داشتم فکر می کردم با همه این اتفاقاتی که دور و برمون وجود داره ، شاید مردم دیگه کم حوصله و بی حال شده باشن و دیگه میلی به خرید کردن نداشته باشن. این روزها آلودگی و زلزله و گرونی و شلوغی و . . . همه چی دست به دست هم داده تا حال آدما خیلی خوبی نباشه . خودم ولی به شدت نیاز به بیرون رفتن و گشتن داشتم. دو هفته هست که سعید به اهواز رفته و این مدت اونقدر طولانی گذشته که واقعا غیر قابل تحمل شده. دلا و رامبد هم دیگه بنزینشون تموم شده و هر شب بهانه باباشونو می گیرن. ولی می دونیم که احتمالا یک هفته دیگه هم باید بمونه و باید با دلتنگیش سر کنیم. رامبد نیاز به کتونی داشت و دلا خیلی وقت بود که می خواست یه پالتوی مهمونی بخره. چند ماهی میشه که به خاطر اقتصاد مقاومتی که تو خونه حاکم کردم:) خرید نکرده بودیم. برای همین سه نفری راه افتادیم به سمت تجریش و پاساژ ارگ. فروشگاه اِل سی وایکیکی از وقتی که تو ایران شعبه زده کار خرید کردن ما را راحت کرده. راستش همیشه برای خریدای رامبد مشکل دارم. ده ساله هست ولی ماشالا درشت و چهارشونه و تپله. برای همین بچگونه اندازه ش نمیشه. از طرفی علاقه زیادی به تی شرت و شلوارورزشی های بزرگ و گشاد داره. یه چیزی تو مایه های پسر آمریکایی های رپ. تو بخش مردونه این فروشگاه بین سایزهای اسمال و ایکس اسمال همیشه می تونم برای رامبد لباسایی که دوست داره پیدا کنم. فوقش قد شلوارش بلند باشه که کاری نداره و خودم کوتاه می کنم .
بر خلاف تصورم ارگ بی نهایت شلوغ بود. یعنی در حدی شلوغ بود که باید مواظب باشیم به کسی تنه نزنیم. توی فروشگاه ال سی علاوه بر کتونی مورد نظر رامبد ، سویشرت و شلوار ورزشی و تی شرت و کلاه هم خریدیم. منم از یه چکمه مشکی چرمی ساده با پاشنه های پنج سانت خوشم اومد و برداشتم. ولی دلارام هیچی نپسندید و عوضش رفتیم کی کی و اونجا یه پالتوی دخترونه صورتی ناز خرید. البته دلارام کلا از رنگهای مشکی و طوسی خارج نمیشه ولی با اصرار من راضی شد صورتی بخره. خریدمون تو اون شلوغی سه ساعتی طول کشید . احساس می کردم چقدر حالم بهتر شده و چقدر به این گردش و خرید نیاز داشتم. توی ارگ از بچه ها پرسیدم دوست دارین بریم مغازه آش فروشی دور میدون تجریش و آش بخوریم که با موافقت شدید اونا مواجه شدم.
ماشینو دقیقا جلوی پاساژ پارک کرده بودم و دیدم یه خانم حدودا 40 ساله توی صندوق عقب پراید یه قابلمه بزرگ آش رشته گذاشته و می فروشه. دلارام دوید از خانمه قیمت آش را بپرسه و منم کیفمو باز کردم که دیدم ای دل غافل حتی یک ریال پول توی کیفم ندارم. کارت بانکی باعث شده همیشه کیفم بدون پول باشه. دلا هم مثل من پول نداشت و کارتش همراهش بود و جالبه که توی داشبورد ماشین هم یه قرون پیدا نکردیم. و اون خانم هم کارت خوان نداشت. تصمیم گرفتیم بریم همون مغازه که کارت خوان داره و اونجا آش بخریم.
داشتم ماشین را از جای پارک بیرون میاوردم که دیدم اون خانم دو تا کاسه آش رشته آورد دم پنجره و با اصرار به بچه ها داد. هر چی گفتم ما پول همراهمون نیست. گفت اشکال نداره. گفتم شماره کارتتو بده که به کارتت پول بریزم گفت من امشب هنوز فروش نکردم. دلم می خواد شما اولین مشتریام ، مهمون من باشین.
آش واقعا خوشمزه ای بود. مخصوصا که هر سه تامون از این همه محبت و لطف اون خانم حظ کرده بودیم. توی راه برگشت رامبد پرسید مامان چرا این خانم با اینکه بیشتر از ما به پول نیاز داشت ، ولی به ما آش مجانی داد ؟ گفتم میدونی این خانم چی داشت ؟ مناعت طبع
دو هفته پیش که مریض شده بودم و از دل درد به خودم می پیچیدم ، با اصرار سعید به سمت اورژانس بیمارستان عرفان به راه افتادیم . من به قدری درد داشتم و ضعیف شده بودم که از درد گریه می کردم. دم در اورژانس جای پارک نبود و سعید منو پیاده کرد و رفت ماشینو پارک کنه. منم با اطمینان به اینکه دارم وارد اورژانس میشم دولا دولا و قدم به قدم و دردناک وارد سالن بیمارستان شدم. باورتون نمیشه که بقدری فشارم پایین بود که هر قدم را به زور بر میداشتم و سرم گیج می رفت. چند جا کنار دیوار ایستادم و دستمو تکیه گاه کردم که نیفتم. تا میز ریسپشن اورژانس شاید پنجاه قدم فاصله داشتم ولی برام کیلومترها فاصله به نظر می رسید. همراهان بیماران روی صندلی تو سالن نشسته بودن و انگاری که مشغول تماشای فیلم هیجان انگیزی باشن ، منو نگاه می کردن. هیچ کدومشون به خودشون زحمت نداد بیاد به من کمک بکنه که بتونم راه برم. یعنی حس انسان دوستیش قلقلک نشد. مسئول ریسپشن هم انگار نه انگار. بی تفاوت بود. تا برسم به میز ، توانم تموم شد و افتادم. همون وقت سعید از پشت سرم رسید و منو بلند کرد و رفت سر و صدا کرد تا ویلچر آوردن. با اینکه چند روز از ماجرا می گذره ولی هنوز گاهی به اون بعد از ظهر سخت فکر می کنم و مردمی که درد و رنج من براشون تماشایی بود. خوبه کسی موبایل در نیاورد از درد من فیلم بگیره!
با توجه به دو مثال بالا می خوام بگم آدمهای جامعه ما همه بد نیستن. یاد گرفتم سیاه و سفید نگاه نکنم. همون مردم بی غیرتی که تو بیمارستان به کمک یک دردمند نمیان ، از بینشون زنی پیدا میشه که با وجود نیاز به پول فروش آش ، دو کاسه آش هدیه میده.
زن کویر نوشت به دلواپسان : کامنتهای وبلاگ من مثل همیشه کماکان باز خواهد بود. عقده گشایی هاتون را کردین و هر چی خواستین گفتین. همه قاضی شدین و با نفرت منو متهم کردین. از تک تک کامنتهاتون می تونم بوی نفرت را بفهمم. اون عده ای که اینقدر از من و روش زندگیم به هم ریختن و عصبانی هستن را نمی فهمم. نمیدونم چرا اینقدر حالشون بد شده. اسمش را هر چی میخواین بذارین . عقده ای ، بیمار روانی ، هرزه، حیوون و . . . من از زندگیم راضیم. و به اسامی که شما روی من میذارین اهمیتی نمیدم. جامعه ای که من باهاش در تماس هستم یعنی خانواده ام ، دوست و فامیل و آشنا ، دانشگاه ، محل کار از من راضی هستن و زندگی خوبی دارم. اگر همه اون حرفایی که به من گفتین درست بود من را در بزرگترین شرکتهای اسم و رسم دار این کشور نمی پذیرفتن و نمی تونستم در بهترین دانشگاه تهران دانشجوی دکترا باشم. البته هر زندگی پستی و بلندیای خودش را داره. ما هم گاهی برامون مشکلاتی پیش میاد ولی هیچ وقت مشکل حاد و بزرگی نداشتیم یا اگه داشتیم با همفکری و همدلی حلش کردیم. هر آدمی اشتباه می کنه. منم مثل هر کس دیگه ای اشتباهاتی در زندگیم داشتم و از اونا درس گرفتم. هزینه هاشو هم دادم. فقط فرق من با شما اینه که از اعتراف به اونها نمی ترسم. آرزو می کنم یک روزی بیاد که یاد بگیریم با همه تفاوتهامون همدیگه را بپذیریم.

نوشته شده توسط زن کویر در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 192
تاريخ: جمعه
15 دی
1396 ساعت: 19:30