گم شدن در گم شدن دین من است.... مولانای جان

خرید بک لینک
در کتابهای مختلف غرقم. همیشه همینطور بوده من با هر کتاب به دنیای نویسنده میرم و پا به پای او، تصاویر را خلق می کنم. با شخصیتها یا مباحث کتاب، عجین میشم و شبها خوابشونو می بینم. تعطیلات طولانی عید نوروز، اگر چه دو سه روزش را سرکار بودم و الان هم از سرکار رسیدم، ولی بهترین موقعیت هست برای کتاب و فیلم. البته که کتاب را ترجیح میدم.

مدتهاست که یاد گرفته ام همزمان چند کتاب بخونم. یک کتاب مربوط به شغلم، یک رمان سنگین، یک کتاب روانشناسی و لابلاش رمانی عاشقانه از همین رمانهایی که خیلیا میگن خوندنش بی کلاسیه ولی همین رمانها هم نقش بزرگی تو کتاب خوندنم بازی کردن. ذهنم را طوری طبقه بندی می کنم که مطالب را بگیرم و قاطی نکنم. و دائما حسرت میخورم که چطور یک نویسنده چنین چیزایی را می تونه بنویسه. تازه کتاب"من چگونه اروین یالوم شدم " را دوباره خونی کردم و حالا دارم"دروغگویی روی مبل" از همین نویسنده را همراه با کتاب"ساختن برای ماندن" و کتاب "شیرتلخ" را می خونم. البته شیر تلخ تقریبا تمومه. نویسنده ش الیف شافال نویسنده ای ترکیه ایه و به سوالات زیادی درمورد خودم جواب داده. آشتی با زنانگی، قدردانی زن بودن در حین کارکردن در جامعه و محیط مردانه. یکی دو کتاب استراتژی هم هست که بخشهاییش را خوندم و خیلی علاقمند نشدم.

کتابها همیشه برایم دنیای جدید و شگفت انگیزی بوده اند و هستن. گاهی فکر می کنم مریض کلماتم. بیمار جملاتم و حیران افکار نویسنده ها.

چهار روز اول عید را در بهشت خانه پدری و شهر خودم گذروندم در حالیکه از انفلونزای سگی زیر لحاف تب داشتم و استخون درد رهام نمی کرد ولی چون باباجانم ، بزرگ فامیلن، خونه از صبح تا شب پر از مهمون بود و من در گیجی تب و داروها، گاهی از طبقه پایین به بالا می رفتم و فامیل را می دیدم. راستش اصلا یادم نیست چه کسایی را دیدم و چه گذشت و غر زدنهای مامان برای اینکه "زشته" و "مردم دار باش" و "باید به عید دیدنی همه بری" را ندیده گرفتم و خوابیدم. روز پنجم هم برگشتیم. نه اینکه خیلی کار داشته باشیم ولی خونه شلوغ و رفت و امد دیوونه ام می کرد. انسان منزوی شده ام؟ مطمئنا. ناراحتم؟خیر. با تنهاییهام راحت ترم؟به شدت حال می کنم.

روابط اجتماعی بدجور به قهقرا رفته. نه اینکه من جانماز اب بکشم و بگم بهترینم ولی دورویی ها و دورنگیها آزارام میدن. ایام عید بهترین فرصت برای شناخت آدمهاست. همه هستن و نیستن. همه میان و میرن ولی محبت و صداقتی نیست. تو همون گیجی مریضی و تب، بارها دیدم دو نفر در مورد نفر سوم بدگویی می کنن و به محض رسیدن نفر سوم، قربون صدقه ش میرن. حالم بد می شد. دوست داشتم به نفر سوم بگم الان داشتن پشت سرت بد میگن ولی همین تیم، برای نفر چهارم داستان می بافتن و وقتی او می رسید، فرشته روی زمین بود!

من اخلاق گرا شدم؟ اخلاق چیه اصلا؟تعریف مشخصی براش ندارم ولی حداقل انسانیت اینه که اگه دلخوری هست تو چشم هم نگاه کنیم و بگیم. گفتگو کنیم. دیالوگ داشته باشیم. مفاهیم را انتقال بدیم.

مسئله زشت تری که خیلی باب شده اینه که آدمها را با میزان داراییشون وزن میدیم. فلانی که خونه ش بالای شهره و ماشین چند صد میلیونی سواره، تو هر مجلسی صدر خونه میشینه و ما این فرهنگ را جا انداختیم. این چیزا کوچکترین مسائلیه که دیدم و می بینم و ازارم میده. دیگران را که نمی تونم عوض کنم ولی می تونم برگردم تو خونه خودم و انتخاب کنم که با کی دوست باشم و معاشرت کنم.

خلاصه که پست جدی شد. وسطش داداشم و بچه هاش یه سر بهم زدن و رشته نوشتن از دستم رفت. به هر حال هر طوری بود نوشتم.

شوهر خواهرم از یزد اومده تا بهش کمک کنم طرح افزایش فروش محصولاتشون را برای شش ماهه اول بنویسه. خودم باید برای پروژه ای که در دست دارم و مانیفستشو نوشتم، طرح عملیاتی بنویسم. برنامه کلاسهای تدریسم و سیلابس های اموزشیم تکمیل نشده و بعد از تعطیلات پشت سر هم کلاس دارم. و این چند روز بهترین فرصته.

ولی فعلا از شوهر خواهرم خواهش کردم یک ساعتی تنها باشم و تو اتاقم استراحت کنم تا سرحال، کار را شروع کنیم. من طرفهای عصر و مخصوصا شبها سرحال تر و پر انرژی ترم.

شما چطور؟ چه می کنین؟ خوبین؟ خوشین؟ از احوالاتتون بنویسین. از دغدغه هاتون. از افکارتون. از برنامه هاتون. من عاشق کامنتهای شمام ولی فعلا فرصت پاسخ بهشون را ندارم. ولی دست بوس شما یاران قدیمیم که برام کامنت گداشتین. من از شماها زیاد یاد گرفتم و بودن شما بهم انرژی میده. فیس بوک، اینستا، توییتر،... و هیچ شبکه اجتماعی جای وبلاگ را برام پر نمی کنه. خوب باشین.

لطفا به سوالاتم جواب بدین.

روز و روزگارتون خوش. تنتون سلامت باد هر کجا که هستین.

زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 200 تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 9:18

صفحه بندی