به طرز شرم آوری خودمو گول می زنم و جالبه که گول هم می خورم اساسی. هر شب وقتی قرصهای کوانتیاکس و دپاکینمو می خورم و دو ساعتی فیلمی می بینم یا کتابی می خونم تا خواب این رفیق همیشه فراری از من نرم نرمک به سراغم بیاد – تصمیم می گیرم. تصمیم می گیرم فردا صبح زود خیر سرم برم پارک ملت و پیاده روی کنم بعدش بیام دوش بگیرم و سرحال و قبراق برم سرکار. تصمیم می گیرم رژیم بگیرم و این وزن لعنتی را کم کنم. نفرتم از ضخامت شکمم و ورم لپهای ورقلمبیده ام به صورت انگیزه ای شیرین برای رژیم گرفتن درمیاد. بعدش تصمیم می گیرم در طول روز سیگار کمتر بکشم . چرا ؟ نمیدونم. تصمیم می گیرم عصر بعد از سرکار برم یکی از خیابونای تهران را بگردم یا برم تئاتر یا هر قبرستونی بجای اینکه مثل مرغ بِکَپَم توی خونه. تصمیم می گیرم . . .
ولی زهی خیال باطل. صبح زود بیدار میشم . مستقیم دست و صورت نشسته چای را بار میزارم. میرم تو بالکن و هفت هشت تا سیگار پشت سر هم می کشم. میرم دوش می گیرم و فوری یه چای داغ می خورم. حتی به پارک و پیاده روی فکر هم نمی کنم. کم کم لباس می پوشم و لابلای هر تیکه لباس یه سیگار دیگه می کشم. بعد از شلوار یکی –بعد از مانتو یکی – بعد از شال یکی- بعد از کرم ضد افتاب و ... اونقدر وقت تلف می کنم که میشه ساعت 8 و دیرم میشه . با عجله سوار ماشین میشم و رادیو صبا را تا آخرین حد بلند می کنم. اصلا من مازوخیسم عجیبی دارم. هر جمله جیغ آلود بازیگران رادیو که سعی دارن با هر دلقک بازی یک صبح شاد را برای مخاطب ایجاد کنن را با یک فحش بدرقه می کنم ولی نه موج رادیو را عوض می کنم نه حوصله گوش دادن به ترانه های هیچ خواننده آن ور آبی و این ور آبی را دارم. با بدبختی جای پارک پیدا می کنم و با بی حوصلگی تمام وارد شرکت میشم. کار لعنتی را شروع می کنم و هر یکساعت یکبار میرم روی پشت بوم جایی که آلاچیقی درست کردن برای سیگاری ها –سیگارمو می کشم و بی حوصله تر از قبل برمی گردم سر کارم. از نگاه کردن به همکارانی که فکر می کنن توی این شرکت 500-600 نفری دارن در کل دنیا تغییر اساسی ایجاد می کنن و جوری کار لعنتی و میز و صندلیشونو جدی می گیرن که حال به هم زن میشن – حالم به هم می خوره. و حسرت می خورم که روزی خودم هم همین طور فکر می کردم و چقدر کارمو جدی می گرفتم . ولی بعد از 21 سال کارکردن تو سیستم های دولتی و خصوصی و خصولتی دیگه هرگز هیچ چیزی را جدی نمی گیرم. عصر خسته تر از همیشه توی ترافیک گیر می کنم و در حالیکه دارم فکر می کنم برای شام چی درست کنم بی توجه به تصمیمات دیشبم مستقیم میرم خونه و مستقیم تر میرم تو آشپزخونه. البت ورود به خونه با دیدن دخترک و پسرک شیرینم و بوسیدن اونا کمی انرژی را به من بر می گردونه. و بعد از آشپزی دوباره کمی با هم بودن و فیلم و کتاب و شب هم جلسه هم اندیشی با خودم توی تخت و تصمیم گیری برای فردا !! به همین ساده لوحی. و هر شب تصمیم می گیرم و هر روز هیچ کدوم از تصمیماتمو اجرا نمی کنم و این چرخه معیوب ادامه داره.
دیشب بعد از مدتها به دوستی زلال تر از آب روان زنگ زدم . گفت چه مرگت شده که کلا خودت را قایم کردی؟ گفتم میدونی ؟ من باید دوباره عاشق بشم تا انگیزه پیدا کنم و هیجانی توی زندگیم بیاد . گفت خوب عاشق شو. گفتم مشکل همینجاست. دافعه من از جاذبه من بیشتره و کسی حاضر نمیشه معشوق من باشه. خندید و گفت خوب برگرد به عقب و از اول عاشق یکی یکی آدمایی بشو که زمانی عاشقشون بودی. تو که همه عمرت عاشق بودی. گفتم درد بزرگیه. ولی اونایی که یه سلام علیکی با من داشتن که هرگز دیگه دم به تله نمیدن. خندیدم. زیاد به حرف راست و تلخ من خندیدیم . شاید هر دوتامون می دونستیم که حرفم چقدر تلخه ولی چرا اونقدر خندیدیم-نمیدونم.
زن کویر نوشت : در به در یک هیجانم
زن نوشت : پاییز اومد و من دوباره شبها بافتنی ام را شروع کرده ام. نخهای رنگارنگ و نقشهای مربع و لوزی و پلیور و کلاه و شالهایی که حتی یکبار هم پسرک و دخترکم استفاده نمی کنن و من دیوانه وار به بافتنشون علاقمندم. شاید نوعی زنده کردن حس زنانگی
سوال نوشت : از سال 83 یا 84 وبلاگ داشتم. بارها فیلتر شدم و یا خودم تغییر مکان دادم. و حالا اینجا می نویسم. ولی چیزی که همیشه در همه وبلاگهام اتفاق افتاده و برام عجیب بوده و هست اینه که چرا کامنتهای خصوصی من همیشه چند برابر کامنتهای عمومیه. نوعی احساس شرم یا ناراحتی از اینکه خزعبلات منو می خونن و دلشون نمی خواد کسی بدونه وقتشون را با خوندن من به هدر دادن ؟ شاید.
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 163
تاريخ: يکشنبه
4 مهر
1395 ساعت: 13:53