بازگشت پیامبر مجنون از دل مرگ

خرید بک لینک

قرار گذاشته بودیم برای شب یلدا به یزد بریم. قراری بیخودی. چون هم سعید باید به ماموریت می رفت، هم من کار داشتم ، هم دلارام کار داشت و هم رامبد کل هفته اش را به جز کلاسهای مدرسه با کلاسهای ورزشی پر کرده. ولی وصف العیش نصف العیش. از هفته پیش با خودمون گفتیم حتما جور میشه و سه شنبه صبح یعنی صبح شب یلدا راه میفتیم سمت یزد. که البته شب یلدا بعد از فوت بی بی دیگه بهونه است و بیشتر دلتنگ بابا و مامان و خانواده بودیم. که همون چهارشنبه هفته پیش سعید به عسلویه رفت و احتمالا هفته دیگه کارش تموم میشه. 

بگذریم. چون خیلی روی رفتن حساب نکرده بودیم و همه مون هم گرفتار بودیم چندان هم ناراحت نشدیم. 

چرا امشب دارم می نویسم ؟ اصلا پیامبری که پیروان خودشو رها کنه و به غار تنهاییش بره به چه دردی می خوره ؟ ولی خب پیامبران هم باید گاهی گم و گور بشن تا وحی و معجزه جدیدی یاد بگیرن و برگردن قوم خودشون را به راه راست هدایت کنن:)

با عرض معذرت از عاشقان پاییز و متولدین و بی قراران پاییز ، این بنده سراپا تقصیر از پاییز و هوای دلگیر و برگریزون مزخرفش بیزارم. و چون زن کویرم جون میدم برای قطره ای آفتاب. دو سه روز هوا علاوه بر آلودگی قشنگی که هر سال بدتر میشه و ما عادت کردیم ، بارونی و ابری بود. امروز که بیدار شدم اول به پنجره نگاه کردم و همین که خورشید خانم زیبا بهم لبخند زد ، مثل فنر از جا پریدم و خوشحال و خندون راهی آشپزخونه شدم که چای را حاضر کنم و دوشی بگیرم و بعد از صبحانه با رامبد و سیگار بی تقلب و رفیق شفیقم ، با حداکثر سرعت به سراغ کار برم. 

دلارام هم که از دیروز خونه دوستش بود و قرار بود بعد از کار به خونه برگرده. داشتم نقشه می کشیدم که عصر تو راه هندونه و انار بخرم و شام هم از بیرون بگیریم و سه تایی با هم یک یلدای نصفه نیمه ای بگیریم و تصویری هم با سعید صحبت کنیم. 

زیر کتری را روشن کردم ، حوله به دست نگاهی به آشپزخونه انداختم و دیدم دیگ زودپز روی اوپن بدجور داره چشمک می زنه که ای زن کویر با سلیقه ، ای کدبانوی منزل ، ای پیامبر مجنون هر چیزی باید سر جای خودش باشه و نخود نخود هر که رود خانه خود. در حرکتی قهرمانانه دیگ را برداشتم و نشستم تا توی کابینت که سگ می زنه گربه می رقصه ، جایی براش پیدا کنم که یک آن دردی به مثابه شمشیری که در جنگ  به قفسه سینه یک گلادیاتور بخوره و از پشتش دربیاد ، من را حیران کرد. 

عجب، خورشید خانوم امروز به من لبخند زده بود. دیگ زودپز داشت به سرجای خودش می رفت. منم که قهرمان آشپزخونه بودم . پس کی از پشت به من خنجر زد؟ همون موقع که درد مثل رودی خروشان قفسه سینه و پشتم را پر کرده بود ، قلب مهربون عاشقم چنان به تپش افتاد که صدای تاپ تاپش را توی کله بی مغزم حس می کردم. در عمر نیم قرنی ام چنین تجربه دردناک عظیمی نداشتم. نه نفسم بالا میومد نه تحمل این درد را داشتم نه حرکتی می تونستم بکنم. حوله روی دوش ، دیگ را روی زمین انداختم و دستمو روی قلبم فشار دادم و کف آشپزخونه نشستم و به ماشین لباسشویی عزیزم تکیه دادم. 

درد بیشتر می شد ، قلب تند تر می زد ، تحملم کم تر می شد ، ناتوانی ام بیشتر می شد. حالا نگران این بودم که بچه ام رامبد اگه بیدار بشه و منو تو این حال ببینه یهو می ترسه. که بله همون موقع صدای در اتاقش اومد که باز شد و اومد تو آشپزخونه. همونطور نشسته روی زمین دستمو از روی قلبم برداشتم و گذاشتم روی دسته دیگ که یعنی دارم دیگ را تو کابینت میذارم. سلام و صبح بخیری کرد و گفت میرم سر کلاس و گرسنه نیستم. قهرمان چند دقیقه پیش و ناتوان فعلی دم مرگ ازش خواستم یه لیوان آب بهم بده. شاید چون خواب آلود بود اصلا متوجه نشد. لیوانی آب بدستم داد و به اتاقش رفت. 

حالا چه بکنم من ؟ درد بیشتر و بیشتر می شد و قلب محکمتر می زد و من توان تکون خوردن نداشتم. چند دقیقه ای که برام چند ساعت گذشت قلبمو فشار دادم و سعی کردم فکر کنم چیکار کنم. بالاخره با بدبختی و چهار دست و پا خودمو به اتاق خواب رسوندم و روی تخت خوابیدم و دستمو همچنان روی قلبم فشار می دادم. نگاهم به ساعت افتاد و دیدم دقیقا 8 صبح شده. با خودم گفتم چه قشنگ. درست در یک روز آفتابی راس ساعت 8 صبح روزی که شبش شب یلداست می میرم. مجنونم دیگر.

از این پهلو به اون پهلو می شدم و تحمل می کردم. کم کم دیدم نفسم واقعا بالا نمیاد. حاضر هم نبودم رامبد را صدا کنم. از اینکه نگران بشه یا بترسه بیشتر حالم بد می شد. داشتم فکر می کردم به دلارام زنگ بزنم که دیدم او هم نگران میشه و تازه تا برسه چیکار می تونه بکنه. واقعا با همه پیامبریم اون موقع به عقل ناقص مجنونم نمی رسید که به اورژانس زنگ بزنم. ده دقیقه به 9 شده بود و درد من بیشتر و تپش قلب نازنینم بیشتر می شد که یک دفعه به یاد اورژانس افتادم. ولی موبایلم تو هال بود و نمی تونستم برم بردارم. 

کم کم ... دیگه یادم نمیاد. نه نوری دیدم نه از دالانی رد شدم . نه کسی را دیدم. فقط از حال رفتم. ساعت حدود 11 بود که صدای یکی را شنیدم که منو صدا می زنه. دلا بود که اتفاقا تو خونه کار داشت و اومده بود خونه و دیده بود من خیس عرق و رنگ پریده تمام ثروت زندگیم یعنی قلبمو تو دست گرفتم و هذیون میگم. دیدم داره با موبایلش حرف می زنه و هی از من می پرسه کجات درد می کنه و یه سری سوال دیگه و به اون شخص پشت گوشی جواب میده. 

بله دخترکم اورژانس خبر کرده بود و حالا هر دو تا فرزندانم بالای سرم نگران نشسته بودن و رنگ به صورت نداشتن و من نمی دونستم که باید نصیحت اون پیرمرد به پسرانش را بکنم که دم مرگ گفت چند تا چوب بشکنن و بهشون یاد داد که هوای هم را داشته باشن یا وصیت کنم که اموالم حتما به صورت مساوی بین دختر و پسرم تقسیم بشه:) 

ولی به جای این حرفها فقط می گفتم در بالکن را باز کنین که نفس بکشم. نفسم بالا نمی اومد. ولی درد قفسه سینه و تپش قلبم کمتر شده بود. چند دقیقه ای نشد که دو مرد ماسک به صورت یونیفرم پوش کیف به دست هم با آمبولانس رسیدن. فشارمو گرفتن که پایین بود مثل همیشه و نوار قلب گرفتن و یهو دیدم هر دوتا یه چیزی به هم گفتن و به دلارام گفتن مامانتو حاضر کن که باید با سرعت ببریمش بیمارستان. من که بهتر شده بودم پرسیدم چرا؟ که یکی از یونیفرم پوشهای جان بر کف اورژانس با دلسوزی و مهربانی برام توضیح داد که ضربان قلب آدمیزاد بین 60 تا ماکزیمم 100 می تونه باشه و مال من 200 هست و هر لحظه ممکنه دار فانی را وداع بگویم. 

ولی من که از درد وحشتناک صبح فارغ شده بودم با لجبازی و اصرار گفتم که بیمارستان نمیام. ابرمرد آمبولانسی هم هی توضیح می داد که وضعیت من خطرناکه و از صبح اشتباه کردم که با اورژانس تماس نگرفتم و از او اصرار و از من انکار. آخه من هیچ حسی راجع به مردن نداشتم. برنامه ای هم برای مردن نداشتم. خطری هم حس نمی کردم. اونقدر درد صبحم زیاد بود که تپش قلب 200 تایی را شوخی بیش نمی پنداشتم. تازه چطور باید به دو آقای محترم امبولانسی حالی می کردم که من پیامبر مجنونم و موقع مرگم بهم وحی میشه. 

خلاصه برگه رضایت نامه ای را دلارام امضا کرد و از ما قول گرفتن که حتما به یک مرکز پزشکی بریم. من هنوز درد داشتم. آسپیرین و پروپانول بهم دادن که خوردم و حالا دو جفت چشم نگران هم بهم خیره شده بودن و هی اصرار می کردن که بیا بریم بیمارستان. 

کم کم تا حدود ساعت یک آروم تر شدم. به دلارام گفتم تلویزیون را روشن کن میام تو هال و با دیدن فیلم حواسم پرت میشه و کم کم عزراییل هم حواسش به فیلم پرت میشه. خدا را شکر دیشب ناهار امروز را پخته بودم. جلوی تلویزیون باز خوابم برد و عصر کم کم آروم گرفتم. 

ولی اونقدر درد کشیده بودم که انگار از زیر آوار بیرون اومده بودم. با هزار جور التماس رامبد را به کلاس بوکس فرستادم و دلارام را به مهمونی شب یلدای دوستانه ش و در سکوت شب دراز کشیدم. وقتی هم سعید تماس گرفت بهش نگفتم. از راه دور نگرانش کنم که چی ؟ جالبه که امشب اینترنت هتلشون قطع بود و تصویرمو نداشت وگرنه حتما از رنگ و روی من می فهمید. 

بعله . اومدم بگم که یکبار دیگه معجزه ای رخ داد و ثابت کرد که من پیامبری برگزیده هستم. 

دوستان قشنگم. جدا از شوخی اگر خدای نکرده چنین دردی داشتید نگران بچه و هیچ کس نباشید چون خود آدم بی حس میشه حتما بگین با اورژانس تماس بگیرن یا اگه کسی خونه هست شما را به اورژانس ببرن. من واقعا در شرایط بدی بودم و خطر از بیخ گوشم رد شد. البته تا حالا. شاید شب توی خواب عزراییل جانم بیاد. بهر حال من هنوز درد دارم و به شدت کوفته و خسته ام. ولی شما جدی بگیرین آخه همه که معجزه ندارن .

مثل همیشه آرزو می کنم عشق و مهر یار و همراهتون باشه. اگه چیزی گیرتون اومد بخورید اگه آب بود بیاشامید اگه مِی بود نوش جونتون . فقط اسراف نکنید که به مسئولین خدوم اسلامی فقیرمون سهم بیشتری برسه. 

می بوسمتون می دوستمتون

زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:25

صفحه بندی