فری (2)
اون موقع ها خیلی از خانواده ها به خاطر اینکه از نظر مذهبی مخالف بودن که دخترا معلم مرد داشته باشن ، نمیذاشتن دختراشون درس بخونن. معمولا دخترا یا سواد نداشتن و یا فقط تا مقطع سیکل درس می خوندن. فری –اما- درس خوندن را دوست داشت. آرزو داشت که دکتر بشه و برای درس خوندنش هدف داشت. او همیشه تو رویاهاش به روزی فکر می کرد که خودش پول در بیاره و برای پدر و مادرش کاری بکنه. فری کوچکترین بچه قاسم و سکین ، عاشقانه پدر و مادرشو می پرستید. قاسم با وجود مخالفت های خواهراشو و دوست و آشنا و در و همسایه اگر چه نذاشته بود دو دختر اولش درس بخونن ولی در مورد فری اصلا سخت گیری نکرده بود و توی دلش خوشحال هم بود. قاسم مرد خوبی بود. از سن کم ، مسئولیت زندگی خواهر و برادرش به دوشش بود. زود مرد شده بود و زود ازدواج کرده و بچه دار شده بود. سکین زنش اگر چه زنی به غایت ساده و بی سواد و مذهبی بود ولی توی محله به دختر فرنگی معروف بود . وقتی قاسم به خواستگاری سکین رفت ، سکین سه سال از او بزرگتر و خانواده ای سنتی و مذهبی داشت. ولی تعریفهایی که از موهای طلایی و پوست سفید و چشمای آبی سکین شنیده بود ، تشویقش کرد که با او ازدواج کنه و پشیمون هم نبود. با خانواده سکین رابطه ای نداشت. یعنی اگه هم می خواست رفت و آمدی داشته باشه ، خانواده گوشه گیر و آروم و کم حرف سکین علاقه ای نداشتن. بر عکس سکین ، قاسم سواد قرانی داشت. مولوی و سعدی را به خوبی می شناخت و اشغارشونو می خوند و اشعار حافظ را از بر بود. خطی بسیار خوش داشت و در مواقع فراغت حتما کتابی مطالعه می کرد. شاید همین مسئله باعث شده بود که قاسم بسیار خوش سخن و نکته گو و رفیق یار و غار بزرگان بود. خیلی از متمولین یزد تو مجالسشون قاسمو برای حافظ خوانی و یا تلاوت قران دعوت می کردن و از شوخیهای مودبانه اش لذت می بردن. قاسم مردی خانواده دوست و خوش مشرب بود. شبها خواهرای قاسم با خانواده شون تو اتاق قاسم جمع می شدن و قاسم حافظ می خوند و یا از مثنوی مولوی داستان می گفت.
فری که به دنیا اومد قاسم مثل هر مردی تو اون زمان خوشحال نشد. با داشتن دو دختر و یک پسر ، اومدن یه دختر دیگه خوشایندش نبود. بچه های قاسم همه به مادرشون رفته بودن. موطلایی و چشم رنگی. یکی از یکی زیباتر. ولی فری از کودکی شیرین زبون و ناز بود. دل همه را برده بود. اسم فری را قاسم انتخاب کرد. به یاد دخترخاله مرحومش که شدیدا بهش علاقمند بود. با بزرگ شدن فری ، استعدادش تو درس و مشق و اخلاق خوبش باعث شده بود که روز به روز عزیزتر بشه.
فری هر روز و هر شب به رضا فکر می کرد. رضا پسر خوش تیپ و بالابلند عمو محمود محبوب همه دخترای فامیل بود. دختر عمه هاش همه عاشق رضا بودن ولی با داشتن رقیب قدری مثل فری امیدی نداشتن. وقتی محمود فری را برای رضا نشون کرد ، صدای همه خواهرا در اومد. خواهراش توقع داشتن پسر محمود یکی از دخترای اونا را بگیره. یعنی اون زمون رسم بود. اگه کسی پسر داشت باید میرفت از دخترای نزدیکای خودش زن بگیره که کمکی هم به اونا بکنه و یه نون خور کم کنه. ولی رضا چشماش فقط فری را میدید و منتظر بود که فری دیپلمشو بگیره و ازدواجش سر بگیره. رضا دیپلمشو که گرفت ، تو کنکور دانشکده افسری قبول شد ولی چون باید به تهران می رفت ، بعد از مشورت با پدرش منصرف شد. برای همین سال بعدش دوباره کنکور داد و تو دانشگاه زاهدان به رشته دبیری ریاضی وارد شد. همه امیدش این بود که حالا که سال آخر تحصیلش بود ، فری را به شهر خودشون ببره و به کام دلش برسه.
تنها نگرانی فری ، فاطمه بود. زن عموی زیبا و خوش لباس و آلامد خودش. همیشه تو جمعهای زنونه ، شنیده بود که عمه هاش با چه نفرتی از فاطمه و تیپ و لباساش حرف می زنن. نوعی حسادت زنونه که تو کلامشون موج می زد و سعی می کردن از همه چیز فاطمه ایراد بگیرن. دائما یادآوری می کردن که فاطمه که عروس ما شد از گشنگی داشت می مرد. حالا ببین چه برو بیایی داره و با شهردار و فرموندار رفت و آمد می کنه و چه لباسایی می پوشه. خدا شانس بده.
از وقتی محمود به خاطر کسب و کار پدرش حسن ، بار و بندیل بست و به سراوان مهاجرت کرد ، سالها می گذشت. محمود کم کم سعی کرد رابطه خوبی با حسن ایجاد کنه و با صغری زن باباش و خواهر و برادرای ناتنیش خوب تا کنه. با توجه به جوونی و جربزه ای که داشت ، کسب و کار پدر را رونق داد و تعداد سفر به پاکستان را زیاد کرد. پارچه های خوبی وارد می کرد و مقداری از اونا را تو همون سراوان و زاهدان می فروخت و مقداری را برای قاسم می فرستاد تا در یزد بفروشه. همین تجارت با پشتکار محمود ، سروسامون گرفت و کم کم محمود تو شهر کوچیک بلوچ نشین سراوان کیا و بیایی پیدا کرد. ارتباطات خوبش با سران و بزرگان شهر باعث شد فاطمه هم کم کم یاد بگیره. غذاهای جدید می پخت ، موهاشو مدل جدید کوتاه می کرد ، لباساشو خیاط زن شهردار می دوخت و خلاصه اگه کسی فاطمه را می دید باور نمی کرد این زن ، همون دخترک نحیف و ترسوییه که روزی به اتاق محمود وارد شده بود.
فری هر بار که زنعمو فاطمه را تو یزد دیده بود ، حسرت لباسا و ظاهرشو خورده بود. اخلاق زن عمو فاطمه خیلی خوب بود. خیلی اهل بگو و بخند و شیرین زبون بود. ولی نمی دونست چرا نوع رفتارش میون زنهای فامیل قابل قبول نیست و عمه هاش میگن فاطمه بی حیا شده. حالا همه نگرانیش این بود که بعد از ازدواجش باید چه جوری با زن عمو فاطمه تا کنه . اونم تو شهری غریب و اونقدر دور. اصلا مگه دلش نمی خواست دکتر بشه ، پس چه جوری می تونست بره سراوان ؟ همه این سوالا و خیلی چیزای دیگه باعث میشد هر وقت به رضا فکر می کنه خیلی زود شیرینی یاد رضا تبدیل به دلشوره و نگرانی بشه.
امتحانات آخر سال نزدیک بود و فری هر شب تا نیمه شب چراغ دستی را روشن میذاشت و درسهاشو مرور می کرد. اون روز صبح سر صف خانم مدیر مثل هر روز سخنرانیشو کرد. فری همیشه سر صف معذب بود. نگاههای تیز بین خانم صفدری همیشه چیزی برای ایراد گرفتن پیدا می کرد. فری و چند تا از دخترای همکلاسش که از طبقه فقیر یزد بودن با وجودیکه نمره های خوبی داشتن ، مورد نفرت خانم صفدری بودن. شب قبلش موهای بلندشو ننه سکین بافته بود و دو طرف صورتش انداخته بود. بلیز و دامنش تمیز بود و جوراب شلواریش بدون پارگی و پاهای خوش تراشش را پوشونده بود. تنها چیزی که آزارش میداد ، کفشای ننه سکین بود که دیروز جلوی اون باز شده و فرصت نشده بود که برای بار چندم تعمیر بشه. فری پای راستشو روی پارگی پای چپ گذاشت. دخترها بعد از خوندن سرود شاهنشاهی تو صفهای منظم به سمت کلاسها راه افتادن. خانم صفدری هم مثل عقاب تیزبین همه را کنترل می کرد. ناگهان فری یادش اومد. یادش رفته بود برگه اجازه نامه ای که برای اردوی رامسر داده بودن را به بابا قاسم بده تا انگشت بزنه. خدا کنه امروز دیر نشده باشه. دخترای کلاس 12 بیان اجازه نامه شونو که امضا شده تحویل بدن. این صدای ناظم مدرسه بود. این اردو برای بچه های با معدل بالا و یا هنرمند مدارس بود. فری هم معدل خوبی داشت و هم تو بخش آوازخونی همیشه رتبه خوبی داشت. صدای عالی که تو ترانه خونی داشت ، همیشه مورد توجه قرار می گرفت. نوبت به فری رسید. "خانم اجازه ، میشه فردا ورقه مو بیارم ؟ " امروز آخرین فرصت بود. "خانم اجازه میشه زود برم خونه و بگم ننه ام بیاد اجازه نامه را انگشت بزنه؟ آخه بابام سرکاره ". هنوز حرف فری تموم نشده بود که صدایی بلند همراه با دردی عمیق، بهش فهموند که از سیلی خانم صفدری در امان نمونده. چشماش پر از اشک شده و غرورش شکسته بود. این اولین بار بود که سر صف کتک می خورد. "دفعه آخرت باشه به مادرت میگی ننه. فهمیدی ؟ به کلفتاشون میگن ننه. به مادر باید بگن مامان . فهمیدی ؟ دختره پاپتی" . بالاخره به فری اجازه داده شد که اجازه نامه را فردا بیاره. ولی هر چی با خودش فکر کرد نمی فهمید چرا ننه گفتن باید بد باشه. آخه اون همه مهر و محبتی که تو کلمه ننه بود را چطور می تونست با کلمه مامان بیان کنه. بچه های عمه هاش هم به مادرشون ننه می گفتن. دوستا و همسایه هاشونم به مادرشون ننه می گفتن. فری با خودش تصمیم گرفت هیچوقت به مادرش بجز ننه سکین چیز دیگه ای نگه.
زن کویر نوشت : راستش خودم هم هیجان دارم برای نوشتن زندگی زنان کویر. باور کن وسط شلوغی کارا دل تو دلم نیست که قسمت بعدی را بنویسم. شبا به قالب بندی و مدل نوشتنم فکر می کنم و مطالبی که از صحبت با زنهای داستان یادداشت کردمو مرور می کنم. روزا هم که می نویسم بلاگفا را باز می کنم و با سرعت هر چه تمام تر می نویسم که چیزی را از قلم نندازم. من هیچ وقت عادت نداشتم چیزی را چرک نویس کنم و همیشه باید هر چی می خوام بنویسم را یکبار بنویسم. به هر حال خوشحالم که خوشتون اومده. ولی اینو بدونین که وقتی با فاطمه یا فری یا زنهای دیگه ای که تو داستان هستن حرف می زدم چشماشون از یادآوری سختی ها و شادی ها و عشقها و نفرتها خیس شده بود. حس عجیبی بود. به همین خاطر هر موضوعی که برای اونا مهم بود منم تو داستانم بیشتر توضیح دادم. یعنی بر اساس اولویت اونا منم شاخ و برگش دادم. ولی نوشتنم با امانتداری کامله و هیچ چیزو خلاف واقعیت ننوشتم. حتی اسامی را عوض نکردم و از اسامی واقعی استفاده کردم
ادامه دارد . . .
برچسبها: زنان کویر

نوشته شده توسط زن کویر در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 178
تاريخ: پنجشنبه
9 شهريور
1396 ساعت: 20:28