دنیای ما زنها با مردها خیلی فرق داره. از روابط گسترده ای که به سبب شغلم و به خاطر ارتباطات زیاد رفاقتی داشتم اینو با پوست و خونم حس کردم. چیه؟زَنَک
کویر, خل شده اومده داره فیلسوفانه توضیح واضحات میده؟! بعله . این مقدمه بود و مقدمه های من همیشه طولانی تر از اصل مطلبه:)
اوایل ازدواجم من که از یه خونواده پر عشقِ همش در حال قربون صدقه اومده بودم، رسیده بودم به سعیدِ به ظاهر بی احساسِ بی قربون صدقه که تو خونواده ش عید تا عید هم روبوسی نمی کردن. من داشتم دیوونه میشدم. با همون ذهن جوونیم شروع کردم به نامه نوشتن. دائم براش نامه می نوشتم و می گفتم بهم محبتت را ابراز کن. بگو دوستم داری. مثل باباجانم باش. قربون صدقه م برو . همینطور این نامه نگاریها تبدیل شد به ایمیل و هنوز هم با این همه گفتگوهای شبانه، ایمیل بازیمون سرجاشه:)
بعدش که اومدم تو محیط کار و فضای مهندسی و همکارای مرد و بیشتر با موجودی بنام مرد آشنا شدم، فهمیدم اصلا ما دو نگرش متفاوت داریم. منِ زن ، جزئیاتی برام اهمیت داره که سعیدِ مرد، اصلا نمی بینه. به جاش، اون پرسپکتیو کلی را می بینه که من اصلا بهش فکر هم نکردم. خلاصه خاله سوسکه قصه ما کم کم و طی سالها متوجه شد آقا موشه نه تنها دوسش داره بلکه کارایی براش می کنه که بدون وجود اون نمی تونست به پیشرفتی برسه.
این مقدمه را داشته باشین تا برم سر اصل مطلب.
سه هفته گذشته به طور متوسط روزانه بین ۴ الی ۵ مصاحبه شغلی داشتم. قبلا تو شرکت قبلی مصاحبه هام اکثرا با اقایون بود. به سبب نوع کار و پروزه هایی که تو جنوب بود فقط اقایون استخدام میشدن ولی اینجا اتفاقا تعداد خانمها بیشتره. مصاحبه برای استخدام زیرمجموعه های شرکت هم به عهده منه و به خاطر همین تو سه هفته گذشته دقیقا با ۳۲ نفر مصاحبه کردم. مصاحبه های من سه قسمته. بخش فنی و تکنیکال(که اگه توی تخصصم نباشه از مدیر متخصص اون رشته کمک می گیرم)، بخش رفتار سازمانی و شناخت سیستم، بخش رفتارشناسی و شخصیت شناسی به کمک تستهای مختلف علمی و نرم افزار. و نهایتا جدولی از امتیاز. که مدیر عامل دقیقا و به طور مجزا امتیازهای هر بخش را بدونه. برای همین هم هر مصاحبه حدود یک ساعت و نیم الی دو ساعت طول می کشه. اما تفاوت در چیه؟ در مصاحبه با آقایون، سوال می پرسم. بدون استثنا کاندیدای مذکور، جواب اون سوالو میده. نه به حاشیه میره نه منم منم میکنه. در مصاحبه با خانمها، تمام حواسم باید کنترل زمان باشه چون در جواب یه سوال کاملا مشخص، طرف مقابل میره داستان زندگیشو میگه یا شروع می کنه از جزئی ترین مسائل در کارای قبلیش تعریف می کنه و من هی باید بپرم وسط حرفش و بگم لطفا جواب سوال منو بدین یا در آخر بگم ولی من جواب سوالمو نگرفتم. اتفاقات جالبی تو مصاحبه ها میفته که یه پست کامل شاید در موردش بنویسم. هم خودم دایما دارم از رفتارهای زننده کاندیداها یاد می گیرم که فلان رفتارو نکنم و هم می تونم با احتمال بالاتری نیروی بهتری را استخدام کنم. دایما هم باید حواسم باشه یه وقت رفتارها را شخصی نکنم و خدای نکرده به خاطر اینکه طرف مقابل یه برخورد نامناسب داشته، و من بدم اومده، کل سابقه و علم و شخصیتش را زیر سوال نبرم و ردش کنم. امتیازها را معمولا فردای هر مصاحبه میدم تا احساسی و یا نادرست نباشه و بتونم با بقیه مقایسه کنم و بهش بیشتر فکر کنم. خلاصه که نوع نگرش زنها با مردها بدجور متفاوته:)
دیروز طبق معمول چهارشنبه ها، روز کافه های تنهاییم بود. هفته پیش روز کافه مو با دلارام و رامبد رفتیم کافه خانه هنرمندان و در مورد کار دلارام حرف زدیم. مدتیه که دلا علاقمند به یه رشته ای شده و میخواد یه استارت اپ راه بندازه و من و سعید داریم سعی می کنیم بدون دخالت، تجربه هامونو در اختیارش بزاریم. برای شروع هر بییزینسی لزوم یه bussiness planوجود داره و من که کارم و رشته ام سالها همین بوده، دارم برای نوشتنش بهش کمک می کنم. حضور رامبدو سرچ هایی که در همین راستا میکنه و نظراتش که واقعا جالبه، کمک می کنه.
بازم پرگویی کردم. بعله دیروزم بعد از شرکت ، بجای رفتن به کافه به دعوت یه دوست، رفتم دفترش و چای مجانی خوردم و حدود سه ساعت اون اشک ریخت و درددل کرد و منم مث سگ پشیمون که چرا با این حال خراب خودم، باید همیشه شنونده درد دلای بقیه باشم. اگه وقت کنم یه پست هم در مورد اون می نویسم تا یه کم از منظر زنهای دوم هم به زندگی مردای دو زنه نگاه کنیم.
وقتی میخواستم بیام خونه، اونقدرررر حالمو خراب کرده بود که نیم ساعتی تو کوچه تو ماشین نشستم و کلی سیگار کشیدم تا حالم بهتر بشه و برم خونه. عصبانی بودم از حماقت و بلاهت یه زن جوان و بسیار زیبا که خودشو بازیچه دست یه مرد هوسران و بی مسئولیت کرده و هر چی بهش می گفتم داری اشتباه می کنی، عشق افلاطونی مسخره ش ذهنشو خاموش کرده بود و بازم حرف خودشو میزد.(خب وقتی تماس می گیره التماس می کنه بیا پیشم حالم بده و بهم کمک کن، من فضول هم رفتم و سعی کردم از خواب بیدارش کنم. اما بیدار کردن کسی که خواب نیست و خودشو به خواب زده، گاو نر می خواهد و مرد کهن. من گاو هستم اما نه نر، مرد کهن هم که عمرا)
بعله خاله سوسکه حالش که بهتر شد تولوق و تولوق راه افتاد اومد خونه و اتفاقا اونقدر حواسش پرت بود که موقع پارک ماشین تو پارکینگ، یه کمی هم ماشینو مالید به دیوار و یه خط دیگه به خطهای قبلی اضافه کرد:)
وقتی رسیدم خونه، دیدم دلا و سعید سخت مشغول مذاکره هستن و سعید هم رفته روی منبر پدری و داره از دنیای مردها و نوع تفکرشون حرف میزنه. معمولا اینطور وقتا که دلا مشکلشو به من نگفته و به باباش گفته خوشحالتر میشم و خودمو قاطی نمی کنم. لباسای پر دود و بوگندو را انداختم تو سبد رخت چرکا و رفتم تو مقر فرماندهیم ، آشپزخونه. رامبدم هم وارد بحثشون میشد و نظر کارشناسانه میداد. داستان از چه قرار بود؟ به مکالمه زیر توجه کنین:
دلا:بابا من عصبانیم. حالم بده. اون وقت تو میگی برم معذرت خواهی کنم؟غرورمو بشکنم؟بهش یاد بدم؟اصلا هم اینکارو نمی کنم
سعید:اره باباجان می فهممت. اتفاقا چون عصبانی هستی حاضر نیستی به حرفام منطقی فکر کنی و از سر احساس می خوای پای غرورتو وسط بکشی. معذرتخواهی همیشه از طرف روح بزرگتر انجام میشه وقتی اشتباهی کرده. و تو هم اشتباه کردی و نمی خوای قبول کنی. وگرنه من که پدرتم بیشتر از تو نگران غرور و شخصیتت هستم. دختری مثل تو که توی روابطش آزاد بوده و اجازه داشتی دوستهایی از جنس پسر هم داشته باشی، باید سعی کنه به دنیای مردها نزدیک بشه و درکشون کنه و یاد بگیره که بعدا تو زندگی مشترکش دچار این مشکلات نشه. وگرنه تکرار اشتباهات تو روابط ، فایده ای نداره
دلا پریشب با دیدن فیلمی مستند از تجاوز به چند پسربچه ناراحت شده بود و خیلی گریه کرد و شب هم بد خوابیده بود. دیروز وقتی امیر ،دوستش ،حالشو پرسیده، دلا هم تعریف کرده که حالم بده و فیلم فلانو دیدم و ....جواب امیر چی بوده؟ گفته دیگه از این فیلما نبین. تا می بینی فیلم در مورد یه خبر بد و ناراحت کننده هست، نبین که اذیت نشی.
دلا چی می خواسته؟ همدردی، همراهی، نوازش و ... امیر چی جواب داده؟ به دید خودش، راهکار.
بعدش دلا براش نوشته تو خیلی نفهمی که بجای همدردی با من راهکار دادی و اونم نوشته تو هم بی ادبی و ... قهر.
سعید داشت سعی می کرد به دخترش بفهمونه امیر به عنوان یه پسر جوون و بی تجربه، با دیدگاه دنیای مردونه، اتفاقا فهمیده بوده چون سعی کرده بهش راهکار بده و این ، نشون دهنده این نیست که به دلا اهمیت نمیده. ولی دخترک ما قبول نمی کرد و می گفت امیر باید بلد باشه بجای راهکار دادن با من همدردی کنه.
آخر صحبتها هم از اینکه باباش از امیر طرفداری کرده(طرفداری نکرده بود. سعی می کرد تفاوتها را بگه) بیشتر عصبانی شد و با غرغر رفت تو اتاقش و گفت اصلا همه شما مردا نفهمین:)
من و سعید و رامبد هم کلی خندیدیم و سعید اعلام کرد من پدر این خانواده ام. چطور به من میگی نفهم. دخترک هم از اتاقش داد زد که نفهم حرف بدی نیست. چون واقعا تو هم منو نمی فهمی.
هیچی دیگه شب کلی خندیدیم و به شوخی برگزار شد. امروز که دلا بیدار شد اومد پیش باباش و گفت بعدا تنهایی خیلی فکر کردم و بالاخره صبح به امیر پیام دادم و هم عذرخواهی کردم و هم توضیح دادم اینطور وقتا با من همدردی کنه و راهکار نده.
سعید لبخند پت و پهن پیروزمندانه ای روی صورتش ظاهر شده بود که دلا گفت ولی پدر جان تو همچنان دنیای منو نمی فهمی:)
زن کویر نوشت: لطفا نیاین درس اخلاق بدین که چرا دختر با پدرش اینجوری حرف میزنه و ادب نداره و فیلان. بعله رابطه بچه هام با ما مثل دو تا دوسته و راحت حرف می زنن و اتفاقا اگه به نظر شما بی ادبانه هست، درسته ، بی ادبن. ولی ما اینجوری راحت تریم
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 429
تاريخ: دوشنبه
19 آذر
1397 ساعت: 21:31