چند روزی بود که فکرش مشغول بود. ساکت که همیشه هست ، ساکت تر شده بود و میدونستم که به زودی صدام میزنه که مشورت بگیره. و موقعش رسید. اگه در حالیکه من چند ساله که با شهاب دوستم و خیلی هم عاشق همیم ، پسر دیگه ای بهم ابراز علاقه کنه و حتی بخواد بیاد خواستگاریم ، من باید چیکار کنم ؟ خب ، مسئله اینه که من و شهاب خیلی خوب همدیگه را می شناسیم ، اخلاقای همدیگه دستمون اومده و میدونیم چی دوست داریم و چی دوست نداریم. از طرفی من به شهاب تعهد اخلاقی دارم و نباید با پسر دیگه ای حرف بزنم. ولی این پسر دقیقا اخلاقی را که شهاب نداره ، داره. یعنی خیلی رمانتیکه. دائم برام گل میاره و اشعار قشنگ می فرسته.
پرسیدم پس این چند شبی که پیک میومد در خونه و دسته گل میاورد از طرف اون بود ؟ و ناراحتی و سکوت تو هم مربوط به این پسره ؟ داشتیم تازه حرف می زدیم که تلفنم زنگ زد. هنوز حتی فرصت نکرده بودم که از دلارام بپرسم اون پسر کی هست . یکی از دوستان و همکاران خیلی قدیمی سعید بود. خانم بسیار خوش اخلاق و خوش برخوردی که اتفاقا تو ایام عید چند باری دیده بودمش و خیلی ازش خوشم میاد. بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت که اجازه میخواد که برای پسرش بیان خواستگاری و پسرش هلاک و شهید دلارامه و عاشق شده و . . . منم که اصلا نمیدونستم پسر این خانم ، همون پسر جدیدیه که دلارام داره ازش حرف می زنه ، و با توجه به اینکه همیشه در مورد مسائل مربوط به بچه هام ، حتما باید با خودشون مشورت کنم و نظرشونو بخوام ، به اون خانم گفتم که باید با دلارام صحبت کنم و اگه موافق بود (که صد در صد میدونم مخالفه ) بهت خبر میدم. دوباره موقع خداحافظی اصرار کرد که دلارامو راضی کنم و خداحافظی کردیم.
برگشتم به سمت دختر ماهم که باهاش حرف بزنم دیدم اشک همه صورتشو پر کرده. بغلش کردم و پرسیدم چی شده ؟ اگه گفتی کی بهم زنگ زده بود ؟ تو کی بزرگ شدی که من نفهمیدم ؟ اصلا خنده دار نیست که برای یه بچه 21 ساله خواستگار بخواد بیاد ؟
دلارام در حالیکه اشکاشو کنترل می کرد حتی از من نپرسید این خواستگار کی بود. دوباره برگشت به سوال قبلیش که با توجه به تعهد و علاقه ای که به شهاب داره آیا حق داره به پسر دیگه ای فکر کنه و آیا این خیانت نمیشه ؟
به چشمای خیس و صورت رنگ پریده دخترم نگاه کردم. از الان تا آخر عمرش باید بین کلمات خیانت و تعهد و عشق و علاقه زندگی کنه . هر بار با هر اتفاق یکی از این کلمات را به عنوان اسم اون اتفاق انتخاب کنه و آزار ببینه. آزاری که بیشترش فکریه و خودش به خودش می رسونه. کجای تربیت من و سعید اشکال داشته که با وجود همه تعلیمات ما ، باز هم دخترم از خیانت می ترسه ، اسم چارچوبهای مسخره کودکانه را تعهد میذاره و به هر نوع علاقه ای عشق میگه. نباید ازش توقع زیادی داشته باشم. اون خیلی جوونه و تجربه ای نداره. همین تجربه هاست که ازش یک زن می سازه. زنی که قوی باشه و به خودش بیشتر از هر چیزی تو دنیا اهمیت بده. نه زنی که وابسته باشه و دائم نگران و حساس که خدای نکرده خیانت نبینه و نکنه.
من خیلی حرفها با دلارام داشتم ولی ترجیح دادم با حضور سعید باهاش حرف بزنم. یه لیوان آب هندونه بهش دادم و گفتم یه کم استراحت کن و هر وقت گریه هات تموم شد و بابات اومد با هم سه نفری در موردش مفصل حرف می زنیم.
ادامه دارد. . .

نوشته شده توسط زن کویر در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 192
تاريخ: جمعه
20 مرداد
1396 ساعت: 17:00