زنان کویر(16)

خرید بک لینک

فاطمه (14)

بعد از مدتها دوری از مادر و خواهر و فامیل و دوران غربت ، و بعد از نگرانیهای دوران بارداری به خاطر مردن بچه اولش ، حالا علاوه بر مهر و محبت و توجه محمود که به سمت فاطمه برگشته بود ، وجود رضا ، نوزاد سالم و سرحالش ، زندگی را به کام فاطمه کرده بود. نوزاد که به دنیا اومد ، محمود از قبل نامش را انتخاب کرده بود ، رضا. و رضا شده بود همه عشق و علاقه و امید محمود و فاطمه. حالا همه وقت فاطمه به رسیدگی به رضا می گذشت. از صبح که محمود را راهی دکان می کرد ، جانُک در خدمت کارای خونه بود و علاوه بر هم صحبتی تو نگهداری و رسیدگی به رضا هم کمک و راهنمایی می کرد.

باباحسن ، به سبب روحیه بشاش و مردمی که داشت خیلی زود تو دل مردم بلوچ سراوان جا باز کرده بود. سراوان متشکل شده بود از مردم بومی بلوچ و تعدادی خانواده فارس زبان. خانواده های فارس اکثرا کسایی بودن که به سبب شغل پدر خانواده به اون شهر منتقل شده بودن. اکثرا ارتشی ، پزشک ، معلم و یا شغلهای دولتی داشتن. حسن علاوه بر رفاقت با افراد فارس ، با سعه صدر و انصافی که در فروش اجناسش به کار می برد ، دوستان بلوچ زیادی هم در این چند سال پیدا کرده بود. ولی مثل هر شهر مرزی دیگه ، اختلاف بین بلوچ بومی و فارس مهاجر وجود داشت و فاصله فرهنگی و طبقاتی بین آنها باعث میشد همیشه یک دوگانگی بینشون وجود داشته باشه. محمود ، اما ، با اون جدیت و کم حرفی که داشت نتونسته بود دوستای بلوچ زیادی پیدا کنه و سرش با چند رفیق کله گنده فارس گرم بود. صبح زود بیدار میشد و تو حیاط کمی ورزش می کرد ، با رضا بازی می کرد و بعد از خوردن صبحانه به دکان میومد و عصر ها بعد از غروب آفتاب ، با عجله به زورخانه شهر می رفت تا ورزش کنه. آخر هفته ها هم با فاطمه دائما در حال مهمونی رفتن و مهمونی گرفتن بودن.

رفت و آمد با شهردار و رئیس شهربانی و ژاندارمری و تنها دکتر شهر ، روی رفتار و لباس پوشیدن و حتی غذا درست کردن فاطمه هم تاثیر گذاشته بود. کم کم از اون دخترک جوون خام و بی تجربه ، زنی زیبا و کاردان و اهل آداب معاشرت و رفت و آمد درست شده بود . صغری زن باباحسن هم تقریبا هر روز میومد به خونه محمود و به فاطمه سر می زد. اگر چه خودش خوب میدونست که محمود خوشش نمیاد و معمولا وقتی میومد که محمود تو خونه نباشه.

از روز اسباب کشی به سراوان ، محمود که دل خوشی از برهان نداشت ، به جز چند باری که تو خیابون دیده بودش و سلامی خشک و خالی رد و بدل کرده بودن ، دیگه خبری از برهان نداشت. کم کم فکر و عشق بلقیس از وجود محمود رخت بر بسته و بجای اون همه فکر و ذکر محمود به رضا و فاطمه مشغول شده بود. تنها ناراحتی محمود ، دوری از قاسم بود که علاوه بر برادر ، رفیق یار و غارش هم بود. گاهی برای قاسم نامه نگاری می کرد و منتظر جواب می موند. و وقتی نامه قاسم بدستش می رسید ، تا مدتها نامه را توی جیب کتش نگه می داشت و بارها و بارها اونو می خوند.

عصری آروم و گرم بود. حسن برای خرید به پاکستان رفته بود و محمود تنها ، جلوی دکان نشسته بود. دکان اگر چه اولش به منظور خرید و فروش پارچه شروع بکار کرده بود ولی با وجود محمود و فکر اقتصادی او ، اجناس دیگه ای هم اضافه شده بود. از دمپایی پلاستیکی تا انواع خوراکی های خشک یزدی مثل نون خشک و ارده و حلوا ارده و شیرینی و قند و نبات و خیلی چیزای دیگه . زن و مردی به سمت دکان میومدن. محمود دستش را سایه بون چشماش کرد تا آفتاب اذیتش نکنه و پک محکمی به سیگار زد. هر چه نزدیک تر می شدن ، محمود احساس بدتری پیدا می کرد. برهان را شناخته بود ولی زن که خودشو حسابی تو چادر گلدارش پیچیده بود و فقط چشماش بیرون بود ، اگر چه به خوبی شناخته نمی شد ولی راه رفتنش ، آه راه رفتنش ، راه رفتن بلقیس بود. اندام ، همون اندامی بود که محمود شبهای زیادی را در آغوش گرفته بود. احساس می کرد داره خفه میشه. نفسش بند اومده بود و چیزی را که میدید نمی خواست باور کنه. به بخت خودش لعنت می فرستاد که حالا هم که تو این بیابون ناکجا آباد زندگی می کنه ، بازم سایه بلقیس روی زندگیشه. توی دلش می گفت : "حتما اشتباه می کنم. آخه بلقیس کجا و سراوان کجا ؟ برهان یک مرد غیرتیه . متعصبه . مگه می تونه بلقیس را تاب بیاره. نه اشتباه می کنم. "

محمود هنوز درگیر و دار فکر و خیال بود که با صدای برهان به خود اومد. "سلام پهلوون. چطوری مرد ؟ خیلی تو فکری "

زن ، چشم از محمود بر نمیداشت و محمود می ترسید به چشمای زن نگاه کنه و شکش به یقین تبدیل بشه. محمود بلند شد. با برهان دست داد و برهان زن را صدا زد : احترام ، تا من با رفیقم سلام علیکی بکنم تو برو مغازه بغلی. هر چی لازم داری انتخاب کن تا بیام".

زن که برهان ، احترام صداش می زد ، انگار که موافق نباشه ، مکثی کرد ولی راه افتاد و به مغازه بغلی رفت. همینکه احترام دور شد ، برهان دستشو روی شونه محمود گذاشت و تقریبا هُلش داد و به داخل دکان برد. "میدونم چی فکر می کنی محمود. همه چی را می دونم. بلقیس همه چیزو به من گفته. همون شبی که منو به اون خونه بردی من همه چیزو فهمیدم. می دونم بین تو و بلقیس چی گذشته. ولی تو رهاش کردی. تو حاضر نشدی بخاطر عشقت بی خیال آبرو و حرف مردم بشی. ولی من حاضر شدم. من حاضرم. من حاضرم برای این زن جون بدم. بعد از اینکه از یزد برگشتیم ، من نتونستم از فکر بلقیس بیرون بیام. من زن ندیده نیستما . ولی بلقیس دل شکسته بود. عاشق بود. گرفتار بود. یک جورایی مثل خود من. تنها بود. برای همین دفعه بعدی که بار یزد داشتم ، رفتم خونه زری سوخته. بدهکاریهای بلقیس را دادم. همه شو دادم. زری نمیذاشت. مخالف بود. هی دبه می کرد. ولی من به خودم قول داده بودم که بلقیس را نجات بدم. نه برای خودما. برای آزادی خودش. این زن لیاقت خیلی چیزای بهتر و زندگی پاکتری داره. "

محمود شوکه شده بود. پس چرا احترام صداش می کرد ؟ پس اون چشمای خیره به محمود ، چشمای بلقیس بود.

ادامه دارد . . .

زن کویر نوشت : آخر هفته خوبی داشته باشین دوستانِ جان


برچسبها: زنان کویر
نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 156 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 23:25

صفحه بندی