مستی که شد مهمان من ، جان من است و آن من .... مولانا

خرید بک لینک
سال عجیبی را گذروندم. فوق العاده عجیب. پر از فراز و نشیب. پر از بیچارگی. واقعا بیچاره بودم. فکرم کار نمی کرد. از اتفاقات پشت سر همی که برام میفتاد مغزم تعطیل شده بود. وقتی فکرت کار نکنه و همه شبانه روزت درگیر حل مشکلات ریز و درشتی باشه که پیش میاد ، بیچاره ای. یک مسئله پیش میومد ، من و سعید درگیر حل اون می شدیم ، هنوز تموم نشده بود که مشکل دیگه ای پیش میومد. تمام تلاشمون هم این بود که این وسط فشارهای روحی وحشتناکی که داریم تحمل می کنیم ، روی بچه ها اثر نذاره ولی خب تو خونواده چهار نفری ما که ارتباطاتمون به شدت نزدیک و راحته ، مگه میشد ؟ بچه ها هم ناراحت و نگران ما بودن. ولی چیزی به زبون نمیاوردن.

من روزای سخت و زیر و رو شدن زیادی تو زندگیم داشتم. وقتی انتخاب می کنی که مثل اکثریت نباشی ، ریسک های زیاد می کنی ، اهل روزمرگی و ثبات نیستی ، باید هزینه شو هم بدی و هزینه های زیادی را دادم. ولی سال 97 عجیب بود. شبی نبود که با آرامش بخوابم و روزی نبود که منتظر اتفاق ناخوشایند جدیدی نباشم.

امروز که به اون 365 روز نگاه می کنم ، می بینم چقدر سال 97 زندگی کردم. چقدر واقعیتهای زندگی را درک کردم و فهمیدم زندگی واقعی و زنده بودن ، به همین دل نگرانی ها و بی خوابی ها و مسائل و به دنبال حل کردن مشکلات بودنه. هیچ کدوم از اتفاقاتی که گذشت را به گردن کسی نمیندازم. کینه احدی را به دل نگرفتم. چون همه اونها انتخابات خودم بود. خودم انتخاب کرده بودم و باید پای همه چیزش می ایستادم. بیچارگی را به معنای واقعی کلمه درک کردم و فهمیدم بیچارگی به نداشتن مال و منال و پول و قدرت و شغل و خلاصه به نداشتن امکانات نیست. وقتی بیچاره ای که قدمی بر میداری که از قبل برای ادامه اون قدم پیش بینی نکردی. وقتی بیچاره ای که مشکلات زندگی را اونقدر برای خودت بزرگ می کنی که انگار دنیا به آخر رسیده. وقتی بیچاره ای که دریچه فکرت را می بندی و راه احساسات را باز میذاری تا همه غم و غصه دنیا را روی سرت خراب کنن.

هنوز چهار ماه به آخر سال مونده بود که یه روز به خودم اومدم. دست از غصه خوردن و بزرگ کردن مشکلات برداشتم. مشکلات سرجاش بود ولی من طرز فکرم را عوض کردم. قبول کردم که همه انتخاب های خودمه که منو به این نقطه رسونده. هر جایی که ایستاده ام با انتخاب خودم به اونجا رسیدم. کار آسونی نبود. تغییر یک شبه اتفاق نمیفته ولی وقتی بخوای واقعا پیش میاد. کم کم فکرم را بجای منفی بافی و بیچارگی آزاد کردم. راهکارهایی که چند مدت طول می کشید تا یه مشکل را حل کنم ، سریعتر به ذهنم خطور می کرد. ارتباطاتم را با افراد باهوش تر از خودم بیشتر کردم. دیدین همیشه سعی می کنیم با کسی ارتباط داشته باشیم که ما بیشتر بدرخشیم ؟ حتی توی محیط کار هر مدیری سعی می کنه نیرویی بگیره که اگه شده یه پله ضعیف تر از خودش باشه ؟ این بزرگترین اشتباه ما در روابطه. آدمای باهوش تر افکار و ایده هایی دارن که حتی اگه نتونی عملیش کنی ولی بهت کمک می کنه که افکارت را در جهت درستی نظم بدی.

چهارماهه آخر سال 97 به اندازه چهار سال تلاش کردم. از ساعت 6 صبح که از خونه بیرون می زدم زودتر از 10 شب بر نمی گشتم. چند تا ایده تو ذهنم بود که به هر دری زدم تا بتونم حداقل مقدمات یکیشون را برای سال جدید فراهم کنم. و دیدم که شد. خواستن توانستنه فقط به اینکه بشینی و بگی می خوام قرار نیست اتفاق بیفته. کفش آهنی می خواد و پررویی و تلاش شبانه روزی.

سال 97 نقطه عطفی در زندگیم بود. من چیزایی را تجربه کردم که قبلا هرگز تجربه نکرده بودم. سخت گذشت ولی از من زن جدیدی ساخت که نگرشم به زندگی را عوض کرد. هنوز هم خیلی راه مونده تا بتونم از خودم راضی باشم ولی حداقل مسیرش را پیدا کردم. اول از همه باید خودمو دوست بدارم . خودخواه باشم و بهترین ها را برای خودم بخوام . وقتی بلد باشم خودمو دوست داشتم ، یاد می گیرم عشق بورزم و زندگی را قدردان باشم. دوم اینکه قبول کنم هر اتفاقی در زندگیم ، حاصل انتخاب خودمه. هر برخوردی که باهام بشه ، انتخاب من در برقراری ارتباط با اون آدم بوده . من نمی تونم بقیه را تغییر بدم ولی باید بتونم خودمو تغییر بدم. انتخابهای درست کنم . تصمیمات به موقع بگیرم و پای تصمیمات اشتباهم بایستم. مشکلات زندگی ، جزو زندگی هستن. جزو لاینفک زندگی هستن. باید اونقدر به خودم ایمان داشته باشم که از پس مشکلات می تونم بر بیام . و همین برای تحمل هر غم و غصه ای کافیه.

راستی مدتیه شبها خیلی راحت می خوابم. البته اگه بخوابم. چون معمولا تا 3-4 صبح مشغول کارم. و ساعت 6 هم مثل ساعت بیدار میشم. ولی موقع خوابیدن ، طاقباز می خوابم. دستامو دو طرف بدنم دراز می کنم و احساس می کنم ممکنه صبح بیدار نشم. پس مثل مرده ای که تو قبره منم ریلکس می کنم و از همه چیز دل می کنم. فکرمو آزاد می کنم و با این تفکر که اگه قراره صبح بیدار نشی پس چه نگرانی می خوای داشته باشی ، به خوابی آروم و عمیق میرم.

چند روز پیش تو شرکت روی زمین صاف با صورت به زمین خوردم. واقعا نمیدونم چرا افتادم. نه پام گیر کرد ، نه کفشم پاشنه داشت فقط عجله داشتم و تند راه می رفتم. یک لحظه نتونستم خودمو کنترل کنم و با صورت زمین خوردم. درد زیادی تو دندونام و پیشونیم و زانوهام پیچید. اولش فکر کردم همه دندونام خرد شده. همه نگران شدن و دویدن که کمک کنن. ولی خدارا شکر چیزی نشد و جاییم صدمه ندید. می خوام بگم مردن به همین راحتیه. ممکنه بدون هیچ بیماری یا اتفاقی ، فقط بیفتی و بمیری. حرفایی که می زنم یه پارادوکسه. از طرفی میگم تلاش و کوشش و تغییر ، از طرفی میگم مردن خیلی راحته. ولی باور کنین چون مردن خیلی راحته ، باید از تک تک لحظات زندگیمون استفاده کنیم. طوری استفاده کنیم که شب که سرمونو روی بالش میذاریم ، از خودمون راضی باشیم و برای مردن آماده.

روزای بسیار شلوغ ، پر فکر ، جذاب و جالبی را می گذرونم. با تیم های جوونی کار می کنم که دغدغه هاشون دغدغه های روزای جوونی خودم بوده و نمی تونم بهشون بگم که بجای نگرانی برای مدیریت و معاونت و زیرآب زنی و انواع حاشیه سازی ، یه روزی مثل من به جایی می رسن که تازه می فهمن انسان بودن از همه چی مهمتره . و چقدر تلخه وقتی بفهمی تو این دنیای رو به رشد ، هیچی نیستی.

زن کویر نوشت : بازم از کامنتای پر مهرتون تشکر می کنم و بازم برای جواب ندادن عذرخواهی می کنم. من واقعا فعلا فرصت ندارم به تک تک کامنتها جواب بدم. ولی مثل همیشه مخلص و ارادتمند شمام.

زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 208 تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 9:18

صفحه بندی