فاطمه(۹)
زن دوباره با صدای جیغ مانندش بلقیسو صدا کرد و به داخل خونه برگشت. فاطمه یک لحظه خوف برش داشت." من اینجا چیکار می کنم؟ اصلا برای چی اومدم؟ اومدم چی بگم؟ منو چه به این فضولیا؟ اگه محمود بفهمه چی؟" صدای لخ لخ دمپایی که روی زمین کشیده میشد نزدیک تر شد. فاطمه روشو تنگ تر گرفت که اگه کسی رد شد اونو نشناسه. فاطمه جراتشو از دست داده بود. عقب گرد کرد. پشیمون شده بود. می خواست برگرده. ای کاش نیومده بود. این گرمای هوا هم داشت دیوونه ش می کرد. دلش به هم می خورد. مایعی تلخ مزه از دلش بالا اومد و همونجا دولا شد تا بالا بیاره. دستی پشتشو فشار داد. دستمالی جلو آورد و بهش داد. فاطمه سر بلند کرد. بلقیس جلوی او ایستاده بود. این بلقیس اون زنی نبود که شب عروسیش با لباسی قشنگ و سرخاب و سفیداب دیده بود. پیرهن نخی سفیدی به تن داشت. موهای کوتاهشو فر زده بود. هیکلش چاقتر ولی قشنگتر شده بود و مثل مادری مهربون بهش نگاه می کرد. " بیا بریم تو خونه. کمی آب نبات بهت بدم. چی شده که اومدی؟ محمود خوبه؟" بلقیس این حرفا را تو مسیری که دست فاطمه را گرفته بود و به اتاقش راهنمایی می کرد می گفت. چه راحت اسم شوهر فاطمه را می برد. حتی یک آقا هم اولش نمیزاشت. محمود. یعنی چی؟ فاطمه احساسی پر از ناتوانی و شکست را تجربه کرد. بلقیس چیزی را پنهان نمی کرد. تو لفافه حرف نمیزد. سر به زیر و خجالت زده نبود. محکم تر از فاطمه اسم محمود را آورده بود. فاطمه بی فکر اومده بود که شوهرشو از این زن پس بگیره؟ خواهش کنه؟ التماس کنه؟ اومده بود چه غلطی بکنه جلوی زنی که با قدرت اسم شوهرشو خیلی عادی آورده بود؟
اتاق خنک بود. پنکه ای تو اتاق روشن بود. بوی عطری مانده تو اتاق میومد. تمیز بود و تختی فلزی کنار اتاق قرار داشت. روتختی مخمل قرمزی که حاشیه دوزی های قشنگی داشت، روی تخت افتاده بود. دو سه بالشت دور اتاق به دیوار تکیه داده شده بود که روبالشتی هایی با طرح طاووس داشت. درست مثل روبالشتی های فاطمه و سکین و خانم سلطان. همون روبالشتی هایی که تو یزد نبود و حسن از سراوان میاورد. نفس فاطمه تنگ شده بود. اشک دیگه مجالش نمیداد. این جا، این اتاق بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کرد، پر از محمود بود. حتی از اتاق خودش هم نشونه های محمود را بیشتر داشت. به دیوار تکیه داد. سرشو روی زانوهاش گذاشت و بغضش ترکید.
بلقیس عاقل تر از اون بود که حرفی بزنه. فاطمه را تنها گذاشت و رفت که به زری که پشت پنجره اشاره می کرد جواب بده. "این کیه که با شکم بر اومده راهش دادی تو اتاقت؟". بلقیس اخماشو تو هم کرد." ببین زری. هر چی بگی قبول می کنم ولی نمی تونم زن حامله رنگ و رو پریده ای که اومده در خونه و با من کار داره و تو کوچه حالش بد شده را تنها بزارم. زن محموده. ". زری از عصبانیت سرخ شد." خاک تو سرت. چقدر بهت گفتم این محمود لقمه دهن تو نیست. با هیچ روشی نتونستم آدمت کنم. درسته پول خوبی میده ولی اگه قرار باشه از فردا زن های مردایی که میان اینجا راه بیفتن بیان اینجا دیگه باید در اینجا را تخته کنیم. اصغر آژان هم دیگه نمی تونه از ما مراقبت کنه. حواست هست؟ تو آخرش هم خودتو بدبخت می کنی هم منو. حالا هم برو دست به سرش کن بره. چی میخواد دخترک شکم بالا اومده پررو؟ ولی خداییش خوشگله ها. با اینکه حامله هست صورت قشنگی داره".
فاطمه اشکاشو پاک کرد. چقدر از خودش بدش میومد. مثل بچه ای که عروسکشو برده باشن اومده بود و گریه راه انداخته بود. بلقیس جلوش نشسته بود. کاسه ای پر از شربت سنکنجبین بهش تعارف کرد. فاطمه جرعه ای نوشید.
" چقدر بزرگ شدی فاطمه. شب عروسیت که خیلی بچه بودی. چه زود هم ماشالا بچه ت شد. معلومه زن به درد بخور و آینده داری هستی. محمود طوریش شده که اومدی؟"
بلقیس لبخند میزد ولی توی دلش هیاهویی بود. بلقیس روز خوش به زندگیش ندیده بود. از بچگیش فقط کلفتی و گشنگی به یاد داشت. از شوهرش که دایم باید منقلش را راه مینداخت و کتک میخورد خیری ندید و زود بیوه شد. پسرکش را درست درمون ندیده بود که با زری به امید کار به یزد اومده بود. و وقتی فهمید باید برای پول درآوردن چیکار کنه که دیگه دیر شده بود. بلقیس نمونه مسلم فقرمالی و فقر فرهنگی و بدبختی بود. تا اینکه محمود پاش به اونجا باز شد. محمود هم مثل هر مردی شبها میومد که پیاله ای بنوشه و زنی را مال خودش کنه ولی کم کم بلقیس چنان دلبسته و عاشق محمود شد که لحظه شماری می کرد برای اومدن محمود. این علاقه یک طرفه نبود و محمود هم بهش علاقه داشت. چه شبها که تا صبح تو آغوش محمود حرف زده بودن و عطر مردونه تن محمود را به جان کشیده بود. بلقیس برای محمود یک روسپی نبود. زنی بود که زنانگی خودشو تو ساعاتی که با محمود بود تجربه می کرد. بلقیس همه نداشته ها و بدبختیهاشو کنار محمود فراموش می کرد. آغوش محمود امن ترین جای دنیا بود که روزگار کجمدار هرگز به بلقیس ارزانی نکرده بود. و وقتی تسلیم و با همه وجود، عشق و زنانگیشو به محمود می بخشید، احساس زنده بودن می کرد. محمود برای بلقیس جای پدر و شوهر و پسرشو گرفته بود. همه مردان زندگیش تو محمود تجلی یافته و نمایان شده بودن. اگه بلقیس محمود را داشت دیگه چیزی کم نداشت.
ولی چرخ گردون بازیهاش با بلقیس تموم نشده بود. محمود که گفت با اصرار برادرش زن می گیره، بلقیس هرگز نگران نشد. چون بی میلی محمود هم مشخص بود. شب عروسی محمود وقتی فاطمه را دید ترسش کاملا ریخت و مطمئن شد که با این فاطمه کوچک جای نگرانی نیست. ولی فقط چند روز بعد از عروسی بود که بلقیس فهمید اشتباه می کرده. محمود دیگه نیومد و به پیغامهای بلقیس هم جواب نداد. بلقیس که عادت داشت به از دست دادن، این بار طاقت نداشت. عشق برای یک زن روح زندگیست. زن هر چیزی را با توجه به خلقتش می تونه تقسیم کنه حتی ببخشه الا عشقش. بلقیس پژمرده و پژمرده تر میشد. تا اینکه بعد از چند ماه دوباره محمود پیداش شد. حالا محمود بیشتر پیشش میومد اگر چه دیگه محمود قبلی نبود.
بلقیس می فهمید. عذاب وجدان محمودو متوجه میشد. می فهمید محمود از بودن کنار اون پشیمونه. پشیمونه و به آغوش می کشه. پشیمونه و می بوسه. پشیمونه و . . . وبلقیس روز به روز از فاطمه، زن محمود متنفرتر میشد.
و حالا فاطمه جلوی بلقیس نشسته بود.
دو زن می دونستن چی میخوان و حرف نمی زدن. هر کدوم خودشونو محق تر می دونستن و تخم کینه و نفرت از هم را تو دلشون پرورده بودن. . .
ادامه دارد. . .
زن کویر نوشت: راستش وقتی دارم داستان این زنان را می نویسم با توجه به اینکه همه جزئیاتشو برام تعریف کردن و من همه این زنها را دیده ام، خیلی احساساتی میشم. گاهی قطره ای اشک هم میریزم.
برچسبها: زنان کویر

نوشته شده توسط زن کویر در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: زنان,کویر,
نویسنده:
بازدید: 183
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 5:38