
فصل یک : آتشسال 1400- ساعت 5 صبح – یک روز گرم تابستانیشماره 17 ، از این پهلو به آن پهلو می شود. ملافه را از روی خود پس می زند . با اینکه کولر با سر و صدایی بلندتر از حد معمول ، روشن است ، اتاق گرم است. نیم نگاهی به بقیه تخت ها می اندازد . شماره 5 و شماره 8 هنوز در خواب هستند. شماره 11 مثل هر شب و هر روز روی تختش نشسته ، بالشتش را در بغل گرفته و به گوشه ای نا معلوم خیره شده است. تنها زمانی که مامور مهربان سر شیفت باشد به شماره 11 آمپول خواب آوری تزریق می کند و او همینطور نشسته و بالشت به بغ...
ادامه مطلب
در کتابهای مختلف غرقم. همیشه همینطور بوده من با هر کتاب به دنیای نویسنده میرم و پا به پای او، تصاویر را خلق می کنم. با شخصیتها یا مباحث کتاب، عجین میشم و شبها خوابشونو می بینم. تعطیلات طولانی عید نورو...
ادامه مطلب
سال عجیبی را گذروندم. فوق العاده عجیب. پر از فراز و نشیب. پر از بیچارگی. واقعا بیچاره بودم. فکرم کار نمی کرد. از اتفاقات پشت سر همی که برام میفتاد مغزم تعطیل شده بود. وقتی فکرت کار نکنه و همه شبانه رو...
ادامه مطلب
از سر کار زودتر زدم بیرون . هم خیلی خسته بودم و شب قبلش تا 4 صبح بیدار بودم و هم چون روز والنتاین بود می ترسیدم ترافیک بشه و هم کلی خرید داشتم و می خو...
ادامه مطلب
سال 82 من تو شرکتی کار می کردم که بهترین رفاقتها و رابطه همکاری را اونجا تجربه کردم. از وقتی گروههای مجازی شکل گرفت همکارای اون شرکت ، چه ماها که قدیمی تر بودیم و دیگه اونجا نیستیم و چه اونایی که جدیدتر هستن و هنوز اونجا کار می کنن ، گروهی تشکیل دادن و ما فعالانه تو اون گروه از حال هم خبر داریم. شوخی می کنیم ، میگیم ، می خندیم ، مردا بحث فوتبالی می کنن ، زنها خاله زنکی می کنن ، سر به سر هم میذاریم و هر چند وقت یکبار هم دورهمی می ذاریم و همدیگه را می بینیم. تنها گروهی که بجز گروه خانوادگیم توش فع...
ادامه مطلب
پست قبلی را که می نوشتم حتی یک در صد هم احتمال نمی دادم که موضوع مورد بحث من که صداقت بود ، به کجاها ممکنه ختم بشه. راستش کامنتهای وبلاگ من بازه و این قاعده وبلاگ نویسی من از سالها پیش و در وبلاگ های قبلی منه. ولی من یک تفاوت عمده کرده ام. قبلا ها که جسورتر و بی پروا تر و جوان تر و پر شور و شر تر بودم ، دائما در حال تجربه کردن بودم و میزان ریسک پذیریم خیلی بالاتر بود ، وقتی کامنتهایی با کلمات منفی و فحش و ناسزا می دیدم ، می خندیدم. حتی خیلی از دوستان اصرار می کردن که فحشها را پاک کنم ولی من حاضر...
ادامه مطلب
داشتم فکر می کردم با همه این اتفاقاتی که دور و برمون وجود داره ، شاید مردم دیگه کم حوصله و بی حال شده باشن و دیگه میلی به خرید کردن نداشته باشن. این روزها آلودگی و زلزله و گرونی و شلوغی وxa0 . . . همه چی دست به دست هم داده تا حال آدما خیلی خوبی نباشه . خودم ولی به شدت نیاز به بیرون رفتن و گشتن داشتم. دو هفته هست که سعید به اهواز رفته و این مدت اونقدر طولانی گذشته که واقعا غیر قابل تحمل شده. دلا و رامبد هم دیگه بنزینشون تموم شده و هر شب بهانه باباشونو می گیرن. ولی می دونیم که احتمالا یک هفته دیگه...
ادامه مطلب
داشتم چس ناله می کردم که پیر شدم و فیلان و بیسار، یه مشکل دیگه پیدا شد. اولش کمی درد و خارش روی سینه چپم بود بعدش تبدیل شد به دردی غیر قابل تحمل و یه غده اندازه گردو. خب می دونستم که غده دردناک مطمئنا سرطان نیست ولی دردش... وای از دردش. یعنی لباسم ک...
ادامه مطلب
دو تا خیار تازه و خنکِ از یخچال در اومده را با پوست توی یه کاسه سفالی پر از ماست می ماس پر چرب ،رنده کنین. یه کم نعناع خشک ، ریحون خشک ، مرزه خشک ، زیره و دو سه تا تا گردو را توش خرد کنین. کمی نمک و فلفل بزنین و یه مشت کشمش هم بهش اضافه کنین و خوب به هم بزنین . دوتا قالب کوچیک یخ بندازین توش. حالا دو تا خوشه انگور زرد نگینی را که گذاشتین تو کاسه آب خیس بخوره ، خوب بشورین و تو یه بشقاب یا کاسه خوش...
ادامه مطلب
چند روزی بود که فکرش مشغول بود. ساکت که همیشه هست ، ساکت تر شده بود و میدونستم که به زودی صدام میزنه که مشورت بگیره. و موقعش رسید. اگه در حالیکه من چند ساله که با شهاب دوستم و خیلی هم عاشق همیم ، پسر دیگه ای بهم ابراز علاقه کنه و حتی بخواد بیاد خواستگاریم ، من باید چیکار کنم ؟ خب ، مسئله اینه که من ...
ادامه مطلب
خب معلومه که نه من و نه سعید هنوز به ازدواج دلارامم فکر نکرده ایم. از نظر ما هنوز خیلی زوده که بخواد به ازدواج فکر کنه. حتی اگه نظر شخصی منو بخواد من بهش پیشنهاد می کنم اول جوونی کنه و بعدش برای ازدواج دیر نمیشه. از طرفی از عید به این ور دیده بودم که به بهانه های مختلف پسر این خانم را زیاد اتفاقی می...
ادامه مطلب
بعد از فکر کردن ، دلارام گفت من خجالت می کشم به شهاب بگم از طرفی هم دوست دارم با دانیال بیشتر آشنا بشم. هیچی دیگه همیشه کارای سخت به عهده من مادره. وسط تعمیر خونه و شلوغی و وجود کارگر تو خونه ، شهابو دعوت کردم که بیاد تا با هم حرف بزنیم. من و شهاب و دلارام نشستیم تو اتاق و شهاب با نگرانی به من خیره ...
ادامه مطلب
شرکت ما برای افراد سیگاری این امکان را روی پشت بوم همه ساختموناش ایجاد کرده که با گذاشتن چند تا گلدون و یه سقف پلاستیکی ، می تونیم بریم زیر سایه و در جوار گلدونا سیگارمونو بکشیم. هر بار که در طول روز میرم بالا پشت بوم تعدادی از همکاران (آقا) از طبقات مختلف هستن و ضمن کشیدن سیگار از هر دری حرفی می زن...
ادامه مطلب
راستش انگار عادت نداریم خارج از قوانین نانوشته ولی نهادینه شده و چارچوبهای ذهنیمون به چیز دیگه ای فکر کنیم. البته فعل "عادت نداریم" درست نیست . بهتره بگم "نمی خواهیم ". پست قبلی من اگر چه مختصر و نا مفید بود و خودم ازش راضی نبودم ولی چون یکی دو تا از قوانین ذهنی آدمها را شکسته بودم به مذاق خیلی ها خ...
ادامه مطلب
راستش دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی و دنیاهای جدید دیگه مجازی مثل فیس بوک و واتس اپ و تلگرام و مخصوصا اینستا برای من نوعی جامعه شناسی به همراه میاره. یعنی اگه من رشته ام جامعه شناسی بود و تخصصی در این زمینه داشتم واقعا وقت زیادی میذاشتم تا رفتار و عکس العمل ادما را توی این فضاها مطالعه کنم. حالا هم که ت...
ادامه مطلب