(48)

خرید بک لینک

این یک داستان نیست :

ابراهیم 17 ساله بود که خاله سوسکه را دید. عصر ها وقتی از هنرستان بر می گشت فوری به پشت بوم خونه می رفت و با کفترهای رنگ و وارنگ و خوشگلش مشغول می شد. برای ابراهیم 17 ساله فقیر که در خانواده ای پر جمعیت و کارگر زندگی می کرد تفریح دیگه ای باقی نمونده بود. تنها دلخوشی او کفتر بازی و ساعتها وقت صرف دون دادن و پروندن کفتر هاش بود. سال 62 بود. ابراهیم کلاس سوم هنرستان رشته برق بود. یک روز که رفته بود روی پشت بوم تا به کفتر هاش برسه ، خاله سوسکه را دید. اسم خاله سوسکه را خودش روی اون دختر قد بلند چشم و ابرو مشکی گذاشته بود. حالا دیگه هر روز ابراهیم به عشق و امید دیدن خاله سوسکه که برای بازگشت از دبیرستان از کوچه اونها می گذشت ، به روی پشت بام میومد. او هرگز جرات نمی کرد و به خودش اجازه نمی داد که عشقش را به دخترک چادری دبیرستانی که تنها قرص صورتش از میان چادر مشکی اش دیده میشد ، به زبون بیاره. فقط هر روز راه رفتن دخترک را تماشا می کرد و اونقدر نگاهش می کرد که دخترک از کوچه بگذره و بپیچه توی کوچه بعدی و از نظرش پنهان بشه. با توجه به اینکه ابراهیم همه همسایه های اون کوچه و محله را می شناخت نمی دونست خاله سوسکه کی به این محله اومده و خونه اش کجاست. ابراهیم در خانواده ای بسیار مذهبی بزرگ شده بود و حتی همین نگاه کردن روزانه خودش را گناه می دونست چه برسه به اینکه به دنبال دخترک راه بیفته و ابراز علاقه کنه. حالا دیگه همه دوستان ابراهیم می دونستن که او در تب و تاب خاله سوسکه می سوزه. یک سال گذشت و سال 63 ابراهیم به محض گرفتن دیپلم به جبهه رفت. حال و هوای جبهه و جنگ باعث شد ابراهیم حدود یک سال از شهر خودش دور باشه و وقتی برگشت دید که ای دل غافل . از خاله سوسکه خبری نیست. عشق عمیق او از بین رفتنی نبود و چهره دخترک با چشمهای درشت و مشکی و ابروهای مشکی همیشه در یادش باقی موند. سالها گذشت. ابراهیم درس را ادامه نداد . یعنی نمی تونست ادامه بده. او نان آور خونه بود و با سیم کشی ساختمانها کارش را شروع کرد. کم کم تونست مغازه ای بخره و کارهای سیک پیچی صنعتی انجام بده. مادرش به خواستگاری دختر آشنایان رفت و ابراهیم که همیشه در کوچه و خیابون به دنبال خاله سوسکه خودش بود به اجبار به ازدواج با دختر انتخابی مادرش تن داد. سال 93 بود . 30 سال گذشت. روزی ابراهیم که حالا شرکت بزرگی داشت و کارهای سیم کشی صنعتی انجام میداد با مهندسی از یک کارخونه آشنا شد. مهندس در کارخونه ای در شهری نزدیک شهر ابراهیم کار می کرد و ابراهیم طرف قرارداد اون کارخونه بود. این آشنایی منجر به دوستی و رفاقت ابراهیم و مهندس شد تا جاییکه یک بار ابراهیم اصرار کرد که مهندس با خانواده به شهر اونها و خانه ابراهیم بیان. و بالاخره یک شب مهندس به ابراهیم خبر داد که برای شام به منزل اونها خواهند آمد. ابراهیم هرگز باور نمی کرد که وقتی در خونه را برای مهندس و خانمش باز می کنه خاله سوسکه خودش را جلوی چشماش ببینه. بله خاله سوسکه همسر مهندس بود و حالا جلوی چشمای ابراهیم قرار داشت. البته خاله سوسکه هرگز نفهمیده بود که پسرکی سی سال پیش هر روز از بالای پشت بام او را تماشا می کرده و در دلش عشق او را جای داده بوده است. به هر حال اون شب مهمونی به خوبی برگزار شد ولی همه متوجه حال منقلب ابراهیم شده بودند. رفت و آمد این دو خانواده شش ماهی ادامه داشت. تا اینکه خاله سوسکه که در مقطع دکترای روانشناسی تحصیل می کرد برای انجام ماموریتی یک ساله به شهر ابراهیم منتقل شد و به طبع مهندس و بچه ها به اون شهر اومدن. در همین رفت و آمد ها بود که یک روز مهندس که به تنهایی عازم شهر خودش بود تصادف کرد و جان به جان آفرین تقدیم کرد. بله اتفاق دردآور و ناراحت کننده ای بود. ابراهیم که با مهندس رفاقت صمیمانه ای داشت حسابی ناراحت شد و اشک ها ریخت. و در همین احوالات آپارتمانی را که به تازگی ساخته بود به اجاره خاله سوسکه و دو دخترش درآورد. روزها و ماهها ابراهیم سعی کرد فکر خاله سوسکه را از سرش بیرون کنه. به زن خودش فکر می کرد. زن خوب و مهربونی که براش دو پسر آورده بود و با همه فقر و نداری او ساخته بود و حالا که ابراهیم ثروتمند شده بود تازه داشت روی آرامش را میدید. به مهندس مرحوم فکر می کرد و رفاقت صمیمانه ای که بین اونها شکل گرفته بود و فکر می کرد از شرافتش خیلی دوره که حالا بعد از مرگ مهندس به همسرش چشم داشته باشه. و به خاله سوسکه خودش فکر می کرد که حالا یک خانم دکتر شده بود و موقعیت اجتماعی خوبی داشت و در مرگ شوهرش عزادار بود و مطمئن بود که هرگز نمی تونه علاقه ای به ابراهیم تحصیل نکرده داشته باشه . ضمن اینکه خاله سوسکه نمی دونست که ابراهیم سی سال عشق او را در دلش پرورش داده. با همه این احوالات ابراهیم نمی تونست این عشق عمیق و تنها عشق زندگیشو فراموش کنه. یک سال که از مرگ مهندس گذشت ابراهیم شبی با خاله سوسکه تماس گرفت و از او خواست که بیرون از خونه همدیگه را ببینند. خاله سوسکه که فکر می کرد ابراهیم مشکلی داره و از او مشاوره می خواد قبول کرد و اون شب ابراهیم به عشقش اعتراف کرد و در حالیکه اشک می ریخت توضیح داد که تا زمانیکه مهندس زنده بوده حتی یکبار نگاه بدی به او نکرده و خاکستر روی آتش عشقش ریخته ولی حالا شرعا مشکلی وجود نداره و می تونه از خاله سوسکه خواستگاری کنه ولی چون نمی خواد همسرش اذیت بشه حاضره خاله سوسکه را به صیغه خودش در بیاره. خاله سوسکه اولش ناراحت شده و گفته باید فکر کنه ولی بعد از چند روز اعتراف کرده که او هم به ابراهیم علاقمنده و خلاصه صیغه اونها شکل می گیره. حالا ابراهیم بهترین روزها و شبهای خودش را می گذرونده و اونقدر احساس خوشبختی می کرده که باورش نمی شده. عشق سی ساله او بالاخره به بار نشسته بوده و صبر و تحمل او به نتیجه. اما روزگار به همین خوشی باقی نمونده . بعد از چند ماه خاله سوسکه که ماموریتش تموم شده بوده و می خواسته به شهرش برگرده با ابراهیم حرف می زنه و میگه من از اولش عذاب وجدان داشتم. هر بار زن تو را می بینم بدنم سرد و بی حس میشه و خجالت می کشم توی چشماش نگاه کنم. از طرفی من باید به شهر خودم برگردم و دختران بزرگی دارم که دیگه نمی تونم رابطه ام با تو را از اونها پنهان کنم و بهتره که ما رابطه مونو قطع کنیم. ابراهیم که باورش نمیشه به این زودی خوشبختیش تموم شده التماس می کنه اشک می ریزه و میگه بدون تو نمی تونم زندگی کنم . ولی خاله سوسکه تصمیمشو گرفته بوده .

حالا ابراهیم روزها و شبهای بدی را می گذرونه. بیماری لاعلاجی گرفته که دکترها می گن احتمالا به خاطر شیمیایی شدنش در جبهه بوده . دائم در بیمارستان و مطب دکتره. درد داره و از همه بدتر درد عشق خاله سوسکه هست.

زن کویر نوشت : ابراهیم دوست صمیمی سعید پنجشنبه شب اومده بود تهران برای دکتر و وقتی ازش پرسیدیم چرا اینقدر حالش بده در حالیکه اشک می ریخت و صداش می لرزید این ماجرا را برامون تعریف کرد. من تابحال مردی را ندیده ام که اینطوری عاشق باشه و اینطوری درمانده از عشق گریه کنه.

زن نوشت : من واقعا هیچ راهکاری نداشتم. به زن ابراهیم فکر می کردم و حق او برای دانستن این ماجرا . به خاله سوسکه فکر می کردم و زندگیش که در جوانی شوهرش را ازدست داد و احساس عذاب وجدانش . به ابراهیم فکر می کردم و عشقی که داره ذره ذره ذوبش می کنه .

واقعیت نوشت : شاید اگه این ماجرا را توی یک رمان خونده بودم برام قابل باور نبود ولی وقتی واقعیتی با این اتفاقات را شنیدم داشتم فکر می کردم عشق چه کارها که میکنه

زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: (48)address already in use ah00072,(48)address already in use,48 hours,48 laws of power,48 laws of power pdf,48 months,48 hours full episodes,48 news,48 laws of power list,48 hour film project, نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 21:39

صفحه بندی