زن کویر

متن مرتبط با «2» در سایت زن کویر نوشته شده است

فرزانگان برهوت (2)

  • نیلوبلاگ

    ادامه ی فصل یک راس ساعت 7 صبح دو نفر از ماموران میز چرخدار بسته های صبحانه را می آورند. سماور بزرگ آب جوش و بسته ی تی بَگ (چای) هم روی میز است. اگر بیدار باشی می توانی بروی صبحانه ات را بگیری و فلاسکت را از آب جوش پر کنی. اگر بیدار نباشی ، روی میز کنار تختت بسته ی صبحانه را می گذارند ولی از چای خبری نیست . شماره های بد خواب یا شب بیدار می توانند فلاسک هم اتاقی های خود را هم پر کنند و برایشان ببرند ولی معمولا این کار را نمی کنند . نه به دلیل اینکه بدجنس هستند یا با کسی مشکلی دارند. بلکه چون ...

    ادامه مطلب
  • آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشهu200cها پژمردهu200cام مولانا

  • نیلوبلاگ

    این نوشته را چند وقت پیش نوشتم ولی دیدم کپی کردنش زمانی نمی بره.کوچه، همون کوچه بن بست قدیمی با دیوارای بلند و کاهگلی بود. تک و توک همسایه ها یا بازسازی کردن یا خونه ها را فروختن و چند تا خونه به سبک ...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(12)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه(10) شربت سکنجبین را که خورد حالش بهتر شد. کمی شجاعت پیدا کرد. "من میدونم که نباید میومدم اینجا. جای من اینجا نیست.اگه محمود هم بفهمه حتما عصبانی میشه." همین جمله اول موضع فاطمه را مشخص کرد. پس محمود چیزیش نشده بود و فاطمه برای پس گرفتن شوهرش اونجا بود. ولی همون جمله اول نوعی نگاه از بالا به پایین داشت. "من نباید میومدم اینجا". همین جمله فاصله بزرگی مینداخت بین فاطمه کوچک نجیب و ساده و بلقیس...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(2)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (1) از صبح زود توی خونه سوت و کور اونها رفت و آمد بود. فاطمه هر چی فکر می کرد تا دیروز خبر خاصی نشده بود. مثل هر آخر هفته ننه اش – معصومه – بیوه جوون و زیبای جلال – دست او و سه خواهرش را گرفته و به حموم عمومی محل برده بود. مادرش زری و رقیه را شسته بود و سرش به حرف زدن با دلاک حموم گرم شده و تش...

    ادامه مطلب
  • خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست (2)

  • نیلوبلاگ

    خب معلومه که نه من و نه سعید هنوز به ازدواج دلارامم فکر نکرده ایم. از نظر ما هنوز خیلی زوده که بخواد به ازدواج فکر کنه. حتی اگه نظر شخصی منو بخواد من بهش پیشنهاد می کنم اول جوونی کنه و بعدش برای ازدواج دیر نمیشه. از طرفی از عید به این ور دیده بودم که به بهانه های مختلف پسر این خانم را زیاد اتفاقی می...

    ادامه مطلب
  • یه پست ادامه دار (2)

  • نیلوبلاگ

    خب من مشاور که نیستم ، نویسنده هم نیستم و اونقدر هم شلوغم که نمی تونم خوب وقت بذارم و طبقه بندی کنم. برای همین درهم می نویسم و هر چی به ذهنم میاد میگم. اولویت بندی هم نمی کنم. کامنتها را که خوندم دیدم بعضی چیزا بهتره بیشتر توضیح بدم.xa0xa0 با توجه به اینکه زن و شوهر از دو خانواده با همه چیز متفاوت هستن ...

    ادامه مطلب
  • (52)

  • نیلوبلاگ

    شبها می بافم و می بافم. یعنی بزرگترین دلخوشی شبانه روز من بافتن است. چنان با سرعت و با دقت و با لذت می بافم که گاهی اطرافیانم تعجب می کنن. سعید هراز گاهی می پرسه : خسته نیستی ؟ تازه که از سر کار اومدی. خب درست بشین فیلم ببین چرا با بافتنی فیلم می بینی؟ دخترکم با تعجب از سرعت بافتنم هربار می پرسه این دفعه چی می بافی. اون یکی تموم شد؟ و رامبدکم .این شیرین زبون من میشینه پای بافتنم. با دقت نگاه می کنه. گاهی حتی بافتنی را از دستم میگیره تا یاد بگیره و چند دانه ای را بافته نبافته از میل بیرون هم میند...

    ادامه مطلب
  • (48)

  • نیلوبلاگ

    این یک داستان نیست : ابراهیم 17 ساله بود که خاله سوسکه را دید. عصر ها وقتی از هنرستان بر می گشت فوری به پشت بوم خونه می رفت و با کفترهای رنگ و وارنگ و خوشگلش مشغول می شد. برای ابراهیم 17 ساله فقیر که در خانواده ای پر جمعیت و کارگر زندگی می کرد تفریح دیگه ای باقی نمونده بود. تنها دلخوشی او کفتر بازی و ساعتها وقت صرف دون دادن و پروندن کفتر هاش بود. سال 62 بود. ابراهیم کلاس سوم هنرستان رشته برق بود. یک روز که رفته بود روی پشت بوم تا به کفتر هاش برسه ، خاله سوسکه را دید. اسم خاله سوسکه را خودش روی ا...

    ادامه مطلب
  • (42)

  • نیلوبلاگ

    اولش که وارد میشه نمی شناسمش . یعنی واقعا نمی شناسمش. کافه –پاتوق همیشگی منه. با توجه به اینکه حداقل هفته ای یکبار به این کافه میرم مشتری های ثابتشو که کامل می شناسم و مشتری های گذری را هم تک و توک می شناسم. وارد کافه که می شه اولش گیجه. داره دنبال کسی می گرده. بعدش منو می بینه و به سمتم میاد. سلامی گرم می کنه و من باز هم با شک و تردید نگاهش می کنم. یک دفعه از زیر صورت تکیده و نحیف و ریشی که از سر کم حوصلگی چند روزه که تراشیده نشده و بدن لاغر و تکیده اش می شناسمش. با تعجب بغلش می کنم. دوست عزیزی...

    ادامه مطلب
  • (32)

  • نیلوبلاگ

    به طرز شرم آوری خودمو گول می زنم و جالبه که گول هم می خورم اساسی. هر شب وقتی قرصهای کوانتیاکس و دپاکینمو می خورم و دو ساعتی فیلمی می بینم یا کتابی می خونم تا خواب این رفیق همیشه فراری از من نرم نرمک به سراغم بیاد – تصمیم می گیرم. تصمیم می گیرم فردا صبح زود خیر سرم برم پارک ملت و پیاده روی کنم بعدش بیام دوش بگیرم و سرحال و قبراق برم سرکار. تصمیم می گیرم رژیم بگیرم و این وزن لعنتی را کم کنم. نفرتم از ضخامت شکمم و ورم لپهای ورقلمبیده ام به صورت انگیزه ای شیرین برای رژیم گرفتن درمیاد. بعدش تصمیم می ...

    ادامه مطلب
  • (28)

  • نیلوبلاگ

    به طور وحشتناکی عصبانیم . و وقتی مجبورم یعنی خودم خودمو مجبور می کنم که عصبانیتم را بروز ندهم انگاری بیشتر میشه. این دو سال گذشته که البته به مدد یائسگی زود رس که باید در 50 سالگی اتفاق میفتاد و در 40 سالگی مهمون من شده –رابطه صکسی با هم نداشته ایم. یعنی من نتونستم داشته باشم. این به کنار – نمی تونم تاثیر این نوع رابطه را نادیده بگیرم. شبهایی که موقع خوابیدن نگرانی وجودمو پر می کنه و از ترس اینکه او صکس بخواد و من نتونم- یا زودتر به تخت میرم و خودمو به خواب میزنم یا خیلی دیر میرم که خوابش برده ب...

    ادامه مطلب
  • (29)

  • نیلوبلاگ

    بزرگی گفته که آدم کم کم به پنج نفر از نزدیکترین افراد بهش –شبیه میشه. یا میشه گفت آدم معمولا با پنج نفری بیشتر اُخت میشه که خیلی بهش شبیه هستن. حالا شباهت که میگم نه اینکه ظاهرا شبیه باشه. رفتار و کردارش شبیه باشه. (بازم دارم توضیح واضحات میدم بنا بر اخلاق نادرست این روزهایم). جونم واستون بگه ای جوانان و میان سالان و پیران به گوش باشید و به هوش باشید که نه تنها در دنیای واقعی بلکه در دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی هم وارد هر گروهی بشین کم کم با خوندن مطالب اون گروه و فرستادن مطالبی شبیه به اونا ...

    ادامه مطلب
  • (26)

  • نیلوبلاگ

    فکر می کنم علاوه بر اینکه پول چرک کف دست نیست بلکه مشکل گشای زندگیه و حتی اگه مثلا شما بگین :خب ، توی بیماری لاعلاج که پول نمی تونه کاری بکنه –من میگم بازم وجود پول باعث میشه درد اون بیمار کمتر بشه. خلاصه بنده به عنوان یک خاله پیرزن نه تنها پول را چرک کف دست نمی دونم بلکه درخواست دارم همه جوانان و پیرانی که فکر می کنن پول چرک کف دسته ، چرکهای کف دست خود را به اینجانب تحویل دهند. اگه پول را یکی از فاکتورهای لازم زندگی بهتر بدونم ، سرمایه های عاطفی و تجربی و فرهنگی را از پول هم بالاتر میدونم. میگی...

    ادامه مطلب
  • (24)

  • نیلوبلاگ

    تقریبا هر شب سر میز شام که تنها وعده غذاییه که ما چهارنفر دور هم جمع میشیم ، سعید نکته ای –خاطره ای چیزی تعریف می کنه و قبل از شروع هم به دخترک و پسرک میگه بچه ها نصیحت پدرانه ! کلی هم ذوق می کنه از این جمله. از امسال هم که پنجاه ساله شده اول هر نصیحتش میگه : من با نیم قرن تجربه.... دخترک که همیشه روی سخن سعید بیشتر با اونه غر میزنه بابا امشب ولم کن و پسرک برعکس با خوشحالی میگه آخ جون خاطره. خاطرات من و سعید از بچگیهامون با توجه به تاریخ تولدامون توی دهه چهل و پنجاه جوری عجیب و غریب و باور نکردن...

    ادامه مطلب
  • (21)

  • نیلوبلاگ

    xa0 ارسطو سالها قبل اعلام کرد : انسان یک حیوان اجتماعی است. به عبارتی تفاوتی که یک انسان با یک حیوان داره این است که انسان به تعاملات و ارتباطات اجتماعی نیازمنده. تا این جای ماجرا مشکلی وجود نداره. مشکل از زمانی شروع میشه که ملاکهای ارزش گذاری جامعه هر چند سال یکبار عوض میشه. اوایل انقلاب و دوران جنگ یادتونه ؟ هر چی زندگی ها ساده تر بود و زَلَم زیمبوهای کمتری استفاده می شد ، شخص توی جامعه از ارزش بیشتری برخوردار بود. حالا بیایید مقایسه کنید با این سالهای اخیر. خونه شیک و بزرگ ، وسایل لوکس و گرون...

    ادامه مطلب
  • (16)

  • نیلوبلاگ

    سه ماهی میشه که به این شرکت اومدم. تغییر محل کار برای شخص پررویی مثل من هم یک چالشه. آشنایی با محیط و همکاران و حوزه کاری و روشها و دستورالعمل ها و ... حتی اگه سابقه کارت زیاد هم باشه و به کارت مسلط هم باشی جزو چالشهاییه که خیلی مطلوب نیست. با این حال سه ماهه آشنایی را تقریبا خوب گذروندم و هم جایگاهمو دونستم و هم به دیگران نشون دادم که نه رقیب کسی هستم ، نه می خوام کار کسی را از دستش در بیارم و نه خیلی اهل رفاقت و دوستی توی محیط کارم. کلا آهسته میرم و آهسته میام که گربه شاخم نزنه. توی دپارتمانی ...

    ادامه مطلب