فاطمه (5)
انقلابی در وجودش ایجاد شده بود. وقتی این دخترک نحیف و ضعیفو تو بغلش محکم گرفته بود ، حتی ثانیه ای به یاد آغوش گرم و زنونه بلقیس نیفتاده بود. محمود از وقتی خودشو شناخته بود ، بچه یتیم بی مادری بود که پدرش هم بدنبال زندگی جدید خودش رفته و همیشه زیر سایه قاسم بود. این دو برادر اگر چه از نظر اخلاقی خیلی متفاوت بودن ولی مثل یک روح در دو بدن رابطه ای اکنده از حرمت و محبت بهم داشتن. قاسم ، محمود را زیر بال و پرش گرفته و سکین – زن قاسم - محبت مادر نداشته اش را ارزانیش کرده بود. محمود خیلی دل به کار نمی داد و همه وقتشو صرف ورزش و خوش گذرونیهاش می کرد. چرا که همیشه قاسم بود که جور محمود را بکشه.
عشق بلقیس با وجود اینکه می دونست او زنی هرجاییست و هر شب تو بغل مردی دیگه هست ، شده بود افیون محمود. نوعی فرار از موقعیت. خواهرای محمود همه سر زندگیشون بودن و مشغول بچه داری و شوهرداری. قاسم هم که زیر بار خرج و مخارج زندگی وقتی برای تفریح و خوش گذرونی نداشت. بلقیس ، برای محمود حکم مادر نداشته اش را داشت. به محمود محبت می کرد ، وقتی غم توی دلش سنگینی می کرد بلقیس بود که سرشو تو سینه اش می گرفت و نوازشش می کرد. وقتی سرمست از بُرد توی زورخونه بود ، بلقیس بود که تحسینش می کرد و تو شادیش سهیم می شد. بلقیس که از بچگی خیری از زندگی ندیده بود ، دل به محمود جوانمرد بسته بود. ساعتها منتظر اومدن اون می نشست و وقتی محمود میومد همه زنونگیشو خرجش می کرد. محمود شده بود بچه ای که بلقیس نداشت . مردی که بلقیس به عنوان همسر به خود ندیده بود.
قرار نبود روزگار به این زودی اونو کیش کنه ولی حالا محمود نه تنها کیش شده بود که مات و متحیر بین چند احساس خوشایند گیر کرده بود. وقتی به قاسم قول داده بود که دخترعموشو بگیره و به زندگیش سر و سامون بده ، نگران بود. نگران بود که با وجود عشق بلقیس چه جوری فاطمه را تحمل کنه. ولی وقتی برای اولین بار فاطمه را مال خودش کرد و دخترک با ناواردی و ترس و خجالت خودشو در اختیارش قرار داد ، دلش لرزید. فاطمه مثل آهو بره ای می لرزید و صورت گلگون از شرمش را زیر لحاف قائم می کرد. یک لحظه محمود احساس کرد که مرد شده. که دیگه نیازی به حمایت های پدرانه قاسم و محبت های مادرانه سکین و بلقیس نداره. محمود احساس جدیدی را زیر دندونش مزمزه می کرد. حالا او مرد خونه بود و این فاطمه کوچک ، زن زندگیش.
آفتاب که زد ، روز پر کاری مثل بقیه روزها تو خونه شروع شد. زنهای خونه بعد از نماز تکه ای نون و پنیر یا ظرفی ماست ، ناهار مردها را تو دستمالی بستن و مردا راهی کارخونه شدن. زنها مثل هر روز اومدن تو اتاق سکین که صبحونه بخورن و کارشونو شروع کنن. خانم سلطان – خواهر شوهر بزرگ – که هر چی بچه می زایید ، بچه ها می مردن و بدون بچه مونده بود ، برای همه چای ریخت. سکین سفره پارچه ای نون خونگی را پهن کرد. نصرت ، طاهره شیرخواره را زیر پستان گرفته و لقمه نونی به دهن گذاشت. حشمت پرسید" نباید بریم دنبال فاطمه ؟ اینا تا کی می خوابن بخوابن ؟ اصلا کسی رفت دم اتاقشون و دستمالو از محمود بگیره ؟" همه نگاهی به خواهر بزرگتر –خانم سلطان انداختن. "بذار کمی بخوابن. محمود دیشب هم رفت سراغ بلقیس پتیاره. فاطمه بیچاره را تنها گذاشت و رفت. من که اگه جای فاطمه بودم ول می کردم میرفتم خونه ننه ام. صبحونه را که خوردم میرم دم اتاقشون. هم بیدارشون می کنم و هم دستمالو از محمود می گیرم. ما که میدونیم اون دختر تا حالا فرق بین مرد و زن را هم نمیدونسته . حتما باکره هست. ولی معصوم هم باید میومد و رونمای دومادو میاورد. بالاخره رسمه. "
زنها نون و پنیری خوردن و سفره را جمع کردن. بچه ها یکی یکی بیدار میشدن. هر کدوم تکه ای نون بر میداشتن و سق می زدن. خانم سلطان زنها را بدنبال شهربافی فرستاد و به سمت اتاق محمود روانه شد. پرده ورودی خونه کنار رفت و معصومه با صدای بلند سلام کرد. "کسی خونه نیست ؟ ماشالا دیشب همه دیر خوابیدِت و حکما هنوز خوابِت. عاروس دومات کجا هستن ؟ " شادی رقیقی تو چشمای معصومه برق می زد. دخترش را خوشبخت میدید. هم عروس عموش شده بود و هم محمود دو تا اتاق داشت و اگه کاری پیش می گرفت دستشون به دهنشون می رسید. خانم سلطان برگشت و با معصومه روبوسی کرد. زنها از پشت دستگاه شهر بافی بیرون اومدن. چاق سلامتی کردن و به سمت اتاق محمود حرکت کردن. بقچه قرمز گلدار زیر بغل معصومه نشون از آوردن رونما برای داماد داشت. دم اتاق عروس و داماد کِل کشیدن و محمود با چشمای خواب آلود در اتاقو باز کرد. دستمالو به دست معصومه داد و به بهونه دست به آب (دستشویی) از زنها فاصله گرفت.
زنها فاطمه را دوره کرده بودن و فاطمه قرمز از خجالت و سر به زیر لحظه شماری می کرد که دست از سرش بردارن. خانم سلطان بقچه را باز کرد. پارچه مردونه قشنگی بود. خدا میدونه چقدر به معصومه فشار اومده بود تا بتونه اونو تهیه کنه. نصرت چای درست کرد و همگی به چای دیگه ای خودشونو مهمون کردن.
محمود سر حوض بزرگ نشسته بود. صورت خواب آلود خودشو تو آب نگاه می کرد. احساس ناشناخته خوبی داشت. زندگیش در حال تغییر بود. او زنشو دوست داشت. تو همین یک شب مهر فاطمه به دلش افتاده بود. با خودش عهد کرد که دیگه به خونه زری سوخته نره. دل به کار بده و زندگیشو به سرو سامون برسونه. خواهرها محمود را صدا زدن. "بیا با زنت صبحونه بخور داداش."
زنها اتاقو خلوت کردن. زندگی کارگری مرخصی نداره. باید به سر کارشون بر می گشتن. معصومه را بدرقه کردن و همگی به سراغ دستگاه شهربافی رفتن. محمود برای فاطمه لقمه ای گرفت. "فاطمه امشب با داداشم صحبت می کنم ، این دستگاه شهربافی من اینجا بیکار افتاده. تو و سکین با هم روی این کار کنین. اون طرف خیلی شلوغ شده. سه تا خواهرمو سکین به زور کنار هم جا میشن. اگه سکین بیاد اینجا تو هم تنها نیستی. منم اگه خدا بخواد از فردا میرم کارخونه. اگه کارگر بخوان ، منم میرم سرکار.می خوام هر چی دیر شده جبران کنم. می خوام زندگی خوبی برات بسازم. به داداشم قول دادم که یتیم عمومو زیر بال و پر بگیرم. اینقدر از من خجالت نکش. من شوهرتم. امروز با سکین برو حموم تو محله. لباساتم عوض کن. اگرم سکین وقت نداشت با یکی از خواهرام برو. دلم می خواد همیشه تمیز و آراسته باشی. موهاتو همیشه بباف ولی شب که من میام باز کن. بریز دور خودت. هیچ وقت هم بزک نکن. من زن ساده دوست دارم. . . "
فاطمه دلش گرم شده بود. کم کم داشت ترسش می ریخت. با همه بچگیش می فهمید که می تونه به محمود اعتماد کنه. چیزی تو دلش می گفت که محمود دیشب که برگشت ، برای همیشه به او تعلق داره. فاطمه این مرد را دوست داشت.
کسی دم خونه صدا میزد. پرده کنار رفت و زنی محمود را صدا میزد. محمود وسط حرفاش بود که بچه ها براش خبر آوردن که زنی باهاش کار داره. کتش را روی شونه انداخت و به دم در خونه اومد. یکی از زنهای خونه زری سوخته بود. روی تنگی گرفته بود که شناخته نشه. دل محمود ریخت. "آقا محمود بلقیس دیشب خودکشی کرده . . . " محمود بقیه حرفاشو نشنید. فاطمه را فراموش کرد. با عجله به سمت خونه زری سوخته دوید.
توضیح نوشت : رونما : کادویی که در یزد مرسومه که بعد از شب زفاف مادرزن به داماد میده
سوال نوشت : بخش صحبتای معصومه را به لهجه یزدی نوشتم. اگه موافق بودین از این بعد همه دیالوگها را با لهجه یزدی بنویسم. شما نظر بدین
زن کویر نوشت : دوستان جان این داستان اولا بر اساس صحبتهای طولانی من با چند زن در نسلهای مختلف تو یزده. داستان کاملا واقعیه. اتفاقات را بر اساس درجه اهمیتی که برای زنان مصاحبه شونده داشته ، توضیح دادم. یعنی مثلا خاطره شب عروسی فاطمه خیلی برای فاطمه مهم بود و با آب و تاب تعریف کرد . برای همین منم با جزئیات نوشتم. هیچ اصراری ندارم که این وضع فقط برای زنان یزدی بوده ، مطمئنا اکثریت زنهای جامعه در اون سالها در همین وضعیت بودن. من این داستان را قبلا ننوشتم که آماده باشه. باید هر بار از روی یادداشت هام یک بخش را شکل بدم و بنویسم. به همین دلیل کمی فاصله میفته و دیر میشه. منتظر نظراتتون هستم خوشگلا
برچسبها: زنان کویر

نوشته شده توسط زن کویر در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 177
تاريخ: پنجشنبه
9 شهريور
1396 ساعت: 20:28