فاطمه (15)
اون روز فاطمه با صغری زن باباحسن و ملکه دختر کوچیکش و رضا به حموم رفته بود. بچه ها حسابی خسته شون کرده بودن و دلاک با مشت و مال و کیسه کشی رنگ و روشونو عوض کرده بود. بعد از حموم به اصرار فاطمه ، صغری و ملکه کوچک هم به خونه اونا اومده و با چای تازه دم جانُک سرگرم وراجی بودن. رضا حسابی تپل و درشت شده بود و فاطمه سینه را که به دهن رضا گذاشت ، بچه از خستگی به خواب رفت.دو زن هر دو با فاصله سنی کمی از هم جوون و زیبا بودن. آبی که زیر پوستشون افتاده بود نشان دهنده این بود که دستشون به دهنشون می رسه. موهای خیسشون را زیر لچک های نخی محکم بافته بودن. منظره بچه ای که در آغوش یکی از زنها شیر می خورد و دخترک کوچکی که کنار مادرش سرگرم شیطنت بود ، فارغ از همه مشکلات و مسائلی که هر زنی برای خودش داره نشان دهنده خوشبختی فاطمه و صغری بود. صغری اگر چه همسن و سال دختران باباحسن بود ولی از ازدواج با حسن خوش مشرب و خوش اخلاق حسابی راضی بود. دو زن به خاطر غربت و دوری از فامیل حسابی با هم اخت شده و رفیق شده بودن ، هر چند محمود از این رابطه راضی نبود . بالاخره صغری زن بابایش بود. ولی مدتها بود که حرف فاطمه تو خونه حرف بود و محمود از دل و جونش برای رضایت فاطمه حاضر به هر کاری بود. برای همین هم صغری را تحمل می کرد. گاهی هم دلخوریهای کوچیک و حسادتهای زنونه ای بینشون پیش میومد که پدر و پسر دخالتی نمی کردن و فاطمه و صغری خودشون بین خودشون حل می کردن.
جانک برای شام کشک و بادمجون پخته و خونه را مرتب کرده و حیاط را آب و جارو کرده بود و کم کم داشت راهی خونه خودش می شد. صدای تَقه در خونه که اومد ملکه به سمت حیاط دوید. پسرک پادوی دکون بابا حسن بود که معمولا در رفت و آمد بین دکون و خونه فاطمه و صغری برای خبر رسانی و بردن سفارشات زنها استفاده میشد. ملکه به اتاق دوید و به فاطمه گفت : داداش محمود پیغوم داده امشب مهمون داره و اگه چیزی لازم داری بگو. یه مرغ که بده جانک بکشه و بپز. فاطمه و صغری که به مهمون بازیهای شوهراشون عادت داشتن ، تعجب نکردن. "به جانک گفته بودم کشک و بادمجون زیاد درست کنه. می خواستم شما را نگه دارم برای شام . باباحسن هم که رفته سفر و تنها هستین. الان هم زودی یه مرغ می کشیم و پر می کَنیم و می پزیم. نون تازه هم که امروز پخته ایم." فاطمه به سمت حیاط رفت و جانک را صدا زد. صغری دست به زمین گذاشت و در حالیکه سعی می کرد بر چاقی و وزن زیادش غلبه کنه بلند شد و گفت " نه فاطمه جان. منم دارم میرم خونه. شاید محمود مهمون غریبه داشته باشه. میدونی که محمود از مزاحمت خوشش نمیاد".
هنوز صغری از خونه بیرون نرفته بود که محمود وارد شد. فاطمه با دیدن محمود یهو دلش ریخت. چیزی تو صورت محمود بود که نشونه خوبی نبود. زن ، شوهرشو می شناسه ، بو می کشه ، می فهمه. محمود سرشار از هیجان و حواس پرت، با صغری سلام و علیکی کرد و حتی تعارفی برای موندنش نکرد . آب نباتی از جیب در آورد و به ملکه ،خواهر ناتنیش داد و به سمت مرغدونی حرکت کرد. جانک زودتر مرغی را انتخاب کرده و گرفته و داشت بهش آب میداد تا خلاصش کنه. صغری انگاری که او هم چیزی را حس کرده باشه ، چشمکی به فاطمه زد و رفت.
فاطمه سراسیمه خودشو به محمود رسوند. "سلام مشتی. خسته نباشی. چه خبر؟ ". از وقتی از سفر مشهد بر گشته بودن ، فاطمه ، محمود را مشتی صدا می کرد. "کی قراره بیاد ؟ من می شناسم ؟" محمود سیگاری را که تازه روشن کرده بود زیر پا خاموش کرد. بازوی فاطمه را گرفت و کشید به سمت اتاق کوچک. فاطمه مطمئن شد که خبری شده. کی مُرده ؟ نکنه مادرش مرده باشه ؟ نکنه برای باباحسن اتفاقی افتاده باشه ؟ چرا محمود اینقدر پریشونه؟
محمود روی زمین نشست. فاطمه را جلوی خودش نشوند. "ببین فاطمه. من هر اتفاقی که تو یزد بین من و تو و بلقیس افتاده بود را گذاشتم و اومدم اینجا. " دل فاطمه به تاپ تاپ افتاد. بلقیس ؟ اینجا ؟ تو این ناکجاآباد؟ اشکهای فاطمه ناخود آگاه سرازیر شد. " گریه نکن زن. دارم باهات مردونه حرف می زنم. یعنی می خوام باهات مثل دو تا مرد حرف بزنیم. من همه چی را پشت سر گذاشتم. خودت هم دیدی که چقدر دل به زندگی دادم و همراهت بودم. تو زن خوبی هستی و من واقعا بهت علاقه دارم. رضا هم که نور چشم منه. ما کنار هم خوشبختیم و سال به سال هم خوشبخت تر می شیم. وقتی بچه هامون بیشتر بشن و وضع مالیمون بهتر بشه" فاطمه هزار بار مرد و زنده شد. محمود چی می خواست بگه ؟ محمود هرگز به فاطمه ابراز علاقه نکرده بود. محبت می کرد ولی اینکه زبونی حرفی مبنی بر علاقه بزنه ، هرگز. چرا امروز اینطوری شده این مرد ؟ " بلقیس برای من مرده. بلقیس دیگه وجود خارجی نداره. می فهمی ؟ هر زنی اگه به عنوان مهمون پا تو خونه من بذاره ، محترمه و من هرگز نگاه ناپاکی بهش ندارم. می فهمی؟ " فاطمه طاقت نیاورد . با صدای بلند و هق هق گریه پرسید " چی شده مشتی ؟ کشتی منو . خب بگو و خلاصم کن مرد"
" برهان راننده ، زن گرفته. امشب مهمون من هستن. " فاطمه هاج و واج به محمود نگاه کرد. نمی فهمید. اصلا متوجه نمی شد که مهمونی برهان و ازدواجش چه ربطی به حرفای محمود داره. " برهان ، بلقیسو گرفته. آب توبه سرش ریخته. عقد کردن. نمی خواد زنش احترامو به خاش ببره. همینجا خونه گرفته و می مونه. "
فاطمه مات و مبهوت ، به محمود نگاه می کرد. فقط تونست دهنشو باز کنه و بپرسه " بلقیس ؟ احترام ؟ " صدای گریه رضا بلند شد. فاطمه به حیاط دوید و از دیدن مرغ سرکنده ای که کنار حیاط بال بال میزد ، به یاد دل خودش افتاد.
ادامه دارد . . .
برچسبها: زنان کویر

نوشته شده توسط زن کویر در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۶ |
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 142
تاريخ: يکشنبه
14 آبان
1396 ساعت: 23:25