فاطمه (13)
نزدیکیای غروب بود. جانُک، کار روزانه اش تموم شده و کم کم داشت جمع و جور می کرد که به سمت خونه بره. به عادت هر روز رفت سر حوض وسط حیاط. دستای سیاه و لاغرشو تو آب حوض فرو برد . آبی به صورت آفتاب سوخته و تکیده اش زد. با خیسی کف دستاش دو طرف فرق سرش را به سمت پایین کشید و موهای بافته اش را مرتب کرد. شال نخی مشکی را روی دو بافته مو انداخت. با خیس شدن صورتش ، خنکای کمی را احساس کرد. مگر میشد تو اون هوای خرما پزون و گرم خنک شد؟ جانک عادت داشت دائم به سراغ حوض بیاد و با خیس کردن سر و صورتش کمی خنک تر بشه. دوباره دستها را خیس کرد و لباس کهنه ولی زیبای بلوچی خودشو از گرد و خاک تکاند. باور کردنی نبود. روز اولی که برای خدمتکاری پا به این خونه گذاشت ، تقریبا شبیه بیابون بود. حیاطی بزرگ و خاکی با دو اتاق کاهگلی و پنجره هایی کوچک. اون طرف حیاط آغل بز و گوسفندها و مرغدونی و مستراب قدیمی. و اتاقکی نمور وتاریک به عنوان آشپزخونه. جانک اولش جا خورده بود که این خونه به جز بزرگی چندان فرقی با خونه خودش نداره و نگران دستمزدش بود. ولی حالا با گذشت کمتر از یک سال ، اتاقها را گچکاری و سفید کرده بودن ، آشپزخونه ای جدید ساخته شده بود ، حوضی وسط حیاط بود و باغچه ای بزرگ پر از سبزیای محلی خونه را قشنگ کرده بود.
جانُک از وقتی پا به این خونه گذاشته بود ، سر گشنه به بالش نذاشته بود. نه خودش و نه بچه هاش نگرانیای قبل را نداشتن و اخلاق و رفتار فاطمه و محمود هم اصلا شبیه آقا و خانم خونه نبود. شاید چون تقریبا همسن و سال فاطمه بود تونسته بودن به نوعی رفاقت و خواهری برسن. مَمَد جان –شوهرش که به کویت رفت ، قول داد زود به زود به اونو و دو بچه اش سر بزنه ولی اونقدر گرفتار شده بود که هنوز بعد از دو سال به سراوان بر نگشته بود. پولی هم نفرستاده بود و جانُک نگرا ن و سردرگم مونده بود. این بود که روزی که یکی از همسایه ها بهش خبر داد که یک خانواده فارس نیاز به خدمتکار دارن ، با جون و دل پذیرفت. بلوچ جماعت ، تک خور و تک پر نیست. بلوچ اگر لقمه نونی داشته باشه به تنهایی از گلوش پایین نمیره. برادر هوای همه برادرها و خواهرها را داره. حتی عموزاده ها و خاله زاده ها هم نمیذارن کسی بینشون سختی بکشه و تنها بمونه. ولی جانُک تنها بود. و همین تنهایی باعث شد که به خدمت فاطمه در بیاد.
فاطمه روزها و شبای سختی را گذرونده بود. از بدو ورود ، کوچکی شهر ، نابلدی زبان ، غربت و تنهایی چنان بهش فشار اورده بود که فکر نمی کرد بتونه تحمل کنه. ولی زمان همیشه حلال مشکلات ادمی است. کم کم که که خونه را تعمیر و تمیز کردن و اسباب و اثاثیه را پهن کردن ، رفت و امد با صغری(زن دوم باباحسن ) و بچه هاش و کسب و کار با برکت محمود ، بهش انرژی جوونی را که رفته بود ، برگردوند. محمود دیگه اون محمود قدیمی نبود. شده بود مرد زندگی. اوایل کم حرف و بی حوصله بود ولی با گذشت زمان و رونق کسب و کارش حسابی سرحال شده بود. حالا میل و کباده هم خریده و عصرها تو حیاط ورزش هم می کرد. فاطمه با شم زنانه اش می دونست که ناراحتی های اوایل ، به خاطر دوری و دلتنگی محمود از بلقیسه. ولی روز به روز این دلتنگی کمتر شد و محمود که ذاتا مرد زندگی و مهربون بود ، دل و دینش را داده بود به دست فاطمه. فاطمه با همه کم سن و سالیش ، غریزه قوی داشت. زنانگی را بلد بود و تا می تونست به دل محمود زندگی می کرد. به خودش می رسید ، غذاهای جدید بلوچی یاد گرفته بود و می پخت ، با کمک جانُک همیشه خونه تمیز و مرتب بود و به حیوونای خونگی رسیدگی می کرد. نون می پخت و به جز "چشم آقا " حرفی در جواب محمود نمی زد. مهر و محبتی عمیق در دل هر دو جوانه زده و در حال رشد کردن بود. تنها ناراحتی فاطمه دوری از مادر و خواهراش و فامیل بود. هر چند حسابی با صغری و بچه هاش انس گرفته و با چند تایی از دوستان بلوچ و فارس محمود هم رفت و امد داشتن. زندگی روی خوشش را به فاطمه نشون داده بود. رونق کار و بار و دل خوش و پر عشق ، آبی زیر پوستش انداخته و لبخندی محو همیشه روی صورت زیبا و جذابش نشسته بود.
جانُک چادر وال نخی را به سر انداخت. دو تا نون گرم و تازه پخت شده را توی دستمال پیچید و صدا بلند کرد :"فاطمه جان کاری نیست ؟ من دارم میرم. ایشالا صبح زود بر می گردم". وقتی پاسخی نگرفت ، با خودش فکر کرد حتما فاطمه تو مطبخ هست و دستش بند شده. لخ لخ کنان کلون در را کشید ، در را باز کرد و خواست قدمی به بیرون از خونه بر داره که صدای جیغ توام با درد فاطمه ، میخکوبش کرد. وقتشه. حتما وقتش شده. مخصوصا که امروز فاطمه خیلی هم سبک و سنگین بلند کرده و خسته بود. با عجله عقب گرد کرد و به سمت صدا فریاد زد :" فاطمه جان کجایی خواهر ؟ وقتشه ؟ کجایی ؟"
درد فاطمه دو روز و دو شب طول کشید. می گرفت و ول می کرد. عرق تمام صورتش را پر می کرد ، لب به دندون می گزید و از ته دل جیغ می زد و مادرشو صدا می کرد. می ترسید. بچه اولش مرده بود و فاطمه حالا که زندگی خوشی داشت نمی خواست به بهونه نازایی دوباره میزبان تلخی باشه. محمود و باباحسن تو حیاط قدم می زدن و سیگار می کشیدن. مامای بلوچ را خبر کرده بودن و جانُک و صغری بالای سرش بودن. سراوان بیمارستان نداشت. تنها درمانگاه شهر ، اتاقک بهداری بود که مامای متخصص نداشت و ماماهای مجرب قدیمی بچه ها را بدنیا میاوردن. فاطمه زیر لب قران می خوند ، دعا می کرد و درد می کشید. نذر می کرد که اگه بچه سالم باشه حتما به زیارت امام رضا بره و قربونی بده . محمود هم دست کمی از او نداشت. اگر چه به عادت مردانه ، حرفی نمی زد و نگرانیشو نشون نمی داد ، ولی باباحسن ترس و دلهره را در چشمای محمود می شناخت. دم دمای غروب روز دوم بود که بچه بدنیا اومد. آخرین منظره ای که فاطمه نالان و ضعیف و ناتوان ، به چشم دید ، نوزادی درشت و تپل و سالم بود که صدای گریه اش همه محل را پر کرده بود. صغری با هلهله بهش نوید داد که پسر زاییده و فاطمه به خوابی عمیق فرو رفت...
ادامه دارد . . .
زن کویر نوشت : ممنونم از نگرانی و احوالپرسی هاتون. من خوبم . ولی با خودم عهد کرده بودم که به شرطی بیام اینجا که حتما بقیه قصه را بنویسم. و می دونین ؟ تا حالا شده کلی حرف تو کله تون باشه ولی یبوست نوشتاری گرفته باشین ؟ بعله نمی تونستم بنویسم. اصلا کلا قفل کرده بودم. تا بالاخره امروز تونستم دوباره بنویسم. من می دونم وقتی قصه ای دنباله دار می نویسی و عده ای اونو می خونن باید به خواننده ها احترام بذاری و بنویسی. ولی باور کنین نمی تونستم. قدردان حضورتون هستم و بهتون احترام میذارم .
دختر نوشت : خواستم مطلبی در مورد حال این روزام و کلافگیم بنویسم حیفم اومد به عنوان پاورقی بنویسم. میذارم تا یه پست بعدا در موردش بنویسم.
برچسبها: زنان کویر

نوشته شده توسط زن کویر در یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 152
تاريخ: دوشنبه
24 مهر
1396 ساعت: 9:01