته و چه بلایی سر خودش آورده. ولی الان وقتش نیست. با این حال بچه داره میاد. امشب میزاد" محمود به فاطمه نگاه کرد. دخترک از درد به خودش می پیچید. قاسم تو اون طوفان با عجله به دنبال ماما عزت رفت.
نوزاد ،دخترک مرده ای بود .هیچ کس نفهمید که اون بچه به خاطر ازدواج فامیلی محمود و فاطمه ، مرده بدنیا اومد یا کتک کاری فاطمه و بلقیس باعثش شده بود. خانم سلطان نگران و دلواپس به فاطمه امید میداد که ایشالا بچه بعدیت سالم باشه. و فاطمه میون اشکاش می نالید که نکنه مثل خانم سلطان بچه هاش براش نمونن. کینه فاطمه از بلقیس بیشتر شده بود و زبونش درازتر.
محمود که فهمید چه اتفاقی بین فاطمه و بلقیس افتاده ، خیلی ناراحت شد. نمی دونست بیشتر از دست این دوزن عصبانیه یا از دست خودش.محمود روزگار خوبی نداشت. شک بین انتخاب فاطمه یا بلقیس همیشه همراهش بود. خودش هم می دونست که دیگه نمی تونه با این روال ادامه بده. فاطمه ، زنش بود. دوستش داشت. و قرار بود براش بچه بیاره که با نادانی همه چیزو به هم ریخته بود. و اما بلقیس. . .
محمود که وارد شد ، همون چیزی را روی صورت بلقیس دید که روی صورت فاطمه بود. کبودی. این دو تا چقدر همدیگه را زده بودن. بلقیس باورش نمیشد که محمود برگرده. با اتفاقی که برای فاطمه افتاده بود ، بلقیس امیدش را از دست داده بود. ولی حالا محمود اینجا بود. تو اتاق بلقیس.
"نمیدونم تو باعث شدی بچه ام بمیره یا نه. ولی حق نداشتی روی زن من دست بلند کنی. اونم زن حامله. ولی از تو بعید نیست. از تو هیچی بعید نیست. کسی که هر روز و هر شب کنار یکی می خوابه و تنش را در اختیار بقیه میذاره ، معرفت نداره. لوطی نیست. فاطمه مهمون تو بود. حامله بود. از تو چند سال کوچیکتر بود. می تونستی با چند تا کلمه آرومش کنی. اون وقت گرفتی کتکش زدی ؟ باعث شدی بچه ام بمیره؟ این چه عشقیه که میگی ؟ مگه نمیگی دوستم داری ؟ پس چرا مادر بچه مو کتک زدی ؟ " بلقیس مثل مجسمه یخ زده بود. فکر کرده بود محمود برگشته. ولی این حرفها ، مثل نیش می رفت تو قلبش و آزارش میداد. احساس پستی و حقارت چنان وجودشو پر کرده بود که بقیه حرفای محمود را نشنید. محمود سیگارشو خاموش کرد. بلند شد. " فقط اومدم بگم من دارم با زنم از این شهر میرم. از روزی که دیدمت عاشقت شدم. همیشه دوستت داشتم. آرزوم بود می تونستم بگیرمت. ولی حالا دیگه دوستت ندارم. میخوام برم و به زن و زندگیم بچسبم. با همه نامردیت ، برات خوشبختی آرزو می کنم". سرش گیج رفت. چشاش سیاه شد. دوید دنبال محمود و از پشت بغلش کرد. دو دلداده همدیگه را تنگ در آغوش گرفتن و بوسیدن. و محمود رفت.. .
ادامه دارد. . .
زن کویر نوشت : راستش نمیشه هیچ کدوم از آدمهای داستانو قضاوت کرد. هر کدومشون برای خودشون دلایلی دارن و خودشونو محق می دونن. برای همین من دقیقا بر اساس گفته های خودشون داستانو پیش بردم و فقط کمی پر و بالش دادم. همراهم باشین و نظراتتون برام مهمه
برچسبها: زنان کویر

نوشته شده توسط زن کویر در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: زنان,کویر,
نویسنده:
بازدید: 178
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 5:38