زنان کویر(5)

خرید بک لینک

فاطمه (4)

در عالم کودکی فهمیده بود. فهمیده بود که محمود دوستش نداره. فهمیده بود که عروسی که از ترس دوماد خودشو خیس کنه مورد توجه قرار نمیگیره. سردش بود. می ترسید. تنهایی را با همه وجودش حس می کرد. خودشو زیر کرسی کشید و بغضش ترکید. ای کاش الان تو خونه خودشون بود. کنار مادر و خواهراش خوابیده بود و خواب هفت پادشاهو میدید. چقدر تو همون خونه خرابه خوشبخت بود. دلش شور می زد. محمود چیزی از او نخواسته بود که او نتونسته باشه راضیش کنه. اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده بود. جای محکم دستای محمود روی بازوهاش درد می کرد. وقتی مثل پر بلندش کرد و روی طاقچه گذاشت. نگاه محمود را تو تاریک روشن اتاق به خاطر داشت. حالا باید چیکار می کرد؟ به اتاق قاسم و سکین بره ؟ به اتاق دختر عموهاش بره ؟ کم کم بر اثر گریه و خستگی پلکهاش سنگین شد و به خوابی آشفته رفت.

محمود یقه کتش را بالا داده بود. باد سردی می وزید. پرنده تو خیابون پر نمی زد. سیگاری گیراند و پک عمیقی به سیگارش زد. مثل شبهای دیگه این خودش نبود که مسیر خونه زری سوخته را می رفت بلکه پاهاش ناخود آگاه این مسیرو می رفتن. آهسته قدم بر می داشت. دیشب به بلقیس قول داده بود که مثل هر شب بهش سر بزنه. بهش قول داده بود که زن جوونش را فقط به چشم دخترعمو نگاه کنه و همه عشق و علاقه اش مال بلقیس باشه. چه شبهایی که با بلقیس سر کرده بود. بلقیس هر آنچه یک زن باید بدونه و باشه را هم بود و هم می دونست. بلقیس برای محمود لوطی بود. می بخشید. برای محمود از هیچی کم نمی ذاشت. از عشق و گرمای تنش با همه وجودش می بخشید. بدخلقی های محمود در آغوش بلقیس فراموش می شد و محمود ورزشکار و بلند بالا در دستای بلقیس مثل موم نرم می شد. به نزدیکی خونه زری سوخته رسیده بود. چند قدمی بیشتر فاصله نداشت. می تونست مثل هر شب بی خیال از همه دنیا به سراغ عشقش بره ولی یک لحظه صورت ترسیده و چشمای درشت و خیس فاطمه را فراموش نمی کرد. دخترک در وجود محمود چی دیده بود که خودشو خیس کرده بود؟ فاطمه با همه لاجونی و لاغری و بچگیش ، زیبایی چشمگیر معصومه مادرشو به ارث برده بود. چشمایی به غایت درشت و عسلی با مژ ه هایی بلند ، موهای پرپشت مشکی ، ابروهای کمونی ، دهانی تنگ و لبهایی دخترونه. در کمال سادگی زیبا بود. این دخترک اومده بود که زن و شریک زندگی محمود باشه. تو دلش به قاسم بد و بیراه می گفت که اینطوری به دردسر انداخته بودش. محمود هیچ وقت از زن عموش معصومه خوشش نمی آمد. معصومه برای طبقه اونا زیادی زیبا بود. همیشه زبانزد اهالی محل بود. وقتی هم تو جوونی بیوه شد ، چشم خیلی از مردای محل دنبالش بود. و محمود غیرتی و متعصب اگه نبود شاید یکی از اونا پایی هم جلو میذاشت. حالا تو صورت فاطمه ، معصومه را دیده بود.

پرده خونه زری سوخته را کنار زد و وارد دالون تنگ و تاریک خونه شد. با صدای بلند یالا گفت. معمولا برای مهمونای شبانه خودِ زری جلو میومد و اونا را به اتاق یکی از دخترا راهنمایی می کرد. ولی رابطه محمود و بلقیس فرق می کرد. صدای محمود که میومد ، بلقیس بزک کرده و منتظر ، با لمپا یا چراغ زنبوری به پیشواز محمود میومد. بلقیس به گردن محمود آویخت. بالاخره اومدی. می دونستم امشبم میای. حالا واقعا لازم بود اون دختر ریقوی بدبختو برات بگیرن؟ برادرت زن خودش ماشالا مثل فرنگیاست. موی بور و گردن سفید داره. اون وقت رفته دختر عموی لاجون تو را برات گرفته؟ خیالم راحته که فاطمه هیچ وقت نمی تونه جای منو برای تو پر کنه و تو همیشه مال خودمی.

محمود ساکت بود. دستای بلقیس را از گردنش باز کرد. نگاهی به آسمون پر ستاره یزد انداخت. تو چشمای بلقیس نگاه کرد. بلقیس. امشب آخرین شبیه که منو می بینی. من به برادرم قول دادم. به روح عموم بدهکارم اگه به دخترش بدی کنم. از امشب من دیگه عذب نیستم. خیلی سخته برام ولی اومدم بگم که خداحافظ.

فاطمه مست خواب بود که در اتاق باز شد. از جاش پرید و چشماشو مالید که ببینه کیه. محمود بود. کتش را در آورد و گوشه اتاق انداخت. لحاف و تشک پهن نکردی؟ همینطور خزیدی زیر کرسی؟ پاشو دختر. پاشو تا من رختمو عوض می کنم جامونو بنداز. ته دل فاطمه گرم شد. حالا نوبت او بود. باید مردش را راضی می کرد.

صبح فردا وقتی زری سوخته بلقیس را صدا زد و جوابی نشنید ، به در اتاقش رفت. صورت زیبای بلقیس کبود و زشت شده بود. کف از دهانش خارج شده و بدن خوش فرم و سفیدش می لرزید. . .


برچسبها: زنان کویر
نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: زنان,کویر, نویسنده: بازدید: 187 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:26

صفحه بندی