من یا کاری را نمی کنم یا اگه بکنم غرقش میشم. مدیریت پروژه ای بین المللی را پذیرفته ام که تابحال در ایران و حتی دنیا انجام نشده، صبح تا غروب سرکارم و بیزینس پلن و بودجه ریزی و فعالیتهای پروژه را برای تخصیص منابع و کنترل پروژه می نویسم. عادت ندارم کسی برام تایپ کنه یا منشی برام َشماِره بگیره. برای همین یک ثانیه هم بیکار نیستم. جلساتمون پر از بحث و تبادل نظره و طولانی. چون قبلا چنین پروژه ای اجرا نشده، تجربه ای براش نیست و هر کسی همینطوری نظر میده، از اون طرف شبها سرچ می کنم و جدیدترین مقاله های انگلیسی را که می تونه بخشی از سوالاتمونو پاسخ بده می خونم.
همه اینا را گفتم که بگم اونقدر شلوغم که حد نداره. چند پروژه دیگه هم دارم که در مقابل این پروژه خیلی آسونن ولی بهرحال وقتمو می گیره. از طرفی دارم موسسه آموزشی می زنم و اون هم دوندگیهای خودشو ذاره.پس دیگه گِله نکنین که چرا نمی نویسم. من بیشتر از شما دلتنگ نوشتن میشم
گاهی وقتا آرزو می کنم ای کاش تعداد ساعات شبانه روز بیشتر بود تا اینقدر وقت کم نیارم. انرژی نهفته ای که چند سال اخیر با کارمندی سرکوب کرده بودم یهو منفجر شده. اعضای خونه را کم می بینم یا اگر هم خونه ام پشت کامپیوتر و در حال کارم. به سعید و بچه گفته ام چند ماهی بهم فرصت بدن تا کارهام روی غلطک بیفته ولی به این اسونی هم نیست. گاو نر می خواهد و مرد کهن.
در بازار کسب و کار جدید استارت اپی، کسی به مدرک کار نداره، خلاقیت، علاقمندی و کار تیمی بسیار مهمه. بعضی از جوونها که برای مصاحبه میان آینده نگر نیستن. همین حال را می بینن. حقوقم چقدره؟ بیمه؟ میز کارم؟... در صورتیکه ما اعضای هر تیم پشت یک میز کنفرانس میشینیم و اونقدر به فکر کاریم که حتی نمیدونیم همکار بغل دستیمون مجرده یا متاهل.
فضای کارهای استارت اپی را دوست دارم پر از جوون پر نشاط و پر انرژی. برای منی که حدود ۲۵ سال در ساختار و سلسله مراتب سازمانهای بزرگ بودم، تغییر تفکر و جهان بینی کاری دو ماه اول خیلی سخت بود. تغییر عادت واقعا سخته.
روزها با دوچرخه به سر کار میرم و عصرها بدون گیر کردن تو ترافیک به خونه می رسم. هم هوا را الوده نمی کنم هم پوستم در مقابل متلکهای مردها کلفت میشه
جدا یک سوال همیشه برام مطرح بوده، گفتن متلک توسط مردان چه حسی بهشون میده؟ حال خوش؟ قدرت؟ تحریک؟.. اگه کسی جوابشو میدونه به من بگه.
دو سه روز تعطیلی هفته قبل قرار بود بریم شمال ولی من قبول نکردم. نیاز به استراحت داشتم و حوصله گیر کردن تو ترافیک و گرما را نداشتم. به سعید و بچه ها گفتم خودشون برن که طبق معمول گفتن بدون تو نمی ریم. بجاش خواهرام نگار و نسیم از یزد اومدن و سه روز شبانه روز با هم و با داداش و زنداداشم بودیم. دخترا از صبح میرفتن بیرون و خرید و من ناهار می پختم و از روزام برای استراحت استفاده می کردم و شبا تا دیروقت می نشستیم به خنده و پانتومیم و شادی. جای باباجان و مادریم خالی بود. زن داداشم با توجه به اینکه عاشق خریده و جاهای مختلفی را می شناسه همه را بیرون می برد و سعید و مجید هم بچه ها را به پارک می بردن. طبق معمول هم شوهرای نگار و نسیم مشغول بودن و نتونستن بیان. خلاصه خواهرای مهربونم یه خونه تکونی اساسی هم با کمک زن داداشم برام کردن و حتی کل ملافه ها و پرده ها راشستن.
گاهی وقتا قلبا فکر می کنم زن داداشم خواهر سوممه. زنی بی نهایت با محبت و دست و دلباز و البته عزیز دل خانواده ما.
روزای پنجشنبه و جمعه کلاسهای بیزینس پلن و چگونگی موفقیت در کسب و کار را درس می دم و عاشق معلمی هستم. ارتباط با جوونهای گیج و نگران و کمک در پیدا کردن راهشون کمترین نقشیه که می تونم ایفا کنم. من تو کلاسام فقط تئوری درس نمیدم نمونه های کاری هم میگم و باور کنین منم از اونا یاد می گیرم.
اگر علاقمند به حضور در کلاسام بودین لطفا کامنت بزارین. یک کلاس عالی دیگه هم هست که استاد با تجربه و محشری داره. دوره زندگی آگاهانه و عبور از فضای ابهام. همه ما در هر سنی نمی دونیم کجای زندگیم و چطور اگاهی به اهداف درست پیدا کنیم این کلاس بدلیل استقبال بی نظیرش سومین بار داره ارائه میشه و برای هر سن و تحصبلات و خانه دار و شاغل مناسبه.
این پست در سه شب نوشته شده هر بخشش را که نوشتم موقع خواب بود و از خستگی مردم. ولی امشب می خوام تمومش کنم.
دوستانم از اینکه هنوز به صفحه من سر می زنین ممنونم و قدردان حضورتان هستم. برای کاری که دارم شروع می کنم و پروژه بین المللیم دعا کنید چون هر دو این کارها فقط برای پول در اوردن نیست بلکه کار ملی است که یکیش به رشد مالی مردم کمک می کنه و یکیش به کار رشد معنوی و ایران به هر دو اینها نیاز داره.
زن کویر نوشت: اگر نیاز به طراح عالی در زمینه لباس و مانتو دارین بهم بگین. طراحی که درسته اول راهه ولی طرحهاش با بنچمارک از سایتهای برندهای خارجی و ترکیب اونا با فرهنگ ایران داره.
راضی نوشت: ممکنه من وسایل ارایش نشناسم و نداشته باشم، ممکنه موهام کوتاه و جوگندمی باشه، ممکنه از مد و دکوراسیون و ظروف لاکچری سر در نیارم، ممکنه بجای خرید مانتو ۷۰۰ هزارتومنی دو متر پارچه ۵۰ هزار تومنی خودم بخرم و بدوزم، ممکنه بجای ماشین شاسی بلند با دوچرخه به سرکار برم، ولی وقتی تو جلسه ای ۲۰ نفره، من حرف برای گفتن دارم، وقتی می تونم تو دوماه ایده ناب و بکری را به پروژه ای قابل اجرا تبدیل کنم، وقتی می تونم روی هدفم بایستم و صدبار تو دهنی بخورم اما عقب گرد نکنم، احساس قدرت می کنم. شما با چه فاکتورهایی قدرت را حس می کنید؟
خلاصه مخلص دوستای با مرامم برم
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 218
تاريخ: سه
شنبه
30 مهر
1398 ساعت: 3:10