زنان کویر(2)

خرید بک لینک

فاطمه (1)

از صبح زود توی خونه سوت و کور اونها رفت و آمد بود. فاطمه هر چی فکر می کرد تا دیروز خبر خاصی نشده بود. مثل هر آخر هفته ننه اش – معصومه – بیوه جوون و زیبای جلال – دست او و سه خواهرش را گرفته و به حموم عمومی محل برده بود. مادرش زری و رقیه را شسته بود و سرش به حرف زدن با دلاک حموم گرم شده و تشر زده بود به او که شهلا را خوب بشوید. فاطمه 14 سال بیشتر نداشت ولی فقر ، سن و سال و جنسیت نمی شناسد. برای خانواده های فقیر چیزی که مهمه بدست آوردن لقمه نونی حلاله و همه اعضای خونه به محض رسیدن به سن نوجوونی و یا حتی از بچگی کار می کنن. بابایش که مرد فاطمه 12 ساله بود. شهلا آخرین خواهرش هنوز شیرخواره بود و معصومه مادرش زیباترین زن محله و جوون ترین بیوه محله بود. درامد کم شده بود در حالیکه شکم ها تعداشون فرقی نکرده بود. پس معصومه و فاطمه بیشتر باید کار می کردن. معصومه از صبح زود پشت دستگاه شهربافی پارچه می بافت و فاطمه علاوه بر کمک به مادر ، کلیه کارهای خانه کوچکشون را انجام میداد. آبو جارو کردن و رسیدگی به خواهران کوچکترش، غذا پختن اگه چیزی برای پختن داشتن ، ریسیدن نخ به دور دوکهای مخصوص برای کار مادرش. فاطمه خیلی زود بار سنگین مسئولیت را حس کرده و بدون اینکه عروسکی برای بازی بچگانه داشته باشه به رتق و فتق امور خونه می رسید.

پرده حصیری آویزون جلوی در خونه همیشه باز ، کنار رفت و طاهره بندانداز مادرش را صدا کرد. معصومه صدا رسوند که تو اتاقم . بیا اینجا. فاطمه نمی فهمید چه خبر شده. مادرش بعد از مرگ بابایش اصلاح نکرده بود و از نظر اینکه جوون و زیبا هم بود حتی سعی می کرد خیلی تو کوچه و محله هم آفتابی نشه تا حرف و حدیثی پشت سرش نباشه . و حالا طاهره اومده بود که مادرش را از عزا در بیاره. فاطمه توی پستوی کوچیک خونه که به عنوان کارگاه پارچه بافی استفاده میشد مشغول دوک ریسی بود. زری و ملوک هر کدوم مشغول بازی با دوک های خام بودن و شهلا کنار حیاط با گربه مردنی خونه بازی می کرد. معصومه صدا زد فاطمه بیا این اتاقو یه جارو بزن ننه. حیاط را هم جارو کن و آب بپاش. وارد تنها اتاق خونه شد. معصومه دو تا چای ریخته و با صورتی گلگون شده از فشار بند، قندی را تو دهنش می مکید. موهای مشکی بلندش را بافته بود و ابروهای کمانی و قشنگش را مرتب کرده بود. پیرهن چیت گلدار عیدش را که چند سالی بود می پوشید ، پوشیده و داشت به طاهره سفارش می کرد لباسی بیاورد که به تن فاطمه بشینه و آبرومند باشه.

طاهره با سفارش معصومه رفت که برای فاطمه لباسی آبرومند پیدا کنه و فاطمه به نظافت مشغول شد. مادرش لبخندی محو روی لبانش بود و مثل هر روز بی حوصله نبود. "می دونی فاطمه امشب قاسم و سکینه میان اینجا. میخوام لباس خوبی بپوشی و زیاد حرف نزنی. دنبال بچه ها ندوی و هر چی گفتن تو جواب ندی . حالا هم بیا موهاتو برات خوب ببافم " . فاطمه تو ذهن بچگونه خودش فکر می کرد که پسر عمو قاسم و زنش سکین که بار اولی نیست که میان و ما اصلا این حرفا را نداریم. ولی با این حال تا عصر هر کاری که ننه اش گفت انجام داد. کاسه لعابی را از قند پر کرد. لباس چیت قرمزی که طاهره آورده بود ، پوشید و موهایش را بافت. ناهار اشکنه درست کرد و ظرفها را شست و دم غروب که دستش خالی شد با عجله و یواشکی به خونه همسایه دوید تا با دختر همسایه ، خانمی ، کمی بازی کنه.

فاطمه تازه داشت با خانمی خوش و بش می کرد و لباس قرمزش را بهش نشون میداد که با صدای نفرین و بد و بیراه ننه اش و سیلی که به صورتش خورد به خودش اومد. دیر شده بود و مهمونا اومده بودن و حواسش پرت شده بود. با چشمانی پر اشک و صورتی گلگون به خونه برگشت. عمو قاسم (که در اصل پسر عموی بزرگش بود ولی عمو صداش میزد) با زنش سکینه و برادرش محمود و خواهر بزرگش خانم سلطان تو اتاق نشسته بودن. ننه با اشاره حالیش کرد که به اتاق بره و گوشه ای بشینه. خیلی وقت بود که محمود را ندیده بود. محمود با اون قد بلند و صورتی سفید ، چشمایی عسلی و سبیل باریک به نظرش خیلی قشنگتر از قاسم اومد. تموم مدت نشسته بود و داشت با ریشه فرش اتاق بازی می کرد. قاسم حرفایی می زد که نمی فهمید. " دختر عموی خودمونه ، مثل بچه خودمونه ، خدابیامرز عمو جلال زود رفت ، محمود هم باید دست از الواتی برداره و بره سر زندگیش ، حالا سنش زیاده عوضش قدر زن میدونه ، . . . ، آخر همین ماه میایم و فاطمه را می بریم " . فاطمه را قرار بود ببرن. قرار بود برای محمود پسر عموش ببرن. محمود قد بلند بداخلاق جدی چقدر ترسناک بود. فاطمه همه چیزو فهمید . . .

زن کویر نوشت : همراه باشین و نظرات خودتونو بدین. ولی عجول نباشین لطفا

توضیح نوشت : دوستی در خصوص کامنت گذاشتن که "شهر بافی " غلطه و "شعر بافی " درسته. باید بگم هر دو واژه درسته و می تونین به لغت نامه مراجعه کنین. به هر حال ممنون


برچسبها: زنان کویر
نوشته شده توسط زن کویر در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: زنان,کویر, نویسنده: بازدید: 204 تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 6:09

صفحه بندی