تا جاییکه خودمو می شناسم آدم به شدت پیچیده ای هستم. ظاهر و باطنم اونقدر فرق داره که گاهی خودم انگشت به دهان میمونم. نه اینکه فکر کنین خدای نکرده آدم دوروی منافق ریاکاری هستما ، نه . اتفاقا سادگی و بی شیله پیله بودنم در حد خُل وضعی و چِل بودنه. ولی نمیدونم چه جوری درونم با اون چیزی که بیرون و در ظاهر به نمایش میذارم (و واقعا دست خودم نیست )، اینقدر فرق داره. گیج شدین ؟ عرض می کنم خدمت مبارکتون .
اگه همینطوری یهویی با من آشنا بشین اونقدر صمیمی و خاکی و فروتن و بذله گو به نظر میام و به قول اون وَر آبی ها فِرِندلی برخورد می کنم که با خودتون می گین این زنک حراف گل خندان مطمئنا بهترین و صمیمی ترین دوست من خواهد شد. و اتفاقا چون این اشتباهو می کنین ، کم کم اونقدر باهام احساس راحتی می کنین که همه رازهای زندگیتونو میارین برای گوشهای شنوای من. یا اگه وسط یه مهمونی یا عروسی منو ببینین ، انگشت به دهن میمونین که این زن هیچ غمی تو زندگیش نداشته و نداره و نخواهد داشت و نماد خوشبختی دو عالمه ، بس که اون وسط شلوغ می کنم و می خندم و می رقصم و دلقک بازی در میارم. یا مثلا اگه تازه باهام همکار شده باشین اولش فکر می کنین من یه آبدارچی یا مستراب شور شرکتم بس که فروتنانه و بدون قیافه گرفتن کارامو مثل بچه آدم می کنم و در عین حال اگه بتونم کارای دیگرانو هم بدون کوچکترین منتی با لذت انجام میدم. یا مثلا اول آشناییمون با خودتون فکر می کنین من یه آدم شلوغ پر سر و صدای اهل رفت و آمد خوش گذرونم و با خودتون میگین به به یه رفیق پایه گرمابه و گلستان پیدا کردم برای گردش و دور دور. حتی مدل راه رفتنم طوریه که با قدمهای بلند تقریبا می دوم و تنها هم که هستم نیشم بازه و به شدت اجتماعی به نظر میام. خب این ظاهر پر فریب منه که واقعا هیچ تلاشی برای این رفتارها نمی کنم ولی دقیقا چنین جانوری هستم.
گوشی دستتونه ؟ حالا بریم به سمت باطن مخوفم. به شدت آدم رفیق دارِ تنهایی هستم ، رفیق دار تنها واز این تنهایی لذت هم می برم. به عبارتی تنهایی انتخاب خودمه و به خاطر شرایط تنها نشده ام. تا دلتون بخواد دوست و رفیق دارم از هر جنس و هر سن و هر صنفی ولی رفاقتامون بیشتر از عمق یه حوض کوچولوی آبی وسط حیاط نقلی نیست. که البته ماهی قرمز دلم تو همین حوض کوچیکا هم تاپ تاپ می کنه ها ولی رفیقی به عمق مثلا یه دریا یا اقیانوس ندارم. (اگه نخوام سعیدو به اسم رفیق بشناسم وگرنه او دِ بِست هست). از وقتی خودمو می شناسم بهترین ساعات عمرم وقتی سپری شده که تنها باشم. که با کسی قرار نداشته باشم. به مهمونی دعوت نشده باشم ، مهمون نداشته باشم ، جلسه نداشته باشم ، مسئولیت ادامه رابطه با کسی را نداشته باشم. آهان . دقیقا از سنگینی مسئولیت ادامه رابطه با هر کسی گریزانم. به همین دلیل هم هست که همه اون کسانی که اون بالا طبق توضیحاتم گول ظاهرمو می خورن ، بعد از چند برخورد کاملا متوجه میشن که به شدت از به گردن گرفتن این مسئولیت گریزانم. مثلا اگه با دوستی تلفنی حرف میزنم ، وقتی بعد از دو سه بار حرف زدن حس می کنم که داره تبدیل به مسئولیت میشه و بعد از هر بار تماسش نوبت منه و من باید تماس بگیرم ، یه جوری بهش حالی می کنم که من اینکاره نیستم. یا اگه با دوستی ، دو سه بار رفت و آمد کردیم و ببینم داره مسئولیت تداوم این رابطه به گردن منم میفته ، بلافاصله قطعش می کنم. اخلاق گندیه نه ؟ دقیقا. یه جور آرامش و آسایش خاصی تو تنهایی های خودم حس می کنم که دلم نمی خواد با تداوم یک رابطه ، مسئولیت جدیدی به گردن خودم بندازم و وقتمو صرف برنامه ریزی برای اون کنم. به جاش تا دلتون بخواد از همین رابطه هایی که دارم ، رابطه با سعید ، بچه هام ، خانواده ام لذت وافر می برم.
بی اغراق ساعتها و روزها می تونم تنها باشم و کتاب بخونم ، یا فیلم ببینم. (با توجه به اینکه این روزا هر کی می خواد کلاس بذاره میگه من اهل کتابم ، امیدوارم منو جزو اون دسته نذارین . بچه های دهه 50 میدونن که ماها بجز کتاب تفریح دیگه ای نداشتیم و با کتاب زندگی کردیم ) . دیوانگیم به حدی حاد هست که هر کتابو چند بار بخونم و هربار چیز جدیدی توش کشف کنم. یک فیلمو چند بار ببینم و تو ذهنم داستان سرایی کنم ، تو کله خودم با اشیا و لوازم زندگیم حرافی کنم و حتی فلسفه ببافم. همین تنهایی ها باعث میشه دقت زیادی تو رفتار و عمل افراد داشته باشم و بدون اینکه خودمو ملزم بدونم اونا را وارد حریم خودم کنم ، تحلیل و آنالیزشون کنم. اعتقاد دارم اگه روزی چند جلد کتاب هم بخونم ولی یک کلمه اش تو رفتار و زندگیم اثر نداشته باشه به درد نمی خوره . برای همین بدنبال کلمات کلیدی تو کتابا می گردم تا ساعتها در موردشون فکر کنم و بتونم بهشون عمل کنم. و مثلا بعضی از آدما را نمی فهمم که با خوندن دو فصل از فلان کتاب در زمینه شاد زیستن ، یهو ادعا می کنن تغییر کردن و قراره از این بعد شاد باشن!
در برخورد اول اونقدر راحت ارتباط برقرار می کنم و اونقدر بی چارچوب و بی قانون به نظر میام که طرف مقابل با خودش فکر می کنه با نماد بی نظمی مواجه شده ولی از درون به شدت قانونمندم. ولی به قوانین مورد قبول خودم. مهمترین قانون زندگی من ، مسئولیتهای منه. مسئولیتهایی که به سبب زن بودن ، مادر بودن ، دختر بودن و کارمند بودن و عضوی از اجتماع به عهده منه . محاله که مسئولیتی را نادیده بگیرم و از زیرش در برم. اگه از خستگی در حال مردن باشم ، محاله غذای گرم درست نکنم ، خونه را تمیز نکنم ، با بچه ها حرف نزنم و نخندم. اگه از همه شرایط کاریم ناراحت باشم محاله که کارمو به نحو احسن انجام ندم و عصر که به خونه میرم ، کارِ نکرده داشته باشم. اگه به خط عابر پیاده برسم و همه ماشینای پشت سرم هم بوق بزنن و اعتراض کنن ، من حتما می ایستم و حق عابر پیاده را رعایت می کنم. ملتفت هستین ؟ چطور ممکنه آدمی که اینقدر دم از بی چارچوبی میزنه ، اینقدر اهل قانون باشه؟ من می تونم تو میزبان بودن ، میزبانی به شدت ریلکس و راحت و مهمون نواز باشم به طوری که مهمونام واقعا احساس کنن تو خونه خودشون هستن، اصلا باورم بر اینه که رفت و آمد کردن باید دلی و بدون تشریفات باشه تا میزبان هم با مهمون بهش خوش بگذره ، ولی در عین حال از اینکه این رفت و آمد عادتی بشه که مثلا هر ماه اتفاق بیفته گریزانم. چون اون وقت مسئولیت پیدا می کنم هر ماه برای این رابطه وقت بذارم. ترجیح میدم بعد از هر دیدار مدتی را به غار خودم برم و راحت باشم.
خلاصه همین تفاوت ظاهر و باطنم ، یا به عبارتی تفاوت عملکرد و خواستگاهم برای اطرافیانم عجیبه و خیلی اونا را به اشتباه میندازه. البته دوستان قدیمیم دیگه کاملا منو می شناسن. میدونن که اگه بعد از دو سه بار تماس و یا دیدار دیگه پیدام نمیشه ، این رفتار طبیعی منه و نباید دلخور بشن. میرم تو غار تنهایی خودم و دوباره به وقتش ، هستم. از طرفی با همه گند بودن این اخلاقم همیشه اگه کاری از دستم بر بیاد فقط با یک پیامک انجام میدم. نه توضیحی لازم دارم و نه خواهشی.
گاهی وقتا از اینکه یهو از ادامه رابطه خسته میشم و فرار می کنم ، شرمنده دوستام میشم. تماس می گیرن ، به دیدنم میان و محبت می کنن ولی من واقعا به تنها بودنم نیاز دارم. خلاصه که جانور عجیب و غریبی هستم برای خودم. ولی هیچ برنامه ای برای عوض شدن ندارم. هیچ تلاشی برای تغییر نمی کنم. چون با این روش کلی وقت دارم که به نیازهای خودم و دلخوشیهای خانواده ام برسم. به نظرم اگه آدما بفهمن که گاهی باید فاصله های تعریف شده هر کس را شناخت و رعایت کرد ، رابطه ها خیلی طولانی تر و محکم تر میشد.
همین علاقمندیم به دقت در کلمات باعث شده دنیای زیبایی داشته باشم که توش کلمات حکمفرمایی می کنن و تو ذهنم ساعتها می تونم کلمه بازی کنم. (یه بار مفصل در مورد کلمه بازی ذهنی خودم حرف می زنم) . از اون جاییکه تازگیها به کتاب صوتی خیلی علاقمند شدم و مسیر پر ترافیک کار تا خونه را با کتابای صوتی لذتبخش می کنم ، رفیق شفیقی کتاب صوتی مردی به اُوِه را برام فرستاد. و حالا دو هفته ای میشه که من برای بار دوم دارم این کتاب را مرور می کنم. خیلی دوست دارم نویسنده این کتابو ببینم و بفهمم چه چیزی بیشتر از بقیه آدما داره که تونسته چنین معجزه ای به عمل بیاره. چیدمان کلمات به قدری زیبا و با فکر انتخاب شده که آدم احساس می کنه داره یه رقص گروهی هماهنگ را می بینه. احساسات آدما را در قالب اشیایی مثل ماشین و خونه و اداره و . . . چنان شفاف و ساده بیان می کنه که با هر جمله تعجب می کنم مگه میشه ؟ مگه داریم ؟! اُوه مرد جافتاده تنهاییه که به شدت از ارتباط با آدمای دیگه گریزانه. برای خودش چارچوبها و قوانینی داره و به خوبی رعایتشون می کنه. و مهمتر از همه اینکه بر خلاف ظاهر سرد و یخی خودش دل مهربون و ساده ای داره. امروز داشتم فکر می کردم وقتی نویسنده ای در مورد شخصیت داستانش اینطور با دقت می نویسه ، حتما تحقیق و بررسی در خصوص اخلاق آدما داشته. پس آدما می تونن چیزی که در ظاهر هستن با درونشون متفاوت باشه. پس این همه تفاوت بین درون و بیرون من هم می تونه طبیعی باشه. خلاصه که فکرم منجر شد به این روده درازی که باعث نوشتن این پست شد.
رفیق نوشت : چهارشنبه ها روز کافه من هستن. یعنی عصرهای چهارشنبه معمولا راهی کافه مخصوص خودم میشم. بیشتر وقتا تنهایی و گاهی با یکی دو تا از دوستان. امروز از اون روزاییه که دلم می خواست با کمیل برم. با اینکه از آخرین تماس و آخرین کافه شاید بیشتر از دو ماه میگذره ، مثل همیشه جوابش بله بود. یعنی واقعا وقت گذاشتن با منی که بعد از امروز و کافه معلوم نیست برای چند ماه دوباره بره و پشت سرشو نگاه نکنه ، ارزش داره ؟ الله اعلم
برچسبها: زن

نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ |
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 207
تاريخ: پنجشنبه
2 آذر
1396 ساعت: 0:29