فکر می کنم که پیری یک دفعه نمیاد ، کم کم میاد. ما فکر می کنیم که یک دفعه میاد. روزی که بجای جاروبرقی کشیدن همه خونه جاروکردنو قسمت بندی می کنی و هر بخش خونه را که جارو می کنی می شینی و یه نفس بلند می کشی – یا روزی که بجای اینکه هر روز صبح دوش بگیری می بینی دیگه حالشو نداری و یک در میونش می کنی –یا شبی که توی مهمونی بجای اینکه از اول تا آخر برقصی می شینی و به بهونه حرف زدن با زن(مرد) میانسال دیگه از آب و هوا و سیاست گرفته تا بیماری انفلوانزا و شکل جنین در سه ماهگی حرف می زنی- یا روزی که دخترت با خنده بهت میگه مگه دیگه فرقی داره چی بپوشی – یه دفعه به خودت میای و میگی ای دل غافل چه یهویی اومد. در حالیکه پیری یهو نمیاد. من میگم کم کم میاد. به خاطر همین هم هست که متوجه اومدنش نمیشیم. ولی من مدتیه که حسابی متوجهش شدم. یعنی کاری می کنه که هر روز و حتی هر ساعت می بینمش. انگار نشسته کنارم و مثل یک همزاد همراهیم می کنه. شبیه خودمه. ولی خود مثلا 70 ساله ام. صورت چروکیده و موهای سفیدی داره . دستاش پر از رگهای آبی بیرون زده است. دندونهاش اگر چه مصنوعیه ولی خیلی خوب تونسته صورت پیرش را قابل تحمل کنه. یه عینک ته استکانی هم زده. ولی نه – این خود پیر من نیست. این تعریف خیلی کلیشه ایه. همه پیرزنها همینطوری هستن. ولی اونی که هر ساعت کنار من به من پیری منو یادآوری می کنه موهای بلندی داره که به رنگ زیتونی در اومده و سشوار کشیده و مرتبه. صورت چروکیده اش را با رژ صورتی خوشگلی حال داده. عینکشو با یک بند طلایی به گردنش آویزون کرده . دستاش اگر چه پیر هستن ولی با لاک پوست پیازی قشنگی مرتب و مانیکور شده هستن. یه بلیز دامن کرم با خالهای قهوه ای پوشیده و دمپایی رو فرشی کرمی هم به پا داره. دائما هم کتاب دستشه و هر چی من باهاش حرف می زنم خودشو به نشنیدن می زنه. شاید واقعا هم نمی شنوه. چشمای عسلیشو دوخته به صفحات کتابی که نمی تونم روی جلدش را بخونم و سیگارشو توی استکان چای من خالی می کنه. وقتی دارم رانندگی می کنم میره صندلی عقب میشینه. هیچ وقت جلو نمیشینه. میگه حواسم پرت میشه . همون عقب کتابشو می خونه. وقتی دارم تلویزیون می بینم میره اون گوشه هال میشینه . گاهی هم که نگاهش می کنم سرشو سریع میندازه رو کتابش که یعنی حواسش به من نیست. وقتی میرم تو بالکن سیگار بکشم آروم آروم پشت سرم میاد و تکیه میده به در اتاق. همیشه فکر می کنم دلش می خواد منو از بالای بالکن هُل بده تا با مغز از هفت طبقه بیفتم پایین و مغزم متلاشی بشه. اون وقت مردمی که دارن توی کوچه و خیابون دنبال کار خودشون میرن یک دفعه یه جسم جیغ زنان را می بینن که از بالا داره به زمین سقوط می کنه. بعدش که صدای سقوط من به زمین بلند میشه و صورتم له و داغون میشه و بدنم خرد و خمیر و بدقیافه میشه همه دور من جمع میشن. هر کی یه چیزی میگه. قضاوت مردم و همسایه ها و حتی سعید و بچه هام باید خیلی گنگ و تلخ باشه. زن مریضی بود. با هیچ کدوم از همسایه ها صمیمی نشد. به بعضی ها حتی سلام هم نمی کرد. یکی دو بار هم با همسایه به خاطر جای پارکینگ دعوا کرد. برعکس شوهرش که خیلی خونگرم و حلال مشکلات بود. فکر کنم خودکشی کرده. شاید هم دارویی موادی چیزی مصرف کرده و یه دفعه از بالا افتاده. آخه سیگار که خیلی می کشید. شنیدم همیشه تنها بوده . نه دوستی نه آشنایی. شاید از زور افسردگی خودشو کشته. به هر حال خوب شد که مرد شوهرش راحت شد. و وحشت و ناباوری نزدیکانم . وقتی به عاقبت کاری که فکر می کنم پیری من می خواد به سرم بیاره ، فکر می کنم با خودم میگم حتما یه یادداشتی یا وصیت نامه ای بنویسم که وقتی افتادم پایین همه بدونن که نه خودکشی کردم و نه خودم افتادم. براشون توضیح بدم که این پیری کتابخون من منو هل داده. ولی اون وقت بیشتر به عقلم شک می کنن. بعضی وقتا هم توی حموم وقتی دارم خودمو با بی حوصلگی می شورم میاد میشینه روی چهارپایه کنار حموم و در حالیکه مواظبه آب روی کتابش نریزه بهم یادآوری می کنه قیافه لخت خودمو تو آینه ببینم. بدون لباس و آرایش و پیرایش و زلم زیمبو. بهم یادآوری می کنه که ببین هیچ گهی نیستی . یه آدم معمولی چاق شکم دار با چشمای پف کرده و بدنی که رو به ویرانیه. این پیرزن دست از سرم بر نمی داره. دیشب داشتم فکر می کردم شاید پیری خودم نیست. شاید پیری مادر بزرگمه. مادر بزرگ مادری ام که ازش متنفر بودم. من ید طولای در تنفر از زنهای زندگیم دارم. مادر مادرم ، مادرم ، خاله ام . ولی بعدش وقتی قیافه ساده مادر بزرگم با موهای لخت بور مدل مصری و چشمای بی حال آبی را به یاد آوردم دیدم این زن نمی تونه مادر بزرگم باشه. مادر بزرگم که ننه جون صداش می کردیم خیلی ساده و بی سواد و غیر اجتماعی و کم حرف بود. اصلا هم از اون مهربونی هایی که تو فیلمها و کتابها درمورد مادربزرگها میگن نداشت. البته که من از سر لجبازی با مامان از ننه جون متنفر بودم. وگرنه ننه جون زن خوبی هم بود. من یه روز تصمیم گرفتم عاشق بی بی ، مادر بابا باشم و از ننه جون بیزار. اینطوری از مامان انتقام می گرفتم. انتقام همه کودکی و نوجوانی و جوانیم که به رعایت قوانین دست و پاگیر و هیتلری مامان گذشت. این پیرزن مامانم هم نیست . چون چشمای همیشه ملامت گر و پرسش کننده مامان را نداره. خاله ام هم که مطمئنا نیست. اون زن تپل سرخ و سفید و لپ گلی که همیشه خدا داره سوپ درست می کنه و ویتامین غذاها را می شمره و دنبال بچه هاش مثل مرغ راه میفته تا آب میوه و گوشت و سبزیجات به حلقشون بریزه. هر وقت هم که به اصرار مامان به تلفنش جواب میدم یک ساعت درمورد پوست مریم و کف پای صاف مهری و سردرد حمید حرف میزنه و هر کی ندونه فکر می کنه اینا بچه های 5 ساله هستن در حالی که هر کدومشون از من بزرگتر و لوس تر هستن. نه خاله هم نیست. و بعد باز به این نتیجه رسیدم که این پیرزن سرزنده کتابخون بی صدا که قدم به قدم منو تعقیب می کنه پیری خودمه و بجای اینکه باهاش دشمنی کنم و او در مقابل منو از بالکن بندازه پایین ، بهتره باهاش همزیستی کنم. آره مرگ بر اثر پرتاب شدن از بالکن و له و بدریخت شدن مثل گوشت قربونی در حالی که صورتم اصلا قابل شناسایی نیست بد چیزیه. دیری نخواهد گذشت که ما دو تا یکی میشیم و من دارم کم کم حس می کنم که بهش نزدیک میشم. روز به روز و ساعت به ساعت
زن گویر نوشت : مدتهاست که از اینکه تنها تو خونه بمونم احساس وحشت داشتم. چون به محض اینکه تنها میشم این پیرزن کتابخون میاد صاف جلو چشمم می شینه و اعصابمو به هم میریزه . ولی خب روم هم نمیشه بگم تنهایی می ترسم. تا اینکه تصمیم گرفتم باهاش کنار بیام و خب دارم کنار میام
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: (47) resource unavailable unspecified,(47) host is unreachable,47 ronin,47 ronin trailer,47 brand,47 ronin review,47 ronin full movie,47 ronin story,47 ronin imdb,47 king street west,
نویسنده:
بازدید: 164
تاريخ: دوشنبه
3 آبان
1395 ساعت: 21:40