زنان کویر(13)

خرید بک لینک

فاطمه (11)

خیلی طول نکشید که محمود و فاطمه وسایل اندکشونو جمع کردن و آماده شدن برای رفتن. کاسه کوزه و لحاف و تشکها را بار خاور کهنه ای کردن و قرار شد فاطمه با پدرشوهرش با اتوبوس حرکت کنن و محمود و قاسم که می خواست برادرشو به سراوان برسونه و خیالش راحت باشه ، با همون خاور.راننده خاور رفیق بابا حسن بود. مردی اهل خاش که بین شهرهای کویری با ماشین قراضه اش بار می برد و خرج زندگی در میاورد. برهان ، مرد سختی کشیده جاافتاده ای بود. چهل سالی سن داشت. از وقتی خودشو شناخته بود زیر دست و پای زن بابا کتک خورده و گشنگی کشیده بود. وقتی بزرگتر شد تصمیم گرفت نذاره خواهراش سختی های خودشو بکشن. برای همین از همون بچگی رفت تو گاراژ نورمحمد. اولش با پادویی و جاروکشی و شستن مستراب گاراژ شروع کرد. روزی دو شاهی در میاورد که می تونست برای خواهراش لقمه نون و خوراکی بخره و زجر زندگی با زن بابا را براشون کمتر کنه. بزرگتر که شد به خاطر امانت داری و خوش خلقی که داشت ، کم کم شد شاگرد راننده اعظم خاشی. اعظم خاشی عاقله مرد خوش مرام و لوطی صفتی بود که ماهی دو سه بار مسافر از خاش سوار می کرد و به کرمان می برد و بر می گشت. پولی در میاورد و همون پولو خرج نون زن و بچه می کرد و بقیه روزای هفته را پای منقلش نشسته بود و تریاک دود می کرد. یعنی به حد بخور و نمیر کار می کرد. برهان هم شد شاگرد اعظم خاشی. ماهی چند روزش را تو سفر با اعظم خاشی بود و مابقی را تو گاراژ کار می کرد. اعظم خاشی خیلی سعی کرده بود برهان را پای منقلش بنشونه و یه بست براش روی حُقه وافور بچسبونه . عشقش این بود که یکی کنارش بشینه تریاک بکشه و وقتی تریاک را به حقه می چسبونه و زغال را روش میذاره و صدای جیز جیزش بلند میشه، به به و چه چه کنه. ولی برهان بدبخت تر از اونی بود که بخواد بدبختی جدیدی به زندگیش اضافه کنه. وقتی اعظم خاشی پیرتر و مافنگی تر شد، برهان شد راننده و اعظم کنارش چرت می زد. کم کم برهان ، اعظمو راضی کرد که بیشتر مسافر ببرن و درامد بیشتری بدست بیارن. اعظم خاشی که دیگه حسابی تنه لش شده بود ، راضی نبود. این بود که برهان دست به دامن ملامحمد شد و ملا محمد برهانو به کوچک زاده سراوانی معرفی کرد. کوچک زاده چند تا ماشین باری داشت که راننده های مختلفی روشون کار می کردن. ملامحمد ضمانت برهان را به کوچک زاده کرد و برهان شد راننده ماشین باری سراوان –یزد. البته اگه ضمانت ملامحمد نبود ، برهان هرگز نمی تونست وارد دارو دسته کوچک زاده بشه. خاش کجا و سراوان کجا. استان سیستان و بلوچستان ، استان پهناور یه و شهرهاش با هم فاصله زیادی داره. مخصوصا که تفاوتی هم بین مردمش وجود داره که بعضی شهرها بلوچ نشین هستن مثل سراوان و بعضی دیگه مردمش سیستانی هستن مثل خاش. مسیرهای باربری هم مثل حالا اینقدر تنظیم شده و برنامه ریزی شده نبود. مثلا ماشینی برای مسیر مستقیم یزد-سراوان وجود نداشت. باید ماشینهای یزد –زاهدان را سوار می شدی و اول به زاهدان می رفتی و بعد از اونجا برای مسیر بعدیت ماشین بگیری. به خاطر همین وقتی بابا حسن برهان خاشی را دید بلافاصله قرار شد بار پسرشو با او ببرن.

برهان مرد جاده و تنهایی و کویر و گرما و سختی بود. عشقش جاده بود. سوار ماشین قارقارکش به افق ، به اون دورترها نگاه کنه و برای خودش رویا ببافه. هرگز فرصت نکرده بود ازدواج کنه یا حتی بهش فکر کنه. فقر باعث شده بود که تمام هم و غم خودشو برای سرو سامون دادن به خواهراش به کار ببره و این وسط جایی برای دل خودش نمونه. گاهی هوس می کرد و تو کافه های سر راهی پیکی عرق می زد و شبی را با زنی سر می کرد. پاتوقش کافه گیلاس زاهدان بود. یعنی وقتی پولی داشت و می خواست دلی از عزا در بیاره میرفت کافه گیلاس و پیکی می زد و با حوری یکی از دختران کافه شبی را می گذروند. وقتی با حسن آشنا شد ، که حسن در به در راننده امینی بود که گهگاهی اجناسشو بفرسته یزد برای فروش. کار با حسن را شروع کرد و چون راننده امینی بود کم کم پاش به پاکستان هم باز شد. از رفاقت با حسن هر دو طرف سود می بردن و این برای هر دو ، خوب بود.

اواخر مهر ماه بود. فاطمه از زایمان زود رس جون سالم به در برده و در حال جمع و جور کردن اسباب و وسایل و خداحافظی با ننه معصوم و فامیل بود. ته دلش به این مهاجرت راضی نبود . ولی از طرفی خوشحال بود که محمود بالاخره دل از بلقیس و یزد کنده و راضی به مهاجرت شده. آخرین شب اقامتش تو یزد و بین فامیل بود. همه تو اتاق خانم سلطان جمع شده بودن. شام ، کشک و بادمجون درست کرده و خورده و نشسته بودن به حرفای از هر دری وری. چشمای فاطمه دائم پر اشک میشد و سعی می کرد با بال چارقدش پاکشون کنه. به بهانه بردن ظرفا به آشپزخونه رفت. تو تاریکی شب و نسیم خنک پاییزی پای حوض نشست و به درخت انجیر بزرگ خیره شد. دیری نگذشت که سکین و نصرت هم به او پیوستن. "دختر جان اینقدر غصه نخور. بخدا اصلا اینجا برات اومد نداشت. نه بچه ات موند و نه مردت اهل شد. دلت خوش باشه به رفتن. اونجا بابا حسن هست. حواسش به یادگار برادرشه و نمیذاره محمود دست از پا خطا کنه. میری اونجا پشت سر هم میزایی و سرت شلوغ میشه. طوری که دیگه یادی هم از ما نمی کنی." نصرت همینطور که دست و صورت طیبه را تو آب خنک حوض می شست دلداریش میداد. سکین اما- ساکت بود. با اشاره بهش فهموند که به اتاقش بره. چند دقیقه بعد سکین و فاطمه تو اتاق سکین همدیگه را بغل کرده و های های گریه می کردن.

مهمونی که تموم شد ، بابا حسن اعلام کرد که مسافرا برن زودتر بخوابن که صبح بتونن راه سفر را پیش بگیرن. خودش هم رفت تو اتاق قاسم و خوابید. توی دل محمود قیامتی بر پا بود. گوشه حیاط قوز کرده و نشسته بود. پشت سر هم سیگار روشن می کرد و دودشو به آسمون پر ستاره کویر می فرستاد. قاسم کنارش نشست. " می خوای بریم یه قدمی بزنیم ؟" چشمای محمود برقی زد. " به ارواح ننه ام اگه بذارم بری پیش بلقیس. دلتو خوش نکن. گفتم فقط بریم قدمی بزنیم". محمود رفت که کتش را برداره. در خونه به صدا در اومد. "یالا. حسن آقا کجایی". برهان خاشی بود. قاسم و محمود به استقبالش رفتن. "بابا پوسیدم از تنهایی. این چه شهریه که غروب که میشه نه کافه ای داره نه تفریحی توش پیدا میشه. همه هم که میرن خونه مثل مرغ بخوابن. والا این همه شهر رفتم تا حالا مثل یزد ندیدم. به جاش از اون طرف ، سپیده نزده مردم راه میفتن یا برن حموم غسل کنن یا برن مسجد نماز. حالا من که عادت به شب بیداری دارم چیکار کنم ؟"

محمود بدون اون که اجازه بده قاسم حرفی بزنه ، با شادی وصف ناپذیری گفت " اینجا هم جایی داره که بهت خوش بگذره برادر. البته می تونی بیای تو و یه چای با هم بخوریم. ولی اگه اهل پیاله و پیک باشی یه جای خوب سراغ دارم که می تونم امشب ببرمت تا برات خاطره بشه."

قاسم استغفراللهی گفت و پا پس کشید. " بر دل سیاه شیطون لعنت. محمود تو دنبال بهونه ای. من میرم بخوابم. ولی شما هم معطلش نکنین. صبح مسافریم".

خونه های قدیمی یزد همه شبیه هم بود. حیاط وسط ساختمون و دور تا دور ساختمون اتاقهایی با طاقهایی بلند و گرد. این اتاقها با چند پله از سطح حیاط بلندتر بودن و جلوی اتاقها تراسی یکپارچه (به لهجه یزدی خروجی) وجود داشت. هر خونه با توجه به مساحت زمین و نوع روابط اجتماعی به دو بخش اندرونی و بیرونی تقسیم میشد. آشپزخونه (مطبخ) معمولا تو زیرزمین خونه قرارداشت و هر خونه در بخش ورودی یک هشتی داشت. سقف هشتی کاملا پوشیده نبود و بادگیرهای خونه بالای هشتی قرارگرفته بودن. گاهی تو هشتی حوض کوچکی هم تعبیه میشد که بادی که از بادگیر به هشتی می وزد ، از روی آب حوض رد بشه و خنک تر بشه. یک طرف ساختمون هم اتاق بزرگی بدون در ساخته میشد که با اون تالار می گفتن. از تالار در تابستونها به عنوان مهمون خونه استفاده میشد. گاهی تالارها هم بادگیر داشتن. به هر حال سبک معماری کویر ایجاب می کرد خونه ها به این شکل ساخته بشن تا با اون امکانات کم(بدون برق و آب) بتونن گرمای کویر را تحمل کنن.

خونه زری سوخته اگر چه کوچیک بود ولی به سبک معماری اون زمان تالار کوچیکی داشت که معمولا مهمونها اونجا می نشستن و پذیرایی می شدن. مهرماه یزد ، تازه کمر گرما شکسته و قابل تحمل شده. باد خنکی می وزید. محمود و برهان به سمت خونه زری سوخته حرکت می کردن. محمود قصد کرده بود دیگه بلقیس را نبینه ولی از طرفی این می تونست آخرین دیدار اونها باشه. از کجا معلوم دفعه بعدی که محمود به یزد بیاد بلقیسی وجود داشته باشه. زری مهمونا را به تالار راهنمایی کرد. محمود را به گوشه ای کشوند ."مگه قرار نبود از این شهر بری؟ بازم که پیدات شد؟!". محمود مختصرا توضیح داد که فردا مسافر هستن و فقط به خاطر مهمونش اومده.

کله دو مرد گرم شده بود. پیک پشت پیک می خوردن و انگشت و سبیلشون ماستی شده بود. زری سوخته دخترای خونه را که مشتری نداشتن به تالار فرستاد. بالاخره مشتری باید انتخاب می کرد! بلقیس از وقتی فهمید که محمود برای آخرین بار اومده ، نمی خواست بیرون بیاد. دوست نداشت بعد از حرفایی که محمود بهش زده بود دوباره چشم تو چشم بشن. ولی وقتی فهمید محمود مهمون داره ، بدش نیومد که خودی نشون بده و شیطنتی بکنه.

برهان مرد خوش چهره ای بود. سبزه و زمخت بود ولی هیکلی مردونه وقدی بلند داشت. موهای بلند مشکی که تا شونه هاش اومده بود و چشماش. چشمایی بی نهایت تیره و تار داشت. دخترا که به تالار اومدن ، درسته که برهان مست بود، ولی اتفاقی که نباید بیفته افتاد. چشمان برهان به چشمهای بلقیس خیره شد.نگاهی به سر و بالای بلقیس کرد و قبل از اینکه محمود فرصت حرفی پیدا کنه ، دست بلقیس را گرفته و به اتاقش رفت....

ادامه دارد. . .

زن کویر نوشت : شبی که برهان برام زندگیشو تعریف می کرد ، تا صبح نخوابیدم. اون موقع اصلا فکرشو نمی کردم که یه روزی تو داستان زنان کویر من جایی براش پیدا بشه. عجب دنیای عجیبیه. باورتون میشه ؟ خط به خطی که می نویسم ، به فکر فرو میرم و به این آدما فکر می کنم. آدمایی که بعضیاشون مردن و بعضی هنوز زنده ان. ولی زندگیاشون به ظاهر معمولی ولی در باطن پر از قصه هست. شما چی فکر می کنین ؟ فکر می کنین آدمای معمولی اطرافتون قصه ندارن ؟ اشتباه فکر می کنین. همه قصه دارن. شما خودتون چطور ؟ قصه ندارین ؟


برچسبها: زنان کویر
image نوشته شده توسط زن کویر در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 186 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 15:32

صفحه بندی