آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشهها پژمردهام مولانا

خرید بک لینک
این نوشته را چند وقت پیش نوشتم ولی دیدم کپی کردنش زمانی نمی بره.

کوچه، همون کوچه بن بست قدیمی با دیوارای بلند و کاهگلی بود. تک و توک همسایه ها یا بازسازی کردن یا خونه ها را فروختن و چند تا خونه به سبک جدید ، ظاهر کوچه را بهم ریخته. این کوچه کلا ۱۳ خونه داره که زمان شاه وزوزک کلش مال پدر پدربزرگم بوده و همه بچه ها خونه هاشونو فروختن یا به رحمت خدا رفتن. فقط مونده اخرین خونه ته کوچه، خونه عشق و مهر و شادی. ما چهارتا(من و برادرم و خواهرام) بهترین و شادترین لحظات زندگیمونو اونجا گذروندیم. و می دونین که خاطرات خوش کودکی ماندگاریش تا آخر عمره.

شلوغ هستیم. باباجان و مادری جلوتر کوچه را طی می کنن و ما بچه ها و عروس و دومادها و نوه ها عقب تر. من که از همه نوه ها بزرگترم، به هر در بسته ای نگاه می کنم خاطره ای یادم میاد. عه اینکه خونه حاجی رباب بود. مادری جواب میده بعد از رفتن بچه هاش به خارج چند سالی دووم آورد و بعدشم سرطان و شیمی درمانی و ... روحش شاد. خونه قدیمی زیبایی داشت. حیاطی باصفا با سنگفرش آجر، حوض بزرگ تمیز، گلدونای رنگ و وارنگ دور حوض، اتاقهای بزرگ رو به افتاب روی تراس با درهای چوبی و شیشه های رنگی و پرده های توری. من با نوه ش همسن بودم نمیدونم اسمش حمید بود یا نیما ولی گاهی برای دوچرخه سواری می رفتم تا روزی که پیشنهاد دادم روی دیواره باربک حوض دوچرخه سواری کنیم. حمید که ترسید و نیومد ولی من رفنم بالای دیواره حوض و با اولین رکابی که زدم پرت شدم تو اب. و دیگه تا مدتها حق نداشتم خونه حاج رباب برم.

عه.. اینم خونه عمه خانم. خرابه ای پر از خاک و اشعالدونی. مادری گفت عمه خانم بچه که نداشت سالها هم بی شوهر زندگی کرد و عزادار شوهرش موند بعدش هم ناکام رفت. خونه هم سالهاست افتاده و کسی از وراث دنبالش نیست.

رسیدیم به خونه حاج طاهره خانم. ملای قران تابستونای بچه ها و روضه بگیر پنجشنبه ها. می گفت فقط یه اخوند میاریم مصیبت بخونه اشکی بریزیم بعدش همسایه ها همدیگه را می بینین و تخمه های افتابگردونش محشر بود. مرضیه دختر کوچیکش همکلاسم بود و نسبت به خواهراش خیلی دیر کلاس دوم راهنمایی عروسش کرد. می گفت ما نباید باعث باز شدن چشم و گوش بچه ها بشیم. مرضیه همسن منه و چهار تا نوه داره.

همینطور که داشتم در دنیای خاطراتم می گشتم و چیزای جالبی یادم میومد، صدای عموو عمه م از سرکوچه رسید که ما هم رسیدیم. همه با زن و بچه ها و عروس و دامادها.

ایستادیم تا بهم ملحق بشیم و دوباره ماچ مالی عید را بکنیم. بعدش دسته جمعی راه افتادیم. من چقدر عاشق کوچه ام. همه لباسهای شیک و مرتب و منم با تب و لرز، تی شرت شوهرخواهرمو پوشیده بودم و به چشم غره های مادری توجهی نداشتم. اگه برای لباسم اهمیت دارم، یک قرون نمی ارزه ولی قصه اینا فرق داره. این آدما عزیزترین آدمای زندگیمن و مطمئنم منو همه جوره قبول دارن.

به ته کوچه و مقصد رسیدیم. سه پله پایین می رویم و وارد راهرو میشیم. بعدش یه پله بالا میریم و می رسیم به هشتی. هشتی خونه همون جاییه که بالای سقفش بادگیره و توش یه حوض کوچیکه و پر از گلدون شمعدونی و حسن یوسفه. سمت چپ هشتی وارد اولین اتاق میشیم. اتاقی با سقفهای گرد و بلند و دیوارهایی به رنگ سبز مغز پسته ای. تا این گروه شلوغ وارد بشن و کفشاشونو در بیارن و وارد اتاق بشن، یه ساعت طول کشید. بعدش وارد اتاق نشیمن میشیم با همین مشخصات و یه کم بزرگتر. با این تفاوت که اتاق اول ، تختخوابش توشه و تلویزیون و رادیوش و اتاق دوم دورتادور مبل چیده و میز سماور جادوییش که هرگز چای کم نمیاره گوشه اتاقه، صندلی خودش هم کنار میز سماوره و چای ریختن را به احدی واگذار نمی کنه. جادوی خودشه. وگرنه من باشم با اون قوری چارنفره، نهایتش به ۶ نفر چای میدم. از همین اتاق، در دیگه ای باز میشه به اتاقی بزرگتر با سقفی بلندتر که قبلاها انباری بوده ولی با افزایش تعداد بچه ها و نوه ها تر و تمیز شده و محل سفره انداختن شده. باز از این اتاق در دیگه ای می خوره و یک پله میری پایین و وارد آشپزخونه گرم و باصفا میشی. کابینت نداره و زیر بار کابیت نرفته. فقط دور تا دور اشپزخونه مثل اپن اشپزخونه جا برای گداشتن گاز و ادویه و ... وجود داره ولی زیرش بجای کابینت با پارچه های گل گلی شاد، پرده دوخته و بشقابها و وسایل دیگه پشت اون پرده هان. هر سال هم پرده ها عوض می کنه و خوش اب و رنگترش می کنه. تنها تغییری که اجازه داده تو خونه قدیمیش ایجاد بشه، ساختن یه حموم گرم تو آشپزخونه بزرگشه ولی توالت همچنان بیرون ساختمون و ته حیاطه.

و اما حیاط، حیاطی بزرگ با حوضی بزرگ که همه ما نوه ها از آب بازی توش خاطره دارین با باغچه های با درختایی به قدمت صد سال. انجیر، توت، گردو، هلو، سیب، خرمالو، نارنج، شاتوت و خیلی چیزای دیگه به علاوه سبزی خوردن. جلوی اتاقها هم تراس بزرگ سرتاسری هست که جون میده برای تابستونا و دورهم جمع شدنا.

خونه بی بی را میگم. زنی که در ۴۵ سالگی بیوه شد و ۴۵ ساله داره تنها و به عشق بچه هاش زندگی می کنه. نه من، نه خانواده من، نه خانواده عمو و عمه ام که بچه هاشیم، بلکه همه فامیل و دوست و آشنا و هم محلی همیشه از شادی ذاتی و مهمون نوازیش تعریف می کنن.

صف بوسیدن بی بی و عید مبارکی شلوغه. حظ می برم از خونه اجدادیم و روانه حیاط میشم تا سیگاری بکشم و صف هم تموم بشه.

نوبت من هم می رسه. ای کاش نرسیده بود. مثل همیشه موهایی رنگ شده و مرتب، کت و دامنی زیتونی و قشنگ، کمی رژ لب(شیطنت خواهرام) و ....چشمانی با نگاهی گنگ.

سلام بی بی جان. من عسلم. سال نو مبارک. باز هم نگاه گنگ. دختر کی هستی؟ نوه اولتون بی بی! من که نوه ندارم. اینا هم همه همسایه هامن.

خدای من فقط چند ماهه ندیدمش و الزایمرش اینقدر سریع پیش رفته. اشکام ناخودآگاه می ریزه. میگه شما پیاز پوست نکن من ناهار پختم! بقیه جوونتر ها می خندن. باباجان و عمو و عمه ام حالشون خوش نیست. کی دوست داره مادرشو ببینه در حالیکه نمی شناسدش؟

گوشه ای میشینم. تبم بیشتر شده. سردرد امانمو بربده. همه دارن با خودشون حرف می زنن و برنامه های عیددیدنی های دیگه مرور می کنن که با هم باشن.

من در ذهنم دارم عمر و زندگی زنی مرور می کنم که بعد از یک عمر زحمت و تنهایی، حالا دکمه فراموشی فعال شده و دردنیایی مبهم زندگی می کنه.

فقط ذات اصلی خودش یادشه. مهرورزی، مهمون نوازی و شادی. میگه دف منو بیارین حالا که همه هستن یه کم برقصیم. فکر می کنه باباجانم که پسر بزرگشه، شوهرشه. ازش اجازه می گیره میگه البته اگه شوهرم اجازه بده.

دف را شروع می کنه و می خونه. عجیبه که همه چیز را فراموش کرده ولی دف و شادی و رقص و اشعار پشت سر هم را فراموش نکرده.

توی خونه خودش راحته اگر چه باعث نگرانی همیشگی بچه هاشه ولی هر شب نوبتی بهش سر می زنن و عذاشو درست می کنن. حمومش می کنن. خواهرام با چه عشقی ناخناشو کوتاه می کنن و او شعر و اواز می خونه.

با خودم فکر می کنم چه خوبه که بی بی فقط شادیهای زندگی یادش مونده و غم و غصه هاش را به آلزایمر سپرده.یک سوال را هزار بار می پرسه و گاهی کلافه کننده هست. خواهرام یک در میون میان دنبالش و می برنش گردش با ماشین و شام می خورن. فیلماشو برام می فرستن. تمام مدت داره اواز می خونه. ولی وقتی ازش می پرسم نکار و نسیم کی هستن؟یکبار میگه خواهرشوهرام، یکبار میگه همسایه هام.. کلا نمی شناسه.

آلزایمر اگر باعث از بین رفتن عمها بشه شاید چیز خوبی باشه ولی بچه های بی بی به شدت نگران تنها بودنش هستن. سه تا پرستار بیرون کرده و حاضر نیست خونه کسی هم بره.

نگاه گنگ بی بی، خالی خالی بود. هیچ بود و من ترسیدم

زن کویرنوشت:نوشته قدیمیه و مال دوم فروردینه

آلزایمر چطوری و به چه دلایلی شکل می گیره؟

خونه همون خونه بود ولی بی بی دیگه بی بی نبود.

زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 691 تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 9:18

صفحه بندی