فاطمه (3)
خونه کوچک و تک اتاقه و سرد و تاریک فاطمه کجا و خونه بزرگ و جادار و سرسبز و شلوغ محمود کجا. فاطمه در دنیای بچگی احساس می کرد وارد یک شهر غریب شده. اتاقهای دور تا دور حیاط بزرگ پر بود از دختر عموها و شوهر و بچه هاشون. دو اتاق محمود کنار اتاق های قاسم و سکین ، آفتابگیر و بزرگ ، نزدیک دالون" دست به آب " (مستراح) بود. برای همین هم همیشه رفت و آمد نزدیک اتاقشون بیشتر از همه جا بود. حوض بزرگ وسط حیاط اگر چه آبی تمیز نداشت ولی حیاط را قشنگ کرده بود و تک درخت غول پیکر انجیر روی حوض سایه گسترده بود. شبی سرد و سوزان بود. باد شبهای کویر به صورت کوچیک و بزک شده فاطمه می خورد و اشکاشو در میاورد. خودش هم نمیدونست که اشکاش به خاطر سرماست یا به خاطر دوری از مادر و خواهراش و یا ترس از محمود. محمود با اون اقتدار و جدیت و در حالیکه در تمام طول عروسی حتی لبخندی نزده بود ، فاطمه کوچیک را می ترسوند. به خونه که رسیدن ، سکین که مهر و محبتش همیشه برای همه وجود داشت ، فاطمه را به اتاق برد. هر دو اتاق فاطمه را نشونش داد و با خجالت به طور غیر مستقیم به فاطمه گفت که رضایت شوهرشو فراهم کنه. خدای من هیچکس برای فاطمه کوچک این چیزها را توضیح نداده بود. یعنی اصلا توضیح هم اگه میدادن شاید فاطمه نمی فهمید. قاسم ظرفی نقل روی سر برادر و عروسش ریخت و با اشاره به همه فهموند که وقت خوابه و بهتره عروس و دومادو تنها بذارن.
چراغ لمپا کنار اتاق روشن بود. اتاق گرم بود و لحاف نویی که معصومه دوخته بود روی کرسی افتاده بود. فاطمه گوشه اتاق نشسته و با چشمای درشت و خیسش به زمین خیره شده بود. نمیدونست حالا باید چیکار کنه. دیده بود که تو جشن کوچیک و حقیرانه عروسیش پچ پچ هایی بود و اشاره هایی به زن جوون و خوش لباس و زیبایی که موهای خودشو کوتاه کرده و گوشواره های بزرگی داشت. زن را نمی شناخت و مطمئن بود که از فامیل هم نیست. پس این زن کی بود ؟ چقدر دلش می خواست شبیه اون زن بود. با اون گردن بلند و بلوری و لبهای قرمز و قلوه ای. نگاه محمود تمام مدت عروسی روی زن بود و زن چه خوب می رقصید. پاهای خوش تراش و سفیدش را جورابی نایلونی قشنگتر کرده بود. پیرهنی به رنگ سبز پوشیده بود و با عشوه می رقصید. معصومه عصبانی بود و از اینکه این زن تو عروسی بود خون خونشو می خورد. بقیه هم با چشم و ابرو اگر چه ابراز ناراحتی می کردن ولی زنها ، زنهایی که در بهترین حالت سالی یک دست لباس چیت نصیبشون میشد و اگه خیلی خوش شانس بودن از کچلی در امان می موندن ، تو دلشون به اون زن حسادت می کردن. زیبایی اون زن در مقابل زیبایی که زیر بار فقر پنهان شده بود ، حسابی به چشم میومد. تو طبقه کارگر یزد ، زنها پا به پای مردا از صبح تا شب کار می کردن. کارای خونه به سختی انجام میشد. آب را باید از آب انبار با ظرف میاوردن ، لباسها را می بردن سر جوی آب و می شستن ، برای آشپزی آتیش درست کنن ، زایمان ها تو خونه و با مامای مجرب انجام میشد ، فقر بیداد می کرد و زنها وقتی برای رسیدگی به خودشون و بزک دوزک نداشتن. تنها پیرایش زندگیشون گاهی وقتا (هَفه کردن : بند انداختن ) و حموم رفتن بود. زن چراغ خونه را روشن نگه میداشت و مایه دلگرمی مرد خونه بود. به بچه ها رسیدگی می کرد و امر مرد ، امر بود. حرف روی حرف مرد زده نمی شد و با همه چیز مرد می ساختن. دستهای زنها پینه بسته ولی دلاشون پر از عشقی ابراز نشده بود. عشقایی که یا بلد نبودن ابراز کنن ، یا فرصتی برای ابرازش نبود ، یا اونقدر مشکلات زندگی زیاد بود که مردشون خریدارش نبود.
بلقیس خیلی کم سن و سال بود که عروس شد. شوهرش یکی از کارگرای کم سن و سال همون باغ پسته ای بود که باباش سالها توش کار می کرد. بلقیس هم به همراه مادرش تو خونه صاحب باغ کار می کرد. از رختشویی و ظرفشویی و کارای خونه تا بچه داری ، هر کاری می کرد. وقتی شوهر کرد ، بعد از مدت کمی بچه بغل بر گشت خونه باباش. شوهرش از بالای دیوار افتاد پایین و در جا مرد. بلقیس واقعا زیبا و جوون بود. میشد گفت تو سن بچگی هم بیوه شد و هم بی خانمان به همراه یک بچه یتیم. همون وقتا بود که زری سوخته که رفته بود سری به دهاتش بزنه ، بلقیسو دید و پسندید. با هزار خواهش و تمنا بابای بلقیسو راضی کرد که اونو به شهر یزد ببره و براش کار پیدا کنه. واقعا هم میخواست براش کار پیدا کنه. ولی بودن بلقیس تو خونه زری همانا و یک دل نه صد دل عاشق شدن محمود همان. محمود ، به محض دیدن بلقیس تو خونه زری سوخته بهش علاقمند شده بود و تقریبا هر شب برای دیدنش می رفت. به همین دلیل هم هرگز به فکر ازدواج نبود و این همه مدت یالقوز و عذب مونده بود. نه می تونست بلقیسو بگیره و نه می تونست ازش دل بکنه. و حالا که با اصرار برادر بزرگش قاسم مجبور به ازدواج ، اونم با این دختر بچه ریقوی عموش شده بود ، زن مورد علاقه شو تو عروسیش دعوت کرده بود. و هیچ ابایی نداشت که بقیه هم بفهمن. به هر حال مردی گفتن ، زنی گفتن. مرد باید برای خودش تفریحی ، دلخوشی ، چیزی داشته باشه. همین که یه لقمه نون حلال هم به خونه بیاره و سقفی بالای سر زن و بچه ش باشه کافیه! و فاطمه در شروع زندگی مشترک با یک رقیب قدر مثل بلقیس طرف بود.
محمود ساکت بود. دور اتاق قدم می زد. انگار منتظر چیزی بود. به فاطمه نگاهی انداخت. دخترک لباس سفید ساتن چین داری به تن داشت. موهای بلندشو شانه زده و روی شونه هاش ریخته بود. ناخناش که از رنگ حنا به قرمزی میزد را روی ریشه های فرش می کشید و نگاهش به پایین بود. خیلی ظریف و شکننده بود. محمود دودل بود. قول داده بود و نمی خواست زیر قولش بزنه. به قاسم قول داده بود که یتیم عموشو به خوبی سرپرستی کنه. شوهر خوبی براش باشه. به زندگیش برسه و دست از الواتی برداره. دل به کار بده و پولاشو خرج خوشگذرونیاش نکنه. اینجا تو این اتاق تحت نظر چند چشم بود. چشمای قاسم و سکین و خواهراش از پشت همین پنجره های کوچیک پنجدری اونو می پایید. از این به بعد باید روند زندگیشو عوض می کرد. این دخترک ، ناب و نجیب و دست نخورده ، با هزار امید و آرزو اومده بود که تو خونه اون مزه خوشبختی را بچشه. قاسم گرفتارش کرده بود. میدونست محمود اگه قولی بده ، سرش بره زیرش نمی زنه. ولی بلقیس. اون چشمها ، اون اندام زنانه هوس انگیز ، لبهای نیمه باز سرخ ، مژه های مشکی بلند ، گردن افراشته بارفَتَن ، کفلهای بزرگ و سفت ، پاهای تراشیده و جذاب ، چین و شکنی که تو راه رفتن به دامنش میداد ، . . . محمود مو به مو بلقیسو بلد بود. مو به موی تن بلقیس را می شناخت. بلقیس کنار محمود قد کشیده و بزرگ شده و زن شده بود. محمود دلبسته و وابسته بلقیس بود. از راه رفتن ایستاد. به سمت فاطمه قدمی تند برداشت. دخترک به یک باره ترسید. از جا پرید. محمود دست انداخت زیر بغل دخترک و بلندش کرد. گذاشتش روی تاقچه اتاق و به صورتش نگاه کرد. فاطمه در مقابل هیکل ورزشکاری و مردانه محمود مثل پر کاهی بلند شد و نشست. از ترس خودشو خیس کرده بود. باریکه ای از خیسی ادرار روی پیرهنش دیده میشد. محمود قدمی به عقب برداشت. فاطمه را روی زمین گذاشت و با دو دستش به سرش زد و نشست. چکنم من دختر ؟ چیکار کنم که دلم رضا بشه؟ تو کجا بودی ؟ چرا قسمت من باید این باشه ؟ اون از یتیمی ، اون از بی پدری ، این هم از دومادیم. فردا جواب داداش را چی بدم ؟ جواب زنعمو معصومه را چی بدم ؟ جواب دلمو کی میده ؟ فاطمه گریه می کرد. هاج و واج بود واشکاش پشت سر هم صورت قشنگش را خیس می کرد. از خجالت داشت می مرد. چرا خودشو خیس کرده بود ؟
محمود سیگاری پیچوند و روشن کرد. فاطمه برو تو اون اتاق لباساتو عوض کن دختر. لمپا را با خودت ببر. فاطمه با ترس و لرز و خجالت پاشد. لمپا را برداشت و به اتاق دیگه رفت. بقچه کوچیک لباساش کنار اتاق بود. لباسی پیدا کرد و با تنی سرمازده ، لخت شد. کمی منتظر شد. سکین گفته بود لباسشو که دربیاره همه کارا به عهده محموده. می لرزید. شب سردی بود. صدای باد تو پنجره ها می پیچید. شاخه های درخت تنومند انجیر تکون می خورد و تو تاریکی شب منظره وحشتناکی می ساخت. صدای در اتاق اومد. بادی سرد وارد اتاق شد و در اتاق بسته شد. فاطمه باز هم منتظر موند. لباسشو پوشید و به اتاق اول برگشت. محمود رفته بود. . .
ادامه دارد . . .
زن کویر نوشت : دارم سعی می کنم همه اتفاقاتو به طور دقیق بنویسم همونطور که شنیده ام. ممکنه ایراداتی باشه لطفا حتما اگه ایرادی بود بگین و ممنون از همراهیتون
برچسبها: زنان کویر

نوشته شده توسط زن کویر در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: زنان,کویر,
نویسنده:
بازدید: 165
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 14:26