به طور وحشتناکی عصبانیم . و وقتی مجبورم یعنی خودم خودمو مجبور می کنم که عصبانیتم را بروز ندهم انگاری بیشتر میشه. این دو سال گذشته که البته به مدد یائسگی زود رس که باید در 50 سالگی اتفاق میفتاد و در 40 سالگی مهمون من شده –رابطه صکسی با هم نداشته ایم. یعنی من نتونستم داشته باشم. این به کنار – نمی تونم تاثیر این نوع رابطه را نادیده بگیرم. شبهایی که موقع خوابیدن نگرانی وجودمو پر می کنه و از ترس اینکه او صکس بخواد و من نتونم- یا زودتر به تخت میرم و خودمو به خواب میزنم یا خیلی دیر میرم که خوابش برده باشه . اولش خیلی متوجه نمی شدم ولی حالا که دقت می کنم می بینم این چند ماهه اخیر اگر چه همه چی آرومه و ما هیچ مشکلی با هم نداریم ، شبها در مورد کتابهایی که می خونیم ، کارمون ، خاطراتمون ، بچه ها و خیلی موضوعات دیگه با هم حرف می زنیم- عصرها به محض اینکه میاییم خونه با هم میریم تو آشپزخونه و آشپزی می کنیم – با هم فیلم و سریال می بینیم . . . ولی یه جای کار می لنگه . من ماههاست که نبوسیدمش. ماههاست که اون موقع رفتن سر کار و موقع اومدن به خونه منو بوسیده ولی نه گرمایی توش بوده و نه لذتی. انگاری از سر عادت یا وظیفه یا تکرار . . . ماههاست که توی چشماش نگاه نکردم. آره این خیلی مهمه. من ماههاست که توی چشمای سعید نگاه نکردم. دیشب که رفتیم تو بالکن و دو تاییمون داشتیم از بالا به پارک ملت نگاه می کردیم ، یک دفعه فهمیدم چرا من نمی تونم توی چشماش نگاه کنم. آره من از دستش عصبانیم. خیلی هم عصبانیم. ولی از اونجایی که هرگز توی این 22 سال زندگی مشترکمون نخواستم و نتونستم حرفی بزنم که شخصیتشو زیر سوال ببره یا به غرور مردانه اش بربخوره – اونقدر توی خودم ریخته ام که نفهمیدم از کِی اینقدر عصبانیم . حالا باید بشینم فکر کنم ببینم چی بیشتر عصبانیم کرده. خونسردی بیش از حدی که داره و اوایل ازدواجمون حتی سورپرایزم می کرد ، بی خیالی که نسبت به همه مسائل جدی زندگی داره ، جدی نبودنش توی کار و زندگی ، انعطاف پذیری بیش از حدی که نسبت به شرایط داره ، وقت زیادی را که صرف تفریح و ورزش و بازی می کنه ، عدم توانایی در ابراز خودش ، عدم توانایی در دوست یابی ، عدم تمرکزش توی یک مسئله ، خوشبینی بیش از حدش که گاهی ازش یه آدم ساده لوح می سازه ، عدم جدیتش توی کار تا جایی که هیچ وقت توی محل کارش جدی گرفته نمیشه . . . چی بیشتر عصبانیم می کنه ؟ اگه امروز با پنجاه سال سن و 25 سال سابقه کار توی صنعت نفت و پتروشیمی ، باید در به در به دنبال کار باشه و دوباره از اول شروع کنه همه اش نتیجه جدی نگرفتن کار و به دنبالش جدی نگرفتن خودش توسط کاره. آره اینه که خیلی عصبانیم کرده. من پیش بینی کرده بودم که با این روند کار کردنش این کارش را هم به زودی از دست خواهد داد. و پیش بینی می کنم که کار بعدیش هم عمر زیادی نخواهد داشت. عصبانیم چون عدم جدیتش باعث میشه من بیشتر احساس مسئولیت کنم و بیشتر به دنبال کشیدن بار زندگی باشم. نمی خوام مقایسه کنم ولی خواه ناخواه توی ذهنم با همه آدمایی که می شناسم و چند سال ازش کوچکترن و یا همسن او هستن مقایسه اش می کنم و می بینم هیچ وقت هیچ موفقیتی را کسب نکرده که مایه خوشحالی باشه. زیادی آدم معمولی بوده. نه تنها موفقیتی در کار که در هیچ موضوعی موفق نبوده . باری به هر جهت گذرونده. این بی خیالیشه که منو عصبانی می کنه. حالا توی این سن تازه نشسته داره خودشو آنالیز می کنه که چرا اینطوری بوده. توی این موقعیت هم من هر حرفی بزنم ممکنه برداشت کنه که چون کارشو از دست داده دارم سرکوفت می زنم. مجبورم صبر کنم تا توی یک موقعیت خوب اینا رو بهش بگم. آره باید بهش بگم . باید بدونه. هر چند می دونم دیگه عوض شدنی نیست.
زن کویر نوشت: این پست با کمال نامردی نوشته شده چون فقط به نکات منفی او اشاره کردم. بعدا حتما پشیمون میشم
همسر نوشت : همیشه وقتی دیگران با ایما و اشاره و یا مستقیما بهم می گفتن که من از سعید سرتر هستم ناراحت می شدم و بهشون می گفتم نمی خوام این حرفو بشنوم . و همیشه فکر می کردم کوتاهی از سعیده که نمی تونه توانمندی های خودشو نشون بده و باعث قضاوت نادرست دیگران میشه. ولی حالا جدای از اینکه کی سَرتَره فکر می کنم سعید واقعا سعی نکرده. راحت ترین نوع زندگی را انتخاب کرده و باری به هر جهت گذرونده. چون همیشه خیالش راحت بوده که یک زن قوی کنارشه. (این اظهار نظر خیلی خودبینانه هست ولی با درصد بالایی درسته )
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: (28),(28)no space left on device,
نویسنده:
بازدید: 173
تاريخ: دوشنبه
29 شهريور
1395 ساعت: 10:05