فاطمه(۷)
آخرای تیرماه سال ۱۳۲۷ بود. گرمای کویر بیداد میکرد. آفتاب کم کم داشت به وسط آسمون می رسید. خونه تقریبا آروم بود. زنها مشغول کار تو اتاق کارگاه بودن. کسی حرفی نمیزد. پیرهنای نخی گشاد خودشونو با آب خیس کرده بودن که گرما را تحمل کنن. سکین رفته بود سری به پدرش بزنه. نصرت پشت سر هم به تکه کاهگل توی دستش دندون میزد و با ولع مزمزه می کرد. شکم بزرگش تقریبا روی دستگاه افتاده بود. خانم سلطان رنگ و رو به چهره نداشت و با اینکه شکم هفتمش بود ولی نمی تونست نگرانیشو پنهان کنه. شش بچه بدنیا آورده و همه بعد از چند روز مرده بودن. ممد علی، شوهرش، ولی هنوز امید داشت. عمه فاطمه جان مادرشوهرش هر جا نشسته بود گفته بود تقصیر خانم سلطانه که بچه اش زنده نمی مونه. کسی نبود بگه ازدواج دختر دایی و پسر عمه از خطرناک ترین ازدواجهای فامیلیه. نصرت، ولی مثل آب خوردن میزایید پشت سر هم. تازه طیبه را از شیر گرفته بود که دوباره از کاهگل خوردنش فهمیدن که بارداره. کسی به فاطمه نگاه نمی کرد. فاطمه با شکمی بزرگ هر چند دقیقه یکبار به حیاط می دوید و عق می زد. توی سر هر کدوم از این زنها اونقدر فکر و گرفتاری بود که به دیگری فکر نمی کرد. ولی وضع فاطمه فرق می کرد. اگه اونا گاهی دست شوهرشون روشون بلند میشد، محمود تقریبا هر هفته فاطمه را کتک می زد حتی حالا که باردار بود. البته فاطمه هم زبونش خیلی دراز بود. با اون همه سال اختلاف سنی می خواست محمود را افسار بزنه. محمود جونش برای فاطمه در می رفت. اینو خواهراش خوب می فهمیدن. ولی به محض اینکه شبها دیر میومد و یا مست بود، فاطمه شروع می کرد به غر زدن و محمود هم تا می خورد کتکش میزد. تا جاییکه بعضی وقتا قاسم دخالت می کرد و جلوشو می گرفت. به فاطمه هم می توپید و می گفت زنیکه جلوی زبونتو بگیر.
فاطمه داشت با دستگاه نخ ریسی کار می کرد. توی دلش رخت می شستن. از همون شبی که با ترس و نگرانی پا به خونه محمود گذاشت عاشق محمود شده بود. همه چیزو توزندگی می تونست تحمل کنه الا بی توجهی محمود. محمود بعد از شب عروسی خیلی باهاش خوب تا کرده بود. مهربون بود و دست و دل باز. هر پولی که در میاورد به فاطمه میداد و بیشتر از هر زنی تو اون خونه براش لباس می خرید. ولی از وقتی که باردار شد و عق زدنهاش شروع شد، محمود ازش فراری شد. شبها بازم به خونه زری سوخته می رفت و حالا فاطمه می دونست برای چی و کی میره. وجود بلقیس ، فاطمه را آتیش میزد. دلش به هم می خورد و سردردهای شدید می گرفت. شبها بیدار می موند و با اینکه میدونست آخرش سهمش کتکه ولی بازم به محمود اعتراض می کرد. فاطمه با گشنگی و فقر عجین بود. از سختی نمی ترسید. از زبون خواهرشوهراش اذیت نمیشد ولی حاضر نبود شوهرش، مردش را با زن دیگه ای شریک بشه. اونم با بلقیس جنده.
خانم سلطان از فکر بیرونش برد. " فاطمه رختا را شستی؟ پاشو با حشمت برین رختا را بشورین. سر ظهری آب تنی هم بکنین خنک میشین". توی خونه ها آب لوله کشی نبود. تو یزد بعضی خونه ها که وضعشون بهتر بود چاه چهل گز(چاهی با عمق چهل متر) داشتن. توی بعضی خونه ها هم جوی آب رد میشد. شهرداری سر هر کوچه یک شیر آب فشاری هم گذاشته بود برای خونه هایی که چاه و جو نداشتن. زنها دور شیرفشاری جمع میشدن و با کوزه و دبه آب برای خونه برمیداشتن و رختاشونو اونجا میشستن. بچه ها تو تابستون دور شیرفشاری آب تنی می کردن. خونه حسن که حالا بچه هاش توش بودن چاه چهل گز داشت. از همون چاه آب می کشیدن و حوض را پر می کردن. فاطمه فهمید که خانم سلطان در حقش ارفاق کرده. از وقتی دعواهاش با محمود زیاد شده بود خانم سلطان باهاش نرمتر شده بود. فاطمه و حشمت هر کدوم به سویی رفتن که رختاشونو بیارن. فاطمه اکثرا رختای خانم سلطان را هم می شست. ولی سکین هرگز اجازه نمیداد فاطمه رختاشو بشوره یا کار اضافه ای کنه. اگه کسی تو این خونه بود که باعث صلح و آرامش بود، سکین بود.
به لب حوض اومدن و هر کدوم شروع به خیس کردن رختا و شستن با کریا(نوعی شوینده) شدن. حشمت پرسید" چکارش داری؟ چرا سربه سرش میزاری؟ بخدا من هر بار حامله شدم این نامرد همش خونه زری سوخته بود. رسمشونه. کار و زندگی مردا را ما نمی فهمیم. چرا وقتی می تونی کتک نخوری کاری می کنی که آش و لاشت کنه. محمود دوستت داره باور کن. ما باورمون نمیشد زنی بتونه محمود را اینقدر رام کنه که به کار و زندگی بچسبه". فاطمه حرفی نزد. دلش به هم می خورد. سرشو تو باغچه خم کرد و عق زد.
کسی پرده حیاط را کنار زد و یالا گفت. حسن پدرشوهرش بود. دخترها با اکراه به سمت پدر اومدن. حسن بار و بندیلش را زمین گذاشت. " پس عروس جدیدم تویی فاطمه داداشم خدا بیامرز. بزرگ شدی ماشالا. شکمت هم که ور اومده. نصرت تو هم دوباره حامله ای؟ نه نه دستتون درد نکنه. خانم سلطان مبارکا. چندمیه؟ ایشالا این یکی برات می مونه. چقدر گرمه لاکردار. دو روزه تو راهم. یه شربتی چای چیزی بدین بخورم. بعدش می خوابم تا محمود و قاسم بیان". زنها به تقلا افتادن. پدرشون بعد از دو سال از سراوان اومده بود. خوشحال بودن که زن باباشون صغری همراهش نیست. حتما اتفاقی افتاده.
"من حاضر نیستم بیام. زن و بچه و زندگیم اینجا هستن. چرا خودمو اواره شهر به شهر کنم. اونم کجا؟ سراوان. اون سر دنیا". قاسم اینها را گفت و چایش را هورت کشید. باباحسن به محمود نگاه کرد. محمود تو فکر بود. باید یکی از پسراش را راضی می کرد که بیان و بهش کمک کنن. خیلی دلش می خواست قاسم قبول می کرد ولی حالا که مرغ قاسم یک پا داشت، شاید می تونست محمود را راضی کنه.
فاطمه و سکین کنج اتاق نشسته و منتظر تصمیم شوهراشون بودن. سکین با تصمیم قاسم نفس راحتی کشید. ولی فاطمه دل تو دلش نبود. با اینکه اگه می رفت دوری از مادرش سخت بود ولی رفتن از یزد، محمود را فرسنگها از بلقیس جدا می کرد. . .
ادامه دارد
زن کویر نوشت: با گوشیم نوشتم اگه اشکال تایپی داره ببخشید
ممنون که با دقت می خونید و نظر میدین. کامنتها را به محض دسترسی به کامپیوتر جواب میدم
برچسبها: زنان کویر

نوشته شده توسط زن کویر در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۶ |
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: کویر۹,
نویسنده:
بازدید: 151
تاريخ: سه
شنبه
14 شهريور
1396 ساعت: 8:41