فرزانگان برهوت (2)

خرید بک لینک

ادامه ی فصل یک 

راس ساعت 7 صبح دو نفر از ماموران میز چرخدار بسته های صبحانه را می آورند. سماور بزرگ آب جوش و بسته ی تی بَگ (چای) هم روی میز است. اگر بیدار باشی می توانی بروی صبحانه ات را بگیری و فلاسکت را از آب جوش پر کنی. اگر بیدار نباشی ، روی میز کنار تختت بسته ی صبحانه را می گذارند ولی از چای خبری نیست . شماره های بد خواب یا شب بیدار می توانند فلاسک هم اتاقی های خود را هم پر کنند و برایشان ببرند ولی معمولا این کار را نمی کنند . نه به دلیل اینکه بدجنس هستند یا با کسی مشکلی دارند. بلکه چون با خودشان مشکل دارند. وگرنه اگر کسی با خودش مشکل نداشته باشد مگر دیوانه است که شب ها نخوابد. این را همه می دانند. حتی مرغ و خروس ها هم می دانند.

صبحانه یک روز نان و پنیر است و یک روز نان و کره و مربا . اینجا هیچ نظمی بین شماره ها وجود ندارد. یکی تا صبح بیدار است. و صبح ها می خوابد. یکی از نصفه شب می خوابد و تا ظهر بیدار نمی شود. بعضی شماره ها شبها کارهای عجیبی می کنند. برخی دیگر روزها کارهای عجیبی می کنند و کلا شماره ها عجیب هستند. البته از نظر ماموران. وگرنه هر کس خودش بیشتر از حال خود می داند و مسلما همه خود را غیر عجیب و نرمال می دانند .

از زمانی که شماره ی 17 آمده است به زودی با شماره 5 دوست شده اند. یک مدل دوستی ساده و بی آزار. ولی در کل اینجا شماره ها با هم دوست نیستند ، نمی توانند باشند. ماموران هم با شماره ها دوست نیستند. نمی توانند باشند. اینجا رفاقت معنایی ندارد. ماموران با هم دوست هستند ؟ این سوالی است که همیشه شماره 17 از خودش می پرسد.  اینجا ماموران انجام وظیفه می کنند. شماره ها هم انسانهایی عجیب و غیر نرمال از نظر ماموران هستند. انسان ؟!!! این هم سوال دیگری است که فکر شماره 17 را مشغول می کند. اگر موجودی را انسان بدانی او را با نام صدا می کنی نه با شماره. پس آیا ماموران شماره ها را انسان می دانند ؟ عجب ! باز هم دور باطل فکر کردن .

شماره 17 حوله ای دور خود می پیچد و از حمام بیرون می آید. اینجا حسن بزرگی دارد. وقتی از نظر ماموران ، عجیب باشی می توانی هر کاری بکنی. مثلا با حوله در سالن بچرخی. حتی عریان شوی و برای خودت برقصی. بسته های صبحانه ی هم اتاقی هایش را می گیرد. فلاسک خودش و شماره ی 5 را پر از آب جوش می کند و چند بسته چای بر می دارد. به اتاق بر می گردد و می گذارد باد مصنوعی کولر در موهای خیسش بوَزَد. اتاق هنوز ساکت و خمار است. شماره 5 شروع به خوردن صبحانه می کند. شماره 17 روی تخت دراز می کشد و سیگاری می گیراند. به دلیل نخوابیدن در شب ، کمی احساس خستگی می کند ولی نه گرسنه است و نه در دالان های ذهنش ، تشکی برای خوابیدن پهن کرده است. لیوانی چای پررنگ درست می کند و با خود فکر می کند کاش می توانست چای دم کرده در لیوانی شیشه ای بخورد. ماموری وارد می شود. شیفت صبحی است. به سمت تخت های 8 و 11 می رود . با لحنی نامهربان و کمی صدای بلند سعی می کند هوشیارشان کند.

  • یالا صبحونه هاتونو بخورین که قرصاتون را بهتون بدم. با شکم خالی که نمیشه قرص خورد. شماره 11 پتو را روی سرش می کشد و انگار جمله ای نامفهوم می گوید. شماره 17 در ذهن خود معنا می کند :
  • ولم کن. نمی خوام بیدار شم. می خوام تا هر وقت که دلم بخواد بخوابم. اینجا دیگه راحتم بذار.

ولی بعد از کمی تلاش مامور ، 11 ژولیده و خواب آلود با چشمانی پف کرده در حالیکه ژاکت بافتنی کهنه ای که زمانی آبی بوده است را به تن دارد ، مطیعانه می نشیند و بسته صبحانه را باز می کند. از وقتی خودش را شناخته مطیع بوده است. باید اطاعت می کرده. از پدر اطاعت کرده ، از مادر اطاعت کرده ، از برادر ، شوهر ، برادرشوهر و . . . او نمی تواند "نه" بگوید چون بلد نیست. در لغتنامه ی او کلمه ی نَه وجود ندارد.

مامور رو به شماره 8 می کند. هنوز بالشت به بغل با چشمانی بی فروغ به دنیایی نامشخص خیره است. نه توجهی به کسی دارد و نه حرفی می زند. انگار با همه ی دنیا و انسانها قهر است. به دنیایی دیگر پناه برده و در سکون و سکوت ، معلَق است. مامور سعی می کند او را مجبور به صحبت کند. تلاشی مذبوحانه. دستش را روی شانه ی او می گذارد و تکانش می دهد. خوردن صبحانه را بهش گوشزد می کند. صحنه ای تکراری از روزی که شماره ی 8 را از اتاق شوک آورده اند.

قبل از شوک ، دائم در حال گریه و خودزنی بود. جیغ های کر کننده می کشید و آنقدر خودش را می زد که صورتش کبود می شد. دیگر با آرامبخش هم آرام نمی گرفت. او را کشان کشان به اتاق مخوف و تاریک تسمه ها می بردند. لباس مخصوص تنش می کردند و دستها و پاها و بدن زخم دارش را با تسمه به تخت می بستند ، آرامبخش های قوی به او تزریق می کردند . یکی دو روز کسی صدایش را نمی شنید و نزدیک شدن به اتاق اسارت و تسمه هم ممنوع بود. ولی وقتی باز می گشت ،  جیغ ها و زاریش تمامی نداشت. تا اینکه برای شوک الکتریکی انتخاب شد. و بعد از آن شد این موجود ساکت با نگاهی خالی. اینها را شماره 17 از حرفهای ماموران و شماره 5 فهمیده بود.

چه می شود که انسانی آنقدر آتش درون دارد که به خودش ضربه می زند ؟ چه رنجی دارد که چشمه ی اشکش فوران می کند و نمی خشکد ؟ چه دردی دارد که فریادهای اعتراضش به جیغ تبدیل شده و تمامی ندارد ؟ این چه آتشی است که از درون شعله ور می شود و بیرون را می سوزاند ؟ این شعله ها را چه کسی یا کسانی روشن کرده اند ؟ باز هم شماره 17 به یاد پیرزن مو حنایی می افتد. زنی جوان و زیبا در درونش چه آتشی برپاست که خود با دست خودش ، بنزین بر بدن می ریزد و کبریت می کشد ؟ "بساز و بسوز"

می گویند ECT  یا شوک درمانی فرآیندی است تحت بیهوشی، که طی آن جریان های کوچک برقی در مغز عبور داده میشوند که در اوایل فرآیند تشنج خفیفی رخ میدهد. به نظر میرسد شوک باعث تغییراتی در بیوشیمی مغز می شود که میتواند به سرعت علائم اختلالات به خصوصی را تغییر دهد. چه تغییراتی در کدام بخش مغز ایجاد می کنند تا چه اختلالاتی را برطرف کنند؟

 

مامور ناامید از شماره 8 ، به 5 و 17 اشاره می کند که بعد از صبحانه ، از سرپرستی قرصهایشان را بگیرند. و به سمت اتاق سرپرستی یا اتاقهای دیگر می رود. مامور رده پایین دیگری وارد اتاق می شود ، لباس فرمی به رنگی زشت تر دارد. چین و چروک زیادی روی صورتش است . با دستهایی با لکه هایی ارغوانی رنگ،  ناشی از کار زیاد با شوینده های مختلف ، سطل زباله ی اتاق را در کیسه پلاستیکی سیاه خالی می کند. زیر لب  غُرغُری می کند و وسط اتاق را جارو می کند. معلوم نیست با کدام شماره حرف می زند ولی اخطارش را می دهد :

  • بعدش روی میزهای کنار تختتون را تمیز کنین. چقدر آشغال و کثافت دارین ! هی تو . دستمال کاغذی های پر از ته سیگارتو بردار بنداز توی سطل. باز هم که چای ریختی و کمد سفید را به گُه کشیدی. تا من میرم اتاقهای دیگه را تمیز کنم میزهاتونو مرتب کنین. بعدا اگه ملافه ی تمیز خواستین به مامور همکارم بگین.

شماره 5 برنامه ی روزانه اش را شروع می کند. به مامور نظافت با عصبانیت می گوید :

  • چرا فقط وسط اتاق که توی دید هست تمیز می کنی ؟ چرا گوشه ها و زیر تخت را جارو نمی کشی؟ یه دستمال تمیز بیار فقط برای تخت و کمد من. خوب تمیزش کن. چقدر التماس کنم یه ظرف شوینده بهم بدین ؟ من باید همش میله های تخت و کمدم را تمیز کنم. اصلا حالم داره بهم می خوره از کثافت این جا.
  • اگه راست می گی خودت برو حموم که تو کثافت غرقی. فضولیش هم به تو نیومده.
  • مگه پولشو نمیدیم؟ خب پول دادیم اومدیم اینجا. باید اتاقمون تمیز باشه. من می خوام اتاقم ، تختم ، کمدم تمیز باشه.
  • برو بابا. انگار من چقدر حقوق می گیرم که بیام خصوصی زیر کون تو را تمیز کنم

. . .

مامور نظافت با کیسه زباله و جارو و دستمالی کثیف زیر لب حرف می زند و بیرون می رود. شماره 5 با احتیاط ، طوری که دستش به جایی نخورد از تخت پایین می آید. موهایش از پشت گره خورده و چرک و چرب است. با حوله اش هر چه روی کمدش است پایین می ریزد. دستهایش دوباره می لرزد. چشمانش خیس شده و بغضش را فرو می خورد. وسط اتاق ایستاده و چونان مترسکی لرزان در مسیر بادی تند میان مزرعه ، گیج و مضطرب به مسیر خروجی اتاق نگاه می کند. باید به توالت برود. ولی چگونه ؟ توالتی که همه ی شماره ها از آن استفاده می کنند. چطور در راهِ رفتن به توالت دستش به کسی یا جایی نخورد ؟ چطور به شیر آب دست بزند. مایع دستشویی اینجا تمیز است ؟ اضطرابش بیشتر می شود. از بس برای نرفتن به توالت خودش را نگه داشته و ماهیچه هایش را منقبض کرده که در تمام مدتی که اینجا بوده است ، هم درد کلیه دارد و هم یبوست. ولی درد مهم نیست. مسئله این است که الان کجاست ؟ چرا می لرزد ؟ چرا سرش گیج می رود. دستش را به کجا بگیرد ؟  . رو به شماره ی 17 می گوید :

  • من چطور برم توالت ؟

17 که حالا دارد با لذت چایش را می نوشد و بقیه ی کتابش را می خواند شانه بالا می اندازد. به این منظره ، به این اضطراب ، به این وسواس شماره 5 کم کم عادت کرده است. تنها کسی است که در اینجا شماره 5 از دستش چیزی می گیرد یا اجازه می دهد به تختش نزدیک شود. ولی امروز شماره 17 حوصله ندارد .

  • ببین هر روز از صبح که بیدار میشی تا شب فقط تو فکر تمیزی و کثیفی هستی. امروز اصلا حوصله ندارم پاشم بیام دستتو بگیرم ببرمت توالت. خودت هم خسته نشدی اینقدر با همه دعوا می کنی ؟ بابا من هر روز دوش می گیرم ، توالت میرم و هنوز نمردم. تو هم بیا حوله تو بردار برو حموم. می خوای باز اونقدر نری حموم تا مامورا بیان بهت دست بزنن و ببرنت بشورنت  و تو هی جیغ و داد کنی و بعدش از حال بری ؟
  • آخه دست خودم نیست که. همین الانش هم سرم داره گیج میره. دارم تو شلوارم می شاشم. باید برم توالت.

شماره 17 پشتش را به 5 می کند و به ظاهر نشان می دهد که دارد کتاب می خواند. با خود فکر می کند :

  • واقعا دست خودش نیست ؟ یعنی نمی تونه کنترل این وسواسش را بدست بگیره ؟ از صبح تا شب باید اینقدر سرو صدا کنه و به خودش فشار بیاره و کاری کنه که برای یه توالت رفتن غش کنه ؟ آتیش درون خودم چی ؟ دست خودمه ؟ این افکار پریشون ، این شب بیداریها ، دست خودمه ؟

برمی گردد. شماره 5 هنوز وسط اتاق ایستاده و دستان لرزان خود را به هم می مالد. اشکهایش سرازیر شده و زیر پایش جوی کوچکی از مایعی زرد رنگ میان کاشی های کف اتاق راه باز می کند.

 

خورشید به وسطهای آسمان رسیده است. نزدیک ظهر است. شهر ، شلوغ ، پر تکاپو ، داغ و سرشار از رفت و آمد و حرکت است. تاکسی زردرنگی از یکی از بزرگراه های شهر به سمت بیابان های خارج شهر در حرکت است. کنار راننده ی خسته و گرما زده ، عاقله مردی با موهای جو گندمی ، ابروهایی پرپشت و اخم آلود نشسته است. مرد مسافر را اگر در یکی از خیابان های شهر می دیدی حتما از او می ترسیدی. هیکلی نه چندان درشت ولی قد بلند ، ریش و سبیل بلند و نامرتب ، خطوط چهره ی خشن و خط های عمیق اخم بین دو ابرو. از آن مردانی که از درون تهی ولی ظاهری خشن دارند و مطمئنا به دنبال درد سر می گردند. و البته اگر دردسری هم نباشد برای دیگران سر دردی درست می کنند و اسمش را می گذارند غیرت مردانگی.

در صندلی عقب تاکسی ، زنی جوان تر ، رنگ پریده ، ترسیده ، سر به زیر تسبیحی را در دست می چرخاند و زیر لب ورد می خواند. مانتویی مشکی به تن و روسری قهوه ای بر سر دارد . چادرش روی شانه اش افتاده است. اگر از شیشه عقب ماشین نگاه کنی ، فقط هاله ای خمیده ی مشکی می بینی.

کسی در تاکسی حرف نمی زند. زن قوز کرده وِرد می خواند ، مرد به جاده چشم دوخته و راننده تاکسی انگار متوجه شده است که این مسافران گوش شنوایی برای بحث های سیاسی – اجتماعی – اقتصادی ندارند. تاکسی می راند و به بیابان خارج شهر نزدیک تر می شود. گرما طاقت فرساست. کولر ماشین هم جوابگوی آفتاب سوزان نیست. سه تن ، سه سر ، سه دنیا ، سه نگاه . . . ساختمان بلند بد قیافه ای با پنجره های کوچک حصار دار و طبقات زیاد کم کم در چشم انداز هر سه تن ، قد بلند می کند. زن آهسته و ترسان سرش را بلند می کند. نگاهی به ساختمان می کند و به خود می لرزد. رو به مرد مسافر جلو می کند :

  • داداش تو رو خدا. منو نبر اینجا. خودت که قول دادی دیگه نمیایم اینجا. داداش غلط کردم .
  • صداتو بلند کنی می زنم تو دهنت. نگفتم جلوی نامحرم صدات بلند نشه؟

راننده تاکسی پشیمان از سوار کردن این مسافران فقط عجله دارد که آنها را پیاده کند. جلوی ساختمانی که اطرافش تا چشم کار می کند ، ساختمان دیگری نیست و برهوت است و بیابان، در ظهر داغ تابستان ، مردی میان سال ، بازوی زنی جوان را می گیرد و کشان کشان او را وارد ساختمان می کند تا مریم تبدیل به شماره شود.

 

ادامه دارد . . .

زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 118 تاريخ: دوشنبه 9 خرداد 1401 ساعت: 14:40

صفحه بندی