کامنتهای پر مهر و گلایه های دوستان وبلاگی را می خوانم. گاهی برای چندمین بار . ولی نوشتن، عملی است که باید بیاید. نمی آمد. بارها صفحه مدیریت وبلاگ را باز کردم و هی فکر کردم که چی بنویسم ! چی داشتم بنویسم ؟
در من آتش زیر خاکستری که سالها در حال فوت کردنش بودم ، روشن شده. می سوزم و همچون کسی که به اعتراض، خودسوزی می کند ، درد و رنجش را پذیرا هستم.
در من رودخانه ی کوچکی که به سنگ های اطراف می کوبید تا به دریای متلاطمِ پر جوش و خروش برسد ، از میان سنگها راهی یافت و به دریا رسید و حالا لبریز از جوش و خروش درونی ، با سر و صورت به امواج می خورم ، زخم بر می دارد درونم درد دارد ولی به گهگاهی سوار بر امواج شدنش می ارزد و کو تا به اقیانوس بیکران بپیوندم.
هیچ اتفاقی نیفتاده و هر روزم پر از اتفاق بوده. حرفی نبود برای نوشتن.
زندگی من همیشه پر از دویدن ها و تلاش ها و رسیدن یا نرسیدن هاست. و عجیب این زندگی را دوست دارم. در من اتفاقاتی افتاده که مدتها منتظرشان بودم .
فکر می کردم روزگار عجیبی است تا اینکه علاقمند به تاریخ کشورها شدم. خواندم و خواندم و فهمیدم تاریخ ، جز تکرار الگوهایی یکسان ، چیز دیگری نیست.
نه توقعی دارم از دیگران ، نه وارد بازیهایشان می شوم ولی بسیار از خودم توقع دارم.
مثل همیشه ی عمرم ، سخت کار کردم ، زیاد عشق ورزیدم ، تشنه ی مهردادن و گرفتن بودم و هستم و دیگر چه فرقی می کند که چه بر من گذشت.
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 149
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 21:25