دو اتفاق، دو نگاه

خرید بک لینک

از وقتی تمرینات مراقبه را یاد گرفته ام، این پیامبر مجنون خوب می خوابه، بی قرص خواب و فقط با تنفس حرفه ای، ولی سه یا چهارساعت خواب طبیعی چنان آرامم می کنه که برام کافیه. و مثل همه ی عمر هزار ساله ام، صبح کله سحر بیدارم.

تا ظهر من و سعید چند کار عقب مونده را انجام دادیم و بعدش با شوق و ذوق نشستیم پای دیدن فصل اول سریال The million little thing, از اون سریالهای روانشناسی و مردم شناسی.پیشنهاد می کنم دوستداران فیلم و سریال ببینن.

رامبد امروز ۶ ساعت تمرین داشت و ساعت ۴ رفت باشگاه. ما سه قسمتو دیده بودیم که سعید پیشنهاد کرد بریم بیرون. مادام و موسیو سوار بر رخش سفید شده و به سوی تجریش راه افتادیم. خیابان ولیعصر مخصوصا از پارک وی تا تجریش خیلی زیباست.

تجریش شلوغ بود و سعید رفت که ماشینو پارک کنه، قرارمون دم در آش سید بود. منم قدم زنان به سمت آش فروشی در حال رفتن بودم. منظره ی جالبی بود. کبوترهای رنگارنگ و زیبای پشت امامزاده صالح، مردمی که گندم می ریختن برای کبوتران، مردمی که با اونها عکس می گرفتن، پیرزنان و کودکان کاری که گندم می فروختند. ولی جمعیت، شلوغ بود.

محو تماشای این مناظر بودم که صدای جیغ و گریه بچه ای به گوشم خورد. به هر طرف نگاه کردم جمعیت بود. کمی مسیرم را تغییر دادم و به سمت صدا رفتم. صدا، فقط گریه نبود. جیغ و ناله و التماس هم داشت. از دور دیدم. پارک مانندی که جلوی جایگاه کبوتران ساخته شده، حوض آبی داشت.عده ای نشسته یا ایستاده، بی تفاوت، با لبخند و چند جوون هم با خنده های بلند همون منظره ای را می دیدن که از نگاه من دلخراش بود. دو جوانک حدود ۲۰ ساله، پسرکی حدود ۶-۷ ساله را گرفته بودند. یکی دستها و دیگری پاهاشو و به سمت حوض می دویدند و پسرک اون صدای زاری را سر می داد.

من فاصله ام کم نبود ولی فقط دویدم. می دویدم که به اونا برسم. ولی وقتی بهشون رسیدم، دوبار سر پسرک را زیر آب حوض کرده بودند، آب از بینی و دهان بچه، بیرون میریخت و با اشک سرازیر می شد. جیغی بنفش می کشید و شکنجه ای انسانی در حال وقوع بود. پریدم جلو و چنان عصبانی و غمگین بودم که مغزم این صحنه را نمی تونست حلاجی کنه و چی بگه. 

با جوانک ها دعوای لفظی شد. می پرسیدم چرا؟ این کار شکنجه است اونم شکنجه ی کودک. بچه را رها کردن و به من گفتن مگه تو فضولی زنیکه. واسه خنده بود.

پسر بچه نجات یافته فرار کرد در حالیکه واقعا حالش خوب نبود و گریه می کرد. نگاهی به دور و برم کردم و دیدم یه عده زن و مرد در حال خندیدن هستن. اون دو جوانک حالا به من بد و بیراه می گفتن: زنیکه ی فضول، میذاشتی تفریح کنیم، از این بچه گداها اینجا زیاده، نمی میرن که، ولی می خندیم. یک سیلی جانانه به صورت جوانک زدم. گفتم پلیس خبر می کنم. اون یکی منو هل داد.

خنده ها کمرنگ شدن. با لگد به پای اون یکی زدم. گفتم من دارم صحبت می کنم شما فحش می دین؟ من به جهنم. اون فقط یک کودک بود. جوانک ها فکر کنم دیدن اوضاع داره بد میشه، خنده کنان و متلک گویان کمی دورتر شدن و تازه شروع به گا-ییدن من و مادر و .... بدنم می لرزید. صحنه ای که دیده بودم دلخراش بود. از ناآگاهی جوانک ها هم ناراحت بودم. مسئله، من نبودم. مسئله کودک کار و جوان ها بودن.

لعنت به تو مجنون ترین پیامبر. میری گردش کنی ، پلیس میشی، خب مثل بقیه بی تفاوت باش. 

خودمو رسوندم به اولین سوپری جلوی بازارچه ی تجریش که آب بخرم. چند نفری منو نشون میدادن و می خندیدن. رفتم جلو. گفتم اون بچه شکنجه می شد. یکیشون گفت برو بابا، بزار بخندیم. از این بچه حرومزاده ها زیادن. گفتم خیلی بی شعوری. که دست گرمی روی شونه ام قرار گرفت. اون چند نفر پراکنده شدن. سعید پرسید چی شده که خشمم و ترسم ترکید. آب خنک خوردم. کمی حرف زدیم. سعید هم به شدت ناراحت شد.ولی اون دو جوانک متواری شده بودن. از امامزاده صالح، صدای آهنگ سلام فرمانده میومد، کبوترها دونه می خوردن، ملت عکس می گرفتن. و من دلم پیش اون کودک ۶-۷ ساله بود.تو دلم گفتم سلام فرمانده، تا ما اینگونه بی تفاوت هستیم، ...از ماست که بر ماست.

شروع خوبی نبود.در بازارچه تجریش کمی سبزیجات و میوه خریدیم. بعدش رفتیم داخل بازارچه که برای رامبد و سعید دمپایی و مایو و کفش تابستونه ی سفر بخریم. یه مغازه بود که لباسهای نخی سبز و قرمز و رنگارنگ داشت. رفتم ببینم چی داره که رفتن همانا و یک ساعت و نیم اونجا موندم. دو بانوی مهندس بازنشسته که از دبیرستان دوست بودن، داشتن خرید می کردن. خندان، پر مهر، با آغوش باز منو هم سهیم کردن در رفاتشون. گفتیم و خندیدیم. مهر ورزیدیم و مهر دیدیم. شماره موبایلمو گرفتن. هما و آزیتا. از مغازه که بیرون اومدم منم یه پیرهن سبز با گلهای قرمز داشتم که هما و آزیتا برام انتخاب کردن. سعیدم روی پله ی مغازه ای نشسته بود، لبخند گل و گشادی روی صورت مهربونش داشت. گفت بازم دوست پیدا کردی؟

آخر شب، بعد از شستن و مرتب کردن سبزی و میوه ها با هم، و دیدن دو قسمت دیگه از سریال، دخترکم تماس گرفت که جاده شمال قفله و ما ۵ تا ماشینیم و بر می گردیم ویلا تا فردا راه بیفتیم. داشتم برای رامبدم که تازه از باشگاه رسیده بود، داستان تراژدی پسرک را تعریف می کردم که گوشی موبایلم صدا داد. نگاه کردم دیدم هما و آزیتا گروهی تو واتس اپ زدن و بنام دوستان اتفاقی، و برام پیام فرستادن و ابراز لطف کردن. لبخندی زدم.

زندگی سختی و خوشیهای خودشو داره و مجموعه ی اینها زندگی را می سازه. دو اتفاق، دو احساس متضاد فقط در یک مکان و طی چند ساعت. 

مجنون ترین پیامبر بهتون قول میده که شب تا نیمه شب اون صحنه ی شکنجه پسرک ، برای خنده، جلوی چشماش بود و وقتی هم خوابید فقط کابوس دید. 

مهرورزی قشنگه، بی تفاوتی ... من نمی تونم بی تفاوت باشم.

می دوستمتون

زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: دوشنبه 16 خرداد 1401 ساعت: 17:42

صفحه بندی