سر کلاس فیزیک الکتریسیته ترم یک دانشگاه دوران لیسانس نشسته بودم. ترم تقریبا تازه شروع شده بود و من جلسه پیش غیبت داشتم. برای ما بچه دبیرستانی هایی که تازه وارد دانشگاه شده بودیم و از همون ترم یک فکر می کردیم مهندس شدیم ، غیبت در یک کلاس اون هم درس الکتریسیته شجاعت می خواست ! یادم نیست چرا جلسه قبل غیبت داشتم ولی وقتی استاد گفت که برگه های حل تمرین های درس قبل را به استاد بدیم آه از نهادم بلند شد. من تک دختر کلاس بودم و مسلمه که هنوز با هیچ کدوم از همکلاسهام آشنا نشده بودم که به من اطلاع بده تمرین ها را باید حل کنم. همه بچه ها برگه هاشونو به استاد می دادن و خوش خوشان از کلاس بیرون می رفتن. داشتم وسایلمو جمع می کردم که یواشکی قِصِر در برم که دیدم پسرکی از همکلاسهایم منو به اسم فامیلم صدا میزنه. رویم را که برگردوندم دیدم ورقه ای را به سمت من گرفته. " چون جلسه پیش شما نبودین من از تمرین ها دو نسخه حل کردم . یکی برای خودم و یکی برای شما . می تونین اسم خودتونو روی این برگه بنویسین و به استاد بدین " با تعجب و البته خوشحالی برگه را گرفتم و به استاد دادم و قبل از اینکه ازش بپرسم اسمش چیه و چه رشته ایه ، پسرک رفته بود.
بعد از اون سر هر کلاس و حتی تو تریای دانشگاه دنبالم بود. گاهی به بهانه گرفتن جزوه هم سراغم میومد. با هیچ کدوم از پسرها دوست نشده بود و همیشه تنها بود. هر وقت جزوه هامو بهم بر می گردوند کنار یکی از ورقه ها چند بیت شعری می نوشت. دیگه فهمیده بودم که حمید عاشق من شده و صادقانه بگم خوشم هم اومده بود. کم کم من هم دوستش می داشتم. ولی جو سال 70 دانشگاهها مثل الان اجازه نمی داد که ما آزادانه ارتباطی داشته باشیم. مثل حالا موبایل و شبکه های مجازی و . . . هم که وجود نداشت. می موند گاهی تلفن کردن و حرافی های دوران 18 سالگی. من به اصرار بابجانم تو شهر خودم دانشگاه می رفتم و حمید تک پسر یک خانواده ثروتمند اصفهانی بود که به دانشگاه شهر ما اومده بود. مثل بقیه پسرها تو خوابگاه نبود و خونه مستقل و ماشین شخصی داشت. شاید به همین دلیل بود که دوستی نداشت و پسرها ازش خوششون نمیومد. نمی تونم بگم منم عاشقش بودم ولی مسلمه که در مقابل عشق او بهش علاقه داشتم. از طرفی دختر خرخونی بودم و همه هم و غم من درس بود. ترم یک و دو را با همون ارتباط تلفنی گاهگاه و دیدن همدیگه سر کلاس گذروندیم. تا اینکه تابستون بعد از ترم دو من و حمید به دلیل ارتباط و علاقه به هم توسط کمیته انضباطی کشف گردیده و متهم شناخته شدیم ! و من به مدت 15 روز از دانشگاه اخراج و حمید به دانشگاه اصفهان منتقل شد. این وسط ضررش به من رسید چون حمید براش خیلی هم خوب شد که به شهر خودش برگشت ولی شروع ترم سه برای من شروع سختی بود. جو دانشگاه بسیار سخت گیرانه و محدود بود و حالا فکر کنین این وسط 15 روز هم من اخراج شده باشم . بگذریم که دوران لیسانس برای من خیلی تلخ و بد گذشت ولی حمید بعد از انتقالش به اصفهان چند باری تماس گرفت و من که از اتفاقی که برامون افتاده بود ، عصبانی بودم ارتباطمو با او قطع کردم. در حالیکه تا مدتها به آدرس یکی از دوستام نامه می نوشت و من نامه ها را نخونده پاره می کردم. سالها گذشت و من خبری از حمید نداشتم . من عاشق سعید شدم و قبل از ازدواج داستان حمید و دانشگاه را برای سعید تعریف کردم. سال 85 بود که یک روز که به دم در شرکت سعید رفته بودم تا ماشین را ازش بگیرم سعید از من خواست تا به داخل برم و با دوستش که همیشه تو خونه بنام حمید ازش نام می برد آشنا بشم . و دیگه مشخصه که وقتی به اتاق دوستش رسیدم همون حمید دانشگاهو دیدم . اولش هر دو تامون شوکه بودیم و بعدش من که داستانمونو برای سعید تعریف کرده بودم بهش گفتم چرا این همه سال فامیل این دوستت را نگفته بودی؟ سعید که هنوز متوجه نشده بود دلیلش را پرسید و وقتی من گفتم این دوستت همون حمید منه ، کلی خندید و به حمید گیر داد که چرا با من ازدواج نکرده که سعید از شر من راحت شده باشه.
خلاصه اولش حمید ترسید که من دارم به سعید واقعیتو میگم ولی بعدش که به شوخی برگزار شد خیالش راحت شد و احوالپرسی و چطوری و چیکار می کنی و . . . دنیای کوچیکیه من هم بعد از 14 سال حمیدو دیدم و برام جالب و البته خوشحال کننده بود. امروز برای یک پروژه مشترک بین شرکت ما و شرکت حمید به محل کارش رفته بودم. بعد از جلسه در حالیکه داشتم با دقت بهش نگاه می کردم از من پرسید واقعا دیگه بهش احساسی ندارم و من با خنده گفتم اون رابطه مال بچگی ما بود . شیرین بود ولی رشد نکرد و بزرگ نشد و همونطور بچه موند. وقتی به صورتش نگاه کردم خیلی جدی گفت ولی تو دل من رشد کرد و بزرگ شد و چون اولین عشقم بود هرگز فراموشم نشد ولی من مثل یک دوست بهت علاقه دارم و بهت احترام میزارم و اجازه نمیدم احساس دیگه ای غالب بشه.
زن کویر نوشت : حمید هیچ وقت عشقی جدی برای من نبود ولی حرفهای امروزش منو به فکر فرو برد. همیشه ما زنها ناله می کنیم که ما عشق را می فهمیم و ما هستیم که واقعا عاشق میشیم و مردها هوسباز هستن و . . . ولی با حرفهای حمید و داستان ابراهیم که تو پست قبلی نوشتم و عشق عمیقی که سعید داره مطمئنم که عشق جنسیت نمی شناسه و وقتی اتفاق میفته فارغ از زن بودن یا مرد بودن کار خودشو می کنه
رفیق نوشت : من و حمید از سال 85 که دوباره همدیگه را دیدیم با هم رفیقیم. گهگاهی تلفنی احوالپرسی می کنیم و گاهی هم توی جلسه ای همو می بینیم و هر دفعه هم حمید عشقشو به من یادآوری می کنه ولی هیچ وقت بیشتر از این نمی خواد و البته منم به جز دوستی احساس دیگه ای بهش ندارم. انگار گذشت سالها و اومدن عشقی عمیق او را در قلبم به فراموشی برده.
همسر نوشت : یکی از تجربیات خوب زندگی مشترک من اینه که هر چیزی را که قبل از ازدواجم اتفاق افتاده بود و فکر می کردم که سعید باید بدونه بهش گفتم. البته درسته که گذشته آدم ربطی به پارتنرش نداره ولی اگه ماجرای حمیدو به سعید نگفته بودم بعدش هم نمی تونستم به راحتی با حمید ارتباط داشته باشم و مجبور بودم هزار تا دروغ برای سعید ردیف کنم. ولی صداقت اول همه مسیر را برام هموارتر کرد.
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: 49 days,49 results,49 cfr,49 seats,49 degrees north,49 west,49 super bowl,49 on top,49 club,49 form,
نویسنده:
بازدید: 201
تاريخ: دوشنبه
3 آبان
1395 ساعت: 21:39