زنان کویر(7)

خرید بک لینک

فاطمه (6)

سروصدای زنها از اتاق کارگاه میومد. بچه ها کم کم بیدار می شدن و با چشمایی خواب آلود در حالیکه از سرمای هوای بیرون فرار می کردن ، به سمت دستشویی می دویدن. ،آفتاب کویر فرقی نداره که در چه فصلی باشه ، همیشه پررنگ و زندگی بخش خودنمایی می کرد. طیبه و رضا و صدیقه ، بچه های نصرت ، ننه شونو صدا می کردن و نون می خواستن. غلام و مرضیه بچه های حشمت کوچکتر از اون بودن که حرفی بزنن ولی گریه بلد بودن. احمد پسر سکین به مدرسه رفته بود و پروین و عزت دخترای اون به کارگاه قالیبافی همسایه رفته بودن. کم کم صدای بچه ها تو حیاط سرد می پیچید. فاطمه به این سروصدا عادت داشت. تو خونه کوچیک خودشون هم همیشه سروصدای خواهراش بلند بود. نصرت سرشو از اتاق بیرون آورد و فاطمه را صدا زد. " فاطمه تو که فعلا کاری نداری برو تو سفره تو مطبخ نون و روغن بیار بده به بچه ها . غلام و مرضیه را هم ببر دست به آب. بعدشم بیا کمک کن بسته های نخ و ریسمونو از دالون بیاریم تو اتاق". فاطمه گوش به فرمان راه افتاد. خونه براش غریبه بود و هیچ جا را به خوبی نمی شناخت. مطبخ در گوشه خونه بین اتاقای حشمت و نصرت واقع شده بود. با اینکه دو سه تا پله از سطح حیاط بلند تر بود ، تاریک و نمور بود. سقف گرد و گنبدی شکل مطبخ به خاطر هیزمی که آتش می زدند دود گرفته و همه وسایل پنج خانواده دور تا دور مطبخ چیده شده بود. کاسه های سفالی ، دیگهای سنگی مشهدی ، قاشق ، ملاقه مسی ، قابلمه مسی ، دوره (کوزه) روغن ، گادیشه (ظرف سفالی مخصوص ماست بندی) ماست و . . .. به طور نامنظمی دیده می شد. بوی پیاز و روغن مونده و ادویه به مشام می رسید. روی چهارپایه ای که گوشه مطبخ بود ، کاسه های جداگانه ای قرار داشت که سهمیه گوشت هر خانواده داخل اون بود و با پارچه ای پوشونده شده بود. معمولااگه خانواده ای توان خرید گوشت را پیدا می کرد برای یکی دو وعده می خرید و روی چهارپایه می گذاشت تا از دست گربه ها در امان باشه. آمَندَل (در یزد به جای آقا ، آ به کار می برن. مثل آحمید : آقا حمید) قصاب ، برای هر خانواده چوب خطی میداد که به ازای خرید هر تکه گوشت علامتی روی چوب خط زده می شد و خریدار هر وقت که پول داشت چوب خطهای خودشو صاف می کرد (عملا نسیه می خریدن و روی چوب خط علامت می زدن و هر وقت می تونستن پرداخت می کردن و چوب خط جدید می گرفتن). زنها معمولا گوشت را فقط برای وعده شام می پختن که مردا هم خونه بودن و همیشه بهترین قسمت گوشت مال مرد خونه بود.

خانم سلطان در حالیکه دسته دستگاهو با قدرت حرکت میداد به حرف اومد. "حالا داداش رفت این فاطمه را برای محمود گرفت ولی فکر نکنم محمود زن نگهدار باشه و دل به زندگی بده. دیدین امروز صبح هم اون زنیکه اومده بود دنبالش ؟ خجالت هم خوب چیزیه". نصرت خمیازه ای کشید و گفت " خواهرجان تا بوده همین بوده. مگه مردای ما خیلی اهل بودن ؟ زنه که باید مردو بیاره تو خونه و زمینگیرش کنه. ما باید بیشتر هوای فاطمه را داشته باشیم که این بچه بفهمه چه جوری باید سروسامونی به زندگیشون بده " . حشمت که خیالش از بابت بچه ها راحت شده بود و از بودن فاطمه خوشحال بود ، حرف نصرتو تائید کرد. سکین صلواتی فرستاد و گفت " فکر کنم یکی باید فاطمه را ببره حموم برای غسل. این بیچاره که این چیزا را بلد نیست. من که خیلی کار دارم. هنوز باید نخهامو دوک کنم (پیچیدن نخ به دور قرقره های بزرگ مخصوص شهربافی). "نصرت و حشمت همصدا حاضر شدن که بعد از ناهار فاطمه را به حموم ببرن.

فاطمه به دنیای جدیدی پا گذاشته بود. از یک طرف دلهره و نگرانی داشت و از طرف دیگه احساس می کرد محمودو دوست داره. او که هرگز محبت مردونه ای را تجربه نکرده بود ، آغوش گرم محمود براش خیلی لذتبخش بود. با خودش فکر می کرد که باید همه سعیشو بکنه که محمودو راضی نگهداره. به سمت اتاق کار حرکت کرد. باید درمورد حموم با خواهرشوهراش حرف می زد و باید شام خوبی درست می کرد. فاطمه مردش را دوست میداشت.

محمود تموم راه تا خونه زری سوخته را با نگرانی طی کرد. خون خونشو می خورد. احساساتی متفاوت تو وجودش با هم می جنگیدن. از یه طرف نمی خواست دل بلقیس بشکنه و براش اتفاقی بیفته و از طرف دیگه بدش نمیومد بلقیس یه جوری از زندگیش کنار می رفت و اون می تونست زن جوون و نجیبشو دوست داشته باشه. زن پیغام رسان چنان تند راه می رفت که حتی محمود به گردش نمی رسید. دکانها کم کم داشتن باز می شدن. محمود یقه کتشو بالاتر کشید و دستها را با سرعت بیشتری حرکت داد تا گرم بشه. وارد دالون کوچه زری سوخته شد. چند تا زن دور هم جمع شده بودن. بوی خوبی به مشام نمی رسید. کسی با عجله به داخل رفت و بلافاصله زری با سینه ای سپر شده از خونه بیرون اومد. "کجا ؟ محمودِ حسن ؟ اومدی اینجا چکار کنی ؟ ما صبحها کار نمی کنیم. بلقیس هم دیگه وجود نداره. هر چی بهش گفتم به کارت برس و پول در بیار تا بتونی بری پیش بچه ات و خانمی کنی به گوشش نرفت که نرفت. تو اومدی اونقدر زیر پاش نشستی تا هواییش کردی. بیچاره فکر می کرد که قراره بیای بگیریش. دیشبم خیلی خریت کرد. اگه زودی به دادش نرسیده بودم مرده بود. طبیب آوردم و کلی خرجش کردم و دارو بهش دادم که زنده موند. امروز صبح دوباره داشت گریه میکرد. منم تا خورد کتکش زدم. اونقدر زدمش تا دیگه اسم تو را نیاره. بلقیس حالا حالاها باید کار کنه. خوب هم می تونه کار کنه. پس تو هم که دیگه زن گرفتی فیلت یاد هندستون نکنه. برو به زندگیت برس و بذار اونم به کارش برسه. " محمود دلش نمی خواست تو اون کوچه بدنام صداشو بلند کنه و یا دعوایی به راه بندازه. خیالش راحت شده بود که بلقیس زنده هست. عذاب وجدان بزرگی از روی دوشش برداشته شد. "حالا میذاشتی یه احوالی ازش بپرسم و برم" . صدای جیغ و سرو صدای چند زن از داخل خونه میومد. موجودی به غایت زشت و ژولیده به زور از چنگ دو زن خودشو بیرون کشید و خواست که از خونه بیرون بیاد. موهای بلند و قشنگش با قیچی به طور نامرتبی کوتاه شده بود. صورتش مثل بادمجون کبود بود. یک چشمش به سختی باز میشد. دندون جلوش شکسته بود و خون خشک شده کنار دهنش دیده می شد. لباسش از چند جا پاره شده و صداش بیشتر به زوزه گرگی مریض شبیه بود. محمود با چشمای دریده به این موجود بینوا خیره شد.

این زن – بلقیس بود.


برچسبها: زنان کویر
نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 20:28

صفحه بندی