از سر کار زودتر زدم بیرون . هم خیلی خسته بودم و شب قبلش تا 4 صبح بیدار بودم و هم چون روز والنتاین بود می ترسیدم ترافیک بشه و هم کلی خرید داشتم و می خواستم قبل از اومدن سعید خریدام تموم بشه که راحت باشم. پیش بینیم درست بود و کم کم داشت ترافیک شروع میشد. شیرینی فروشیها و گل فروشیایی که تو مسیرم بودن شلوغ بود و احساس خوبی به آدم القا می کرد. همین که به هر بهانه غربی یا شرقی آدمها به یاد عشق و محبت بیفتن ، خیلی عالی بود. چرا بیایم ایراد بگیریم که والنتاین غربیه؟ کلی رسم و رسوم غیر ایرانی داریم که معلوم نیست از کدوم کشور و کدوم فرهنگ اومده و بهشون گیر نمیدیم.
اول رفتم میوه و سبزیجات خریدم. می خواستم برای سعید دلمه درست کنم. هر وقت میاد از مرغ و کباب خسته است. میگه تو سایت پروژه آشپزشون فقط بلده مرغ و کباب و ماهی درست کنه. بعدش فکر کردم برم برای رامبد و دلارام یه چیزی بخرم و بعنوان کادو بدم و والنتاین را تبریک بگم. بالاخره بچه هام خوشحال می شدن. رفتم کتابفروشی و برای هر کدوم کتاب مورد علاقه شونو خریدم. یه کیک قلب قلبی هم خریدم که چهارنفری با هم بخوریم. خریدای دیگه هم انجام دادم و تا برسم خونه حدودای 7 بود. ماشینو بردم جلوی در آسانسور و پیاده شدم که اون همه کیسه پلاستیک سنگینو بذارم تو آسانسور که دیدم یه نفر از پشت سرم داره صدام می کنه. برگشتم و دیدم سعیدمه. بازم بی خبر اومده بود. گفته بود پنجشنبه میاد ولی بی خبر چهارشنبه اومده بود. پریدم تو بغلش و دیگه خستگیام یادم رفت.
من رفتم بالا و قرار شد سعید وسایل را بیاره و ماشینو پارک کنه. به بچه ها نگفتم که باباشون اومده و وقتی سعید وارد شد جیغ هر دوتاشون در اومد و از خوشحالی برای پریدن تو بغلش مسابقه گذاشتن. من به این منظره زیبا نگاه می کردم و چشام پر از اشک بود. اشک شوق ناشی از خوشبختی.
دو روز تعطیل را همش تو خونه بودیم و هیچ علاقه ای به بیرون رفتن نداشتیم. همش کنار هم نشستیم فیلم دیدیم و حرف زدیم و به کارای خونه رسیدیم. سعید بقیه چراغها و لوسترهایی که چند وقت پیش خریده بودیم را وصل کرد . من کمد ها را مرتب کردم. سعید سرویسهای بهداشتی و حموم و آشپزخونه را با جوهر نمک حسابی سابید . آقای مُبلی ، مبلها را آورد و مبلها را که حسابی قشنگ و نو شدن را چیدیم. کلی گلدون خریدم که حسابی بهشون رسیدم. دلارام یه آکواریوم کوچیک خریده که کنار قفس عروس هلندی خوشگلمون به یک باغ وحش کوچولو تبدیل شده. آشپزی کردم و خلاصه دو روز پر آرامش و شادی را گذروندیم.
دلارام دو هفته هست که از طریق استادش به کار دعوت شده و تو شرکت مهندسی استادش مشغول شده. البته هنوز ترم آخره و بعضی روزها کلاس داره ولی اونقدر من و باباش بهش اصرار کردیم که باید کار پیدا کنه و کارکردن را یاد بگیره ، راضی شد که هفته ای سه روز به سر کار بره. دلارام دختر بسیار ایده آل گرا و کمال گراییه. مثلا اعتقاد داره برای شروع به کار باید درسش تموم بشه و به طور کامل به سر کار بره. چون اینجوری پاره وقت ، جدی گرفته نمیشه. ولی من ازش خواستم به این کار پاره وقت به عنوان یک تجربه کاراموزی نگاه کنه و تو همین فرصت می تونه کلی کار یاد بگیره. دلارام همیشه نمره هاش تو دانشگاه عالیه و شاگرد اوله. استاداش خیلی قبولش دارن و به محض اینکه به استادش درمورد کار گفته بود ، اون قبولش کرد. نمی خوام بهش فشار بیارم که حرفامو قبول کنه ولی در بعضی موارد هم سر در گم هست و هم قدرت تصمیم گیری نداره و هم کمال گرا بودنش باعث عقب افتادنش میشه و مجبور میشم وارد عمل بشم. مثلا در مورد رانندگی به بهانه اینکه می ترسه و ممکنه تصادف کنه ، سوار ماشین نمیشد. اونقدر بهش فشار آوردم و گفتم اگه تصادف کنه و ماشین خراب بشه هیچ اشکالی نداره و . . . و با اجبار وادارش کردم که رانندگی کنه. طوری که الان راننده خیلی خوبی شده. یا در مورد بازسازی خونه ازش خواستیم مدیریت کار را به عهده بگیره و با توجه به رشته اش که معماریه کل طراحی و بازسازی و خرید لوازم را بعهده بگیره. ولی می ترسید و می گفت که ممکنه از پسش بر نیاد . یه جورایی انگاری خودشو هنوز قبول نداره. بازم با اصرار من و سعید و عدم دخالت ما مجبور شد کل کار خونه را خودش مدیریت کنه. حتی در انتخاب رنگ و مدل کاشی یا سرامیک یا کاغذ دیواری و... هیچ چیزی من و سعید نظر ندادیم و وادارش کردیم که تصمیم بگیره. الان مطمئنم از پس هر پروژه ای به خوبی بر میاد چون به شدت دقیق و منظم و حساب شده عمل می کنه. خلاصه یه کارمند دیگه به خونه اضافه شده.
یه کم هم از رامبدکم بگم. رامبد بیشتر از دلارام تو خونه و درکنار منه و وقت بیشتری را با هم می گذرونیم. من زمانهایی که خونه هستم تو هر کاری ازش میخوام در کنارم همکاری کنه. و یه جوری ازش میخوام که احساس خوبی بهش دست میده و فکر می کنه بدون کمک اون من نمی تونم از پس کارام بر بیام. مثلا هنگام آشپزی ، حتما ازش می خوام یه بخشی از کارو بکنه. مثلا سالاد درست کنه ، یا دوغ درست کنه ، یا گوشت چرخ کرده را کوفته قلقلی کنه یا سیب زمینی خرد کنه. همیشه هم بهانه ام اینه که وقتم کمه و اگه اون نباشه کارام می مونه. سعید هم دقیقا همین کارو می کنه و تو کارای فنی خونه یا هر کاری که می کنه از رامبد کمک می خواد. ممکنه یه کم خرابکاری کنه یا ریخت و پاشش بیشتر باشه ولی مطمئنم که کلی چیزا یاد می گیره و قدر زنش را بعدها بیشتر میدونه چون می فهمه که کارهای خونه آسون نیست. و بارها اینو به زبون آورده. کم کم طوری شده که احساس مسئولیت عجیبی نسبت به من پیدا کرده. مثلا وقتی دوستش میاد دنبالش که برن تو حیاط بازی کنن ، چند بار از من می پرسه مطمئنی کاری نداری ؟ مطمئنی من می تونم برم بازی ؟ و من کلی تو دلم ذوق می کنم.
از اون طرف کلی از کارای بیرون از خونه را می سپریم به دلارام. مثلا بردن و آوردن رامبد به کلاس زبان ، بنزین زدن ، رفتن به اداره بیمه و بردن لیست بیمه پرسنل و پرداخت حق بیمه ( سعید برای پروژه اش چند نفر نیرو داره ) ، بعضی از خریدها . یعنی عملا سعی می کنیم به هر دو تاشون یه جور آموزش عملی زندگی بدیم که به صورت تک بعدی فکر نکنن. و فکر نکنن بعضی کارها فقط مخصوص زن ها و بعضی کارها مخصوص مرداست. چقدر این پستم آموزشی شد :)
یکی از بزرگترین خوشحالیام در مورد بچه ها اینه که به شدت اهل کتاب خوندن هستن. دلارام بیشتر کتابها و مجلات مربوط به رشته اش را می خونه و گاهگاهی هم رمان هایی که بهش معرفی بشه. ولی رامبد خوره رمانه. هر هفته چهارشنبه عصر بهش اجازه میدم که از کلاس زبان پیاده بیاد خونه و دلا رام نره دنبالش. اون وقت فرصت داره که به کتابفروشی تو مسیرش سر بزنه و یه کتاب جدید بخره. هیچ چیز به اندازه خرید یه کتاب خوشحالش نمی کنه و مسلما برای مادر معتاد به کتاب ، این خیلی شادی بخشه.
آشپز نوشت : دیروز دلمه پختم . گوشت چرخ کرده و پیازداغ را حسابی سرخ کردم. نمک و فلفل و زردچوبه و پاپریکا و دارچین و فلفل قرمز و یه قاشق رب گوجه اضافه کردم و تفت دادم. من لپه را جداگانه می پزم. برنج هم که قبلا خیس کرده بودم کمی پختم و آبکش کردم. مواد را با هم مخلوط کردم و ریحان و ترخونه و مرزه و زیره را اضفه کردم. حالا مخلوط ما آماده است. از انواع رنگهای فلفل دلمه ای(سبز و زرد و نارنجی و قرمز) و بادمجون دلمه ای و گوجه استفاده کردم . سرشون را با چاقو بریدم و توی شکمشون را از تخم خالی کردم. بعدش با قاشق مواد را داخل فلفل و بادمجون و گوجه ریختم و درشون را گذاشتم. سه تا گوجه بزرگ را توی میکسر ریختم تا حسابی میکس بشه. توی قابلمه پیاز داغ فراوون درست کردم و با ادویه و دو قاشق رب گوجه تفت دادم. میکس گوجه را اضافه کردم تا حسابی روی شعله زیاد قل بخوره (5 دقیقه ). بعدش همه فلفل ها و بادمجون و گوجه پر شده را توی قابلمه چیدم و یک مشت غوره اضافه کردم و در قابلمه را محکم بستم و روی شعله کم گذاشتم. این غذا باید حسابی جا بیفته و حداقل دو ساعت پخته بشه. ولی حواستون به آب قابلمه باشه که نسوزه. من هیچ آب اضافه ای اضافه نمی کنم و با همون آب گوجه و سبزجات پخته میشه. بوی این غذا دیوونه کننده و رنگ و روش محشره. نوش جون
برچسبها:
زن,
عشق
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 189
تاريخ: چهارشنبه
2 اسفند
1396 ساعت: 17:53