
فصل یک : آتشسال 1400- ساعت 5 صبح – یک روز گرم تابستانیشماره 17 ، از این پهلو به آن پهلو می شود. ملافه را از روی خود پس می زند . با اینکه کولر با سر و صدایی بلندتر از حد معمول ، روشن است ، اتاق گرم است. نیم نگاهی به بقیه تخت ها می اندازد . شماره 5 و شماره 8 هنوز در خواب هستند. شماره 11 مثل هر شب و هر روز روی تختش نشسته ، بالشتش را در بغل گرفته و به گوشه ای نا معلوم خیره شده است. تنها زمانی که مامور مهربان سر شیفت باشد به شماره 11 آمپول خواب آوری تزریق می کند و او همینطور نشسته و بالشت به بغ...
ادامه مطلب
بعد از سه شبانه روز بیدار موندن و کار کردن، بالاخره منشور پروژه را نوشتم.همین الان تموم شد و برای مدیریت هلدینگ ایمیل کردم. انگار باری از دوشم برداشته شد. کسی نگفته بود تو تعطیلات کار کنم، کسی توقعی ن...
ادامه مطلب
دیروز همونطور که داشت با برقی تو چشمای مهربونش تعریف می کرد که تولد شوهرشه و قراره برهxa0 کیک بخره ، جمله قشنگی گفت. به دلم نشست. گفت : "می دونی عسل، مرد خوبیه. آدم خوبیه. وقتی آدم ، خوب باشه تو هر نقشی...
ادامه مطلب
رامبد رادیوی معروفشو پهن کرده بود روی میز ناهارخوری و جعبه ابزار محبوب باباشو گذاشته بود کنارش و نمیدونم برای شونصدمون بار داشت کجای رادیوی بدبخت قدیمی را که باباجانم بهش داده بود ، تعمیر می کرد. به خیال خودش این جذاب ترین کار دنیاست. و باباجانم برای همین ، رادیوی قدیمی از کار افتاده ، تلفن رومیزی کهنه ، اتوی سنگین و قدیمی زمان مجردیم که باهاش کلی مانتوی د...
ادامه مطلب
سال 82 من تو شرکتی کار می کردم که بهترین رفاقتها و رابطه همکاری را اونجا تجربه کردم. از وقتی گروههای مجازی شکل گرفت همکارای اون شرکت ، چه ماها که قدیمی تر بودیم و دیگه اونجا نیستیم و چه اونایی که جدیدتر هستن و هنوز اونجا کار می کنن ، گروهی تشکیل دادن و ما فعالانه تو اون گروه از حال هم خبر داریم. شوخی می کنیم ، میگیم ، می خندیم ، مردا بحث فوتبالی می کنن ، زنها خاله زنکی می کنن ، سر به سر هم میذاریم و هر چند وقت یکبار هم دورهمی می ذاریم و همدیگه را می بینیم. تنها گروهی که بجز گروه خانوادگیم توش فع...
ادامه مطلب
1. داشتم از اون طرف خیابونxa0 میومدم این طرف . وسط خیابون که رسیدم راننده جوون ماشینی که جلوی پام ترمز کرده بود ، سرشو آورد بیرون و صداشو مثل مورچه خوار تو کارتون مورچه و مورچه خوار کلفت کرد و گفت : سلام سوسیس!اونقدر شوخیش و صداش بامزه بود که منم زدم ...
ادامه مطلب
بازسازی خونه به بهترین نحو فردا تموم میشه. چند روزی مرخصیم تا این ویرانه را به خونه تبدیل کنم. وسط ظرف و کاسه و خاک و . . . نشستم و نمیدونم از کجا شروع کنم.xa0 ممکنه چند روزی نباشم.xa0زن کویر نوشت: بوس به اونایی که حالمو می پرسن نوشته شده توسط زن کویر در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
راستش انگار عادت نداریم خارج از قوانین نانوشته ولی نهادینه شده و چارچوبهای ذهنیمون به چیز دیگه ای فکر کنیم. البته فعل "عادت نداریم" درست نیست . بهتره بگم "نمی خواهیم ". پست قبلی من اگر چه مختصر و نا مفید بود و خودم ازش راضی نبودم ولی چون یکی دو تا از قوانین ذهنی آدمها را شکسته بودم به مذاق خیلی ها خ...
ادامه مطلب
خب آدم وقتی بچه داره وقتی خسته و بی حوصله هم باشه باید به دل اوتا رفتار کنه. از وقتی به خونه رسیدم رامبد هر پنج دقیقه می پرسه کی میریم جشن؟ کی میریم بیرون؟ تا ساعت ۹ از زیرش در رفتم ولی وقتی دلارام با دوستاش رفتن دور دور ، دیگه بهونه ای نداشتم. شال و کلاه کردیم و رفتیم سر کوچه مون روبروی پارک ملت. ت...
ادامه مطلب