زن کویر

متن مرتبط با «4» در سایت زن کویر نوشته شده است

زنان کویر(14)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (12) آفتاب وسط آسمون بود. گرما اگر چه به شدت تابستان نبود ولی بازم گرمای کویر مستقیم و سوزان و تحمل ناپذیره. ماشین باری وسط کویر راه جنوب شرقی کشور را پیش گرفته و لِک و لِک کنان پیش می رفت. نزدیکی های انار(یکی از شهرهای استان کرمان) رسیده بودن بدون اینکه هیچ کدوم از سه مردی که جلوی ماشین باری نشسته بود ، لام تا کام حرفی بزنه. سه مرد سگرمه ها را به هم قفل کرده و هر کدوم غرق در افکار خود به سر...

    ادامه مطلب
  • زنان کویر(4)

  • نیلوبلاگ

    فاطمه (3) خونه کوچک و تک اتاقه و سرد و تاریک فاطمه کجا و خونه بزرگ و جادار و سرسبز و شلوغ محمود کجا. فاطمه در دنیای بچگی احساس می کرد وارد یک شهر غریب شده. اتاقهای دور تا دور حیاط بزرگ پر بود از دختر عموها و شوهر و بچه هاشون. دو اتاق محمود کنار اتاق های قاسم و سکین ، آفتابگیر و بزرگ ، نزدیک دالون" xa0دست به آب " (مستراح) بود. برای همین هم همیشه رفت و آمد نزدیک اتاقشون بیشتر از همه جا بود. حوض بزرگ و...

    ادامه مطلب
  • (47)

  • نیلوبلاگ

    فکر می کنم که پیری یک دفعه نمیاد ، کم کم میاد. ما فکر می کنیم که یک دفعه میاد. روزی که بجای جاروبرقی کشیدن همه خونه جاروکردنو قسمت بندی می کنی و هر بخش خونه را که جارو می کنی می شینی و یه نفس بلند می کشی – یا روزی که بجای اینکه هر روز صبح دوش بگیری می بینی دیگه حالشو نداری و یک در میونش می کنی –یا شبی که توی مهمونی بجای اینکه از اول تا آخر برقصی می شینی و به بهونه حرف زدن با زن(مرد) میانسال دیگه از آب و هوا و سیاست گرفته تا بیماری انفلوانزا و شکل جنین در سه ماهگی حرف می زنی- یا روزی که دخترت با ...

    ادامه مطلب
  • (48)

  • نیلوبلاگ

    این یک داستان نیست : ابراهیم 17 ساله بود که خاله سوسکه را دید. عصر ها وقتی از هنرستان بر می گشت فوری به پشت بوم خونه می رفت و با کفترهای رنگ و وارنگ و خوشگلش مشغول می شد. برای ابراهیم 17 ساله فقیر که در خانواده ای پر جمعیت و کارگر زندگی می کرد تفریح دیگه ای باقی نمونده بود. تنها دلخوشی او کفتر بازی و ساعتها وقت صرف دون دادن و پروندن کفتر هاش بود. سال 62 بود. ابراهیم کلاس سوم هنرستان رشته برق بود. یک روز که رفته بود روی پشت بوم تا به کفتر هاش برسه ، خاله سوسکه را دید. اسم خاله سوسکه را خودش روی ا...

    ادامه مطلب
  • (49)

  • نیلوبلاگ

    سر کلاس فیزیک الکتریسیته ترم یک دانشگاه دوران لیسانس نشسته بودم. ترم تقریبا تازه شروع شده بود و من جلسه پیش غیبت داشتم. برای ما بچه دبیرستانی هایی که تازه وارد دانشگاه شده بودیم و از همون ترم یک فکر می کردیم مهندس شدیم ، غیبت در یک کلاس اون هم درس الکتریسیته شجاعت می خواست ! یادم نیست چرا جلسه قبل غیبت داشتم ولی وقتی استاد گفت که برگه های حل تمرین های درس قبل را به استاد بدیم آه از نهادم بلند شد. من تک دختر کلاس بودم و مسلمه که هنوز با هیچ کدوم از همکلاسهام آشنا نشده بودم که به من اطلاع بده تمری...

    ادامه مطلب
  • (45)

  • نیلوبلاگ

    برای بار چندم هم تو یه فیلم هم تو سریال و هم تو کتاب آمریکایی گفته میشه وبلاگ نویسی مخصوص دختران و زنانیه که از افسردگی رنج می برن و با نوشتن مطالبی در فضای وبلاگ هم خودشونو خالی می کنن و هم به دنبال دوستانی ولو مجازی شبیه خودشون می گردن . واقعا این جملات تکراریه و بارها از برنامه ها و کتابهای مختلف دیدم و خوندم. به فکر میفتم. آیا واقعا ما وبلاگ نویسان هدفمون همینه ؟ انکار نمی کنم که نوشتن برای من مثل نفس کشیدن می مونه. چه اون موقع که توی دفتر خاطرات می نوشتم چه اون وقتی که هر سر رسید خوشگلی که ...

    ادامه مطلب
  • (44)

  • نیلوبلاگ

    تنها کاری که می کنم فوروارد کردن پیامک باباجان به سعیده. به من چه که یک روزی خودمون – ما بچه ها و باباجان و مامان –نشستیم و این رسمو راه انداختیم که هر ماه هر کسی به هر اندازه ای که می تونه به شماره حساب مخصوص باباجان پول بریزه و به دوستا و آشناهامون هم بگیم که پول بریزن و مامان و باباجان هر چند ماه یکبار برن برای چند تا خانواده بی بضاعت فلان چیز را بخرن. به من چه باز هم خودمون باباجانو راضی کردیم که سنت پول هدر دادن نذری چندین ساله عاشورا را تبدیل کنه به خرید لوازم التحریر و خرج مدرسه و دانشگاه...

    ادامه مطلب
  • (42)

  • نیلوبلاگ

    اولش که وارد میشه نمی شناسمش . یعنی واقعا نمی شناسمش. کافه –پاتوق همیشگی منه. با توجه به اینکه حداقل هفته ای یکبار به این کافه میرم مشتری های ثابتشو که کامل می شناسم و مشتری های گذری را هم تک و توک می شناسم. وارد کافه که می شه اولش گیجه. داره دنبال کسی می گرده. بعدش منو می بینه و به سمتم میاد. سلامی گرم می کنه و من باز هم با شک و تردید نگاهش می کنم. یک دفعه از زیر صورت تکیده و نحیف و ریشی که از سر کم حوصلگی چند روزه که تراشیده نشده و بدن لاغر و تکیده اش می شناسمش. با تعجب بغلش می کنم. دوست عزیزی...

    ادامه مطلب
  • (43)

  • نیلوبلاگ

    یک : -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 خب می دونین آدم اصلا تو دنیا اومده که زندگی کنه ، خوش بگذرونه ، رشد کنه و با دیگران مهربون باشه. آدم حتی اگه حس بدی هم داشته باشه باید خودش دلش بخواد تا حالش خوب بشه. من خیلی وقتا احساس افسردگی کردم ! و حس کردم دارم زمین می خورم !ولی خودم خودمو بالا کشیدم !xa0 نذاشتم بیفتم ! -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 خب تو چه وقتایی احساس افسردگی می کنی . اصلا افسردگی یعنی چی؟ -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 افسردگی یعنی از همه چی خسته بشی. دلت بخواد که بمیری. من بعضی وقتا دلم می خواد بم...

    ادامه مطلب
  • (41)

  • نیلوبلاگ

    از وقتی یادم میاد یعنی از دوران راهنمایی که با طرح کاد مجبور بودیم بافتنی و گلدوزی و خیاطی کنیم ، من فهمیدم که عاشق کارهای دستی ام. علاوه بر اینکه سال سوم راهنمایی برای گرفتن نمره یک دستکش بافتم یاد گرفتم که از اون به بعد هر سال از اول پاییز شروع کنم به بافتن و هر سال توی پاییز و زمستون چند تیکه ای بافتنی می بافتم. از وقتی گلدوزی و منجوق دوزی را یاد گرفتم همه بقچه های سفید مامان را گلدوزی کردم و هر چی جانماز تو خونه داشتیم منجوق بارون کردم. تا اینکه دیپلم گرفتم و از اونجایی که از کنکورم مطمئن بو...

    ادامه مطلب
  • (24)

  • نیلوبلاگ

    تقریبا هر شب سر میز شام که تنها وعده غذاییه که ما چهارنفر دور هم جمع میشیم ، سعید نکته ای –خاطره ای چیزی تعریف می کنه و قبل از شروع هم به دخترک و پسرک میگه بچه ها نصیحت پدرانه ! کلی هم ذوق می کنه از این جمله. از امسال هم که پنجاه ساله شده اول هر نصیحتش میگه : من با نیم قرن تجربه.... دخترک که همیشه روی سخن سعید بیشتر با اونه غر میزنه بابا امشب ولم کن و پسرک برعکس با خوشحالی میگه آخ جون خاطره. خاطرات من و سعید از بچگیهامون با توجه به تاریخ تولدامون توی دهه چهل و پنجاه جوری عجیب و غریب و باور نکردن...

    ادامه مطلب
  • (16)

  • نیلوبلاگ

    سه ماهی میشه که به این شرکت اومدم. تغییر محل کار برای شخص پررویی مثل من هم یک چالشه. آشنایی با محیط و همکاران و حوزه کاری و روشها و دستورالعمل ها و ... حتی اگه سابقه کارت زیاد هم باشه و به کارت مسلط هم باشی جزو چالشهاییه که خیلی مطلوب نیست. با این حال سه ماهه آشنایی را تقریبا خوب گذروندم و هم جایگاهمو دونستم و هم به دیگران نشون دادم که نه رقیب کسی هستم ، نه می خوام کار کسی را از دستش در بیارم و نه خیلی اهل رفاقت و دوستی توی محیط کارم. کلا آهسته میرم و آهسته میام که گربه شاخم نزنه. توی دپارتمانی ...

    ادامه مطلب