خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

خرید بک لینک
سال 82 من تو شرکتی کار می کردم که بهترین رفاقتها و رابطه همکاری را اونجا تجربه کردم. از وقتی گروههای مجازی شکل گرفت همکارای اون شرکت ، چه ماها که قدیمی تر بودیم و دیگه اونجا نیستیم و چه اونایی که جدیدتر هستن و هنوز اونجا کار می کنن ، گروهی تشکیل دادن و ما فعالانه تو اون گروه از حال هم خبر داریم. شوخی می کنیم ، میگیم ، می خندیم ، مردا بحث فوتبالی می کنن ، زنها خاله زنکی می کنن ، سر به سر هم میذاریم و هر چند وقت یکبار هم دورهمی می ذاریم و همدیگه را می بینیم. تنها گروهی که بجز گروه خانوادگیم توش فعالم همین گروهه. خیلی از افراد گروه هستن که همزمان با هم همکار نبودیم و به سبب این گروه و دورهمی ها با هم آشنا و رفیق شدیم.

جواد هم جزو همین افراده. چند ماه پیش از طریق یکی دیگه از همکاران به گروه اومد و خب اونقدر شلوغ و شوخ و پر کامنت هست که خیلی زود با همه رفیق شد و منم باهاش دوست شدم. ما همزمان همکار نبودیم و همدیگه را ندیده بودیم. ضمن اینکه سال 85 جواد مهاجرت کرده و به اروپا رفته بود. خلاصه گاهی وقتا با هم تو خصوصی حرف می زدیم و هر وقت چند روزی تو گروه پیدام نبود میومد احوالمو می پرسید. دیروز صبح شماره ناشناسی افتاد روی گوشیم . راستش ذوقمرگ شدم چون فکر کردم خورشید جان یا نازلی جان (دوستان وبلاگیم) باشن. دیدم همین جواده. تعجب کردم که مگه ایرانی ؟ گفت آره یه هفته ای هست که اومدم و پدر خانمم فوت شده و مراسم داریم و از این حرفا. راستش دو هفته گذشته که مریض بودم کاملا از اخبار گروه بی خبر مونده بودم. خلاصه احوالپرسی کرد و گفت می خوام ببینمت. گفتم عصر از سر کار که میام پاشو بیا خونه مون بشینیم مفصل دیدار کنیم. یه کم تعارف کرد که مزاحم نباشم و جلوی شوهرت بد نباشه. گفتم نه بابا ، اولا تو که بیای منم می تونم به کارام برسم ، ثانیا سعید با رفاقتای من مشکلی نداره و تازه سعید اهوازه.

عصر که اومدم خونه رامبد گفت امشب هوس کشک و بادمجون کردم. منم رفتم سراغ بادمجون پوست کردن و چای درست کردن. حدودا ساعت شش و نیم جواد رسید. یه جعبه شیرینی هم لطف کرده و خریده بود. با اینکه اولین بار بود همدیگه را می دیدیم کلی حرف داشتیم. اون از وضعیت کار مهندسی تو صنعت نفت هلند می گفت و من از بازار کار ایران. اولش رفت تو پذیرایی نشست ولی بهش گفتم من باید شام بچه ها را درست کنم و همش تو آشپزخونه ام. بیا تو آشپزخونه بشین که بتونیم حرف بزنیم. شب خوبی بود و هم نشینی لذتبخشی بود. ساعت 9 بود که مثل هر شب سعید تماس گرفت و چون بهش گفته بودم دوستم قراره بیاد ، زیاد حرف نزد و فقط یه حال و احوالی کرد و بیشتر با رامبد حرف زد. شام که حاضر شد به زور جواد را نگه داشتم و گفتم دیگه شام ساده تعارف نداره. کشک و بادمجون و نون سنگک هم تو فریزر داشتم و سبزی خوردن. دلا و رامبد هم اومدن و خواستیم شروع کنیم که تلفن جواد زنگ خورد. رفت یه گوشه آروم صحبت کرد و بعدش اومد یواشکی به من گفت میشه من از میز شام عکس بگیرم ؟ تعجب کردم. گفتم آره بگیر. ولی این دو تا بشقاب کشک و بادمجون چی داره که عکس بگیری. گفت به خانمم نگفتم اومدم خونه شما . خانمم فکر می کنه من با دوستام رفتیم شام بیرون و هر چی بهش گفتم تو خونه هستیم باورش نشد. قرار شد عکس بگیرم و بفرستم که باور کنه.!! گفتم حالا بهش چی گفتی ؟ گفت بهش گفتم که رفتم خونه یکی از دوستام (دوست آقا) که خانمم می شناسه.

وااااای تموم اون چند ساعت مثل پتک خورد تو سر من. اونقدر حالم دگرگون شد که خودش فهمید. چند تا لقمه شام خورد و سریع بلند شد و خداحافظی کرد. حتی یادم نیست چطور باهاش خداحافظی کردم.

من که یک زنم با کمال صداقت هم به شوهرم گفتم که مهمونم کیه و هم اونو به عنوان یک دوست آوردم تو خونه و زندگی خودم و کنار بچه هام. اون وقت اون حاضر نشده بود راستشو به زنش بگه. اگه راست می گفت کشته که نمی شد. یا اگه زنش اینقدر مخالف بود خب نمیومد . اصلا فلسفه این مدل زندگی مشترک را نمی فهمم.

تو چند سال به یکی زندگی کنی ، هم خونه باشی ، هم بستر باشی ، ازش دو تا بچه داشته باشی ، نزدیکترین کس زندگیت باشه. اون وقت باهاش روراست نباشی!؟

هزینه صداقت چقدره ؟ یه دعواست ؟ یه قهره ؟ چند روز ناراحتیه ؟ چشم پوشی از خواسته هاته ؟ جنگ اعصابه ؟ چیه ؟ اصلا می ارزید که مرد گنده بیای خونه من و جلوی بچه های من به زنت دروغ بگی و مجبور بشی برای اینکه مچت گرفته نشه عکس بفرستی ؟

زن کویر نوشت : دیشب اونقدر احساس بد و منفی به من رسید که تا صبح تقریبا نخوابیدم و همش تو بالکن سیگار کشیدم. احساس می کردم منم تو دروغ جواد به زنش شریکم. حس می کردم به خار و خفیف شدم.

خواهر نوشت : صبح اولین کسی که تو گروه خانوادگیمون قربون صدقه ام رفت و از چشام و لبخندم تعریف کرد داداشم بود. منم دلم ضعف رفت. شک کردم که شاید من حساس شدم. ولی به هر حال تو یک فرصت مناسب باهاش حرف می زنم. راستش دیروز که اون پست قبلی را نوشتم خیلی غمگین بودم ولی بعد از نوشتن و دیدن کامنتهای محبت آمیز شما و مخصوصا کامنت سهیل عزیز آروم شدم. ممنونم

نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:30

صفحه بندی