زنان کویر(14)

خرید بک لینک

فاطمه (12)

آفتاب وسط آسمون بود. گرما اگر چه به شدت تابستان نبود ولی بازم گرمای کویر مستقیم و سوزان و تحمل ناپذیره. ماشین باری وسط کویر راه جنوب شرقی کشور را پیش گرفته و لِک و لِک کنان پیش می رفت. نزدیکی های انار(یکی از شهرهای استان کرمان) رسیده بودن بدون اینکه هیچ کدوم از سه مردی که جلوی ماشین باری نشسته بود ، لام تا کام حرفی بزنه. سه مرد سگرمه ها را به هم قفل کرده و هر کدوم غرق در افکار خود به سرابی که ته جاده مثل رودخانه ای پرآب نمایان بود ، خیره شده بودن. از کجا معلوم؟ شاید هر کدوم از امید ها و رویاهای اونها هم سرابی بیش نبود و خودشون نمی دونستن.

نازنین مادر قاسم که مُرد، قاسم خیلی غمگین شد. ولی فقر و احساس مسئولیت نسبت به خواهران و برادرش مجالی بهش نداد که زیاد عزاداری کنه. هرچند همیشه سوگوار فقدان مادر بود و شب جمعه ها به سر مزارش برای فاتحه خونی می رفت. بعد از ننه نازنین ، بابا حسن که صغری را گرفت ، اگر چه از رفاقت و صمیمیت پدر و پسر کم شد ولی رفتن باباحسن از یزد به سراوان برای قاسم دست تنهای دست خالی خیلی سخت بود. محمود با اینکه چند سالی کوچکتر از قاسم بود ولی نورچشم و عزیز برادر هم بود. چه شبها که با محمود سیگار می کشیدن و درد دل می کردن و چه روزها که خیالشون به داشتن برادر گرم بود. حالا با رفتن محمود ، تیر خلاص تنهایی به محمود اصابت کرده بود. درسته که به روی خودش نمی آورد و حتی تشویقش هم کرده بود برای رفتن ، ولی نبودن محمود و نداشتن محمود را طاقت نمیاورد. قاسم محمود و فاطمه را واقعا دوست می داشت. از روزی که فاطمه دختر عموش پا به خونه اونا گذاشته بود ، چنان مهرش به دلش نشسته بود که برای خودش هم باور کردنی نبود . حالا دو تا از عزیزانش داشتن ازش دور می شدن و قاسم اگر چه برای راحتی خیالش همراه برادر اومده بود ، ولی غمی سنگین مثل ماری سهمگین ، می رفت که ته دلش چمباتمه بزنه. از صبح کله سحر که راه افتاده بودن ، اولش خودشو به خواب زده بود و بعدش اونقدر سیگار دود کرده بود که نفسش بالا نمیومد. ولی نمی دونست چرا نمی تونه حرفی بزنه. کافی بود دهان به سخن باز کنه تا بغض لعنتی گیر کرده در گلوش بشکنه و شکستنش را لو بده. از طرفی قاسم متوجه شده بود که یک جای کار می لنگه. اولش ناراحتی و شوک زدگی محمود را به حساب غم جدایی از بلقیس و شهر و دیارش گذاشته بود ، ولی بعدش که توجه کرد ، دید برهان شوخ و شنگ دیشب هم بدجوری تو فکره و حواسش هست که با محمود هم کلام نشه. چیزی سر جای خودش نبود و قاسم نمی فهمید.

برهان شبی را با مستی و عیش گذرونده بود. پیکی عرق سرشو گرم کرده و زنی لوند تنش را داغ و زنده کرده بود. برهان مردی نبود که دل به زنی ببنده. مرد سفر بود و جاده. خانه به دوشی را زندگی را بهش آموخته بود و خوب می دونست که دل بستن مانع کارو بارش میشه. شاید به خاطر همین بود که اونقدر که به رفاقت و همنشینی اهمیت می داد به زن اهمیت نمی داد. محمود که پیشنهاد خونه زری سوخته را داد ، برهان بیشتر به خاطر شب نشینی و همراهی محمود خوشحال شد. توی تالار اون خونه که نشسته بودن ، به هر چیزی فکر می کرد به جز عاشق شدن. ولی بلقیس با اون لوندی و گرمی که پذیرفته بودش ، چنان بند بند وجودشو به آتش کشیده بود که با هیچ آبی سرد نمی شد. تکه ای از وجودش را تو یزد جا گذاشته بود انگاری. "مرد به خودت بیا. تو را چه به عاشقیت. اونم عشق به یک زن روسپی. حالا اومدی و بعد از چهل سال دل بستی اونم رفتی بین پیغمبرا جرجیسو انتخاب کردی ؟ بهش فکر نکن. گیرم که فکر هم کردی. فکر مثل طوفانی که اولش با یه گرد و خاک بلند میشه ، میاد و میاد و زیر و روت می کنه. تو مرد جاده ای. تو آس و پاسی. به خواهرات فکر کن. می خوای خودتو گرفتار کنی و اسیر یه زن بشی ؟ اون زن ساحره بود. جادو کردت مَرد. فکر کن مثل همه زنهایی که تا حالا دیدی و شبی را باهاشون گذروندی. اصلا یادت میاد کیا بودن ؟ . . . " برهان تو خودش و با خودش حرف می زد، دعوا می کرد ، داد و قال می کرد و در نهایت به یک نقطه می رسید، بلقیس. برهان اونقدر باهوش و سرد و گرم چشیده بود که بفهمه بین محمود و بلقیس چیزکی هست. همون شب هم فهمیده بود. خودنمایی بلقیس به برهان و نگاههای معنی دار محمود و بلقیس را دیده بود. ولی با توجه به زن جوون و زیبای محمود ، فکر نمی کرد سَر و سِری بین اونا بوده باشه. لابد گاهی محمود شبا می رفته و دلی از عزا در میاورده. ولی صبح که محمود سوار شد ، محمود دیشب نبود. غریبه ای بود با چشمانی کینه توز و دندونایی که از غضب به روی هم فشرده شده بود. اولش فکر کرد دوری از شهر و دیار چنین تلخش کرده ولی هر چه بیشتر می گذشت ، نگاههای سنگین محمود را روی خودش بیشتر حس می کرد . برهان کم کم داشت چیزایی می فهمید. ای دل غافل. بازی روزگار بازی عجیبیه.

محمود باورش نمیشد که بلقیس جلوی چشمای او چنین کاری کرده باشه. از وقتی که محمود پا به خونه زری گذاشته بود ، هر بار که به اونجا رفته بود ، بلقیس فقط و فقط مال او بود. نه تنها جسمش که به سبب شغلش به او ارزانی میشد ، بلکه با همه وجودش مهر و محبتشو فقط به محمود هدیه می کرد. شاید به همین دلیل بود که محمود تو ذهنش هرگز نمی پذیرفت که بلقیس یک زن هرجاییه. ولی اون شب بلقیس جلوی چشمای متعجب و وق زده محمود ، برای برهان بازاریابی کرده بود، قری به کمرش داده بود ، چشمکی زده بود و خیره به چشمان تیره و تشنه برهان ، بی توجه به محمود پذیرای برهان شده بود. محمود لب گزیده بود. دست به زانو شده بود که به سمت اتاقش حمله کنه و تنش را با دندون پاره پاره کنه. حتی ابایی نداشت که بلایی هم بر سر برهان از همه جا بی خبر بیاره .ولی زری سوخته که تو شغل خودش شاهکار بود ، بلافاصله فهمیده و محمود را نشانده بود. "به ارواح ننه ات اگه شلوغ بازی در بیاری میدم اصغر آژان پدرتو در بیاره. کارشه، شغلشه، محل درامدشه، تو چرا نمی خوای باور کنی محمود؟ چرا از این رویای تو خالی دست بر نمیداری ؟ امشبم که مسافری چرا می خوای برای خودت دردسر درست کنی؟ پاشو قبل از اینکه شر به پا کنی برو خونه. لازم نیست بیشتر از این مست کنی. برو محمود. برو خدا نگهدارت".

محمود چشم دوخته به سراب جاده شهرش ، دیارش ، مردمش ، پاره های تنش و دوستاشو پشت سر میذاشت. و چیزی در وجود محمود جوانه میزد. نفرت از بلقیس. . .

ادامه دارد. . .


برچسبها: زنان کویر
image نوشته شده توسط زن کویر در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 15:32

صفحه بندی