خب آدم وقتی بچه داره وقتی خسته و بی حوصله هم باشه باید به دل اوتا رفتار کنه. از وقتی به خونه رسیدم رامبد هر پنج دقیقه می پرسه کی میریم جشن؟ کی میریم بیرون؟ تا ساعت ۹ از زیرش در رفتم ولی وقتی دلارام با دوستاش رفتن دور دور ، دیگه بهونه ای نداشتم. شال و کلاه کردیم و رفتیم سر کوچه مون روبروی پارک ملت. تیکه به تیکه یه عده جمع شده بودن و جیغ و دست و هورا می کشیدن. هنوز جمعیت به جو عادت نکرده بودن و خب برنامه ای هم نداشتن. هر کی دست یار یا زن و بچه شو گرفته بود و اومده بود. ما هم رفتیم قاطی یه عده. اولش هر ماشینی رد میشد دستشو به علامت پیروزی بیرون میاورد و ما هورا می کشیدیم. نا گفته نمونه موتورس هایی هم که بوق میزدن مورد عنایت و هورای ما قرار می گرفتن. بعدش یه نگاهی به جمع خوشحال کردم و دیدم واقعا هیچ برنامه ای بجز جیغ و هورا ندارن. خب من حلقمو لازم دارم برای اینکه با سیگار داغونش کنم نه با جیغ. رفتم وسط جمعیت و گفتم یه شعری ، آوازی بخونیم. همه گفتن بلد نیستیم. چی بخونیم؟ جوونگی که اونم مثل من انرژی زیادی داشت ایتکار عملو دست گرفت. ما یه عده بودیم که جلوی در پارک ایستاده بودیم و یه عده اون طرف خیابون روبروی ما. هیچی آقای جوون با ابتکاری باور نکردنی شروع کرد به خوندن این بیت پر قافیه"اون ور بیا این ور". خب ما هم شروع کردیم به خوندن همین جمله. جمله خوبی هم بود. همه از اون ور شروع کردن به اومدن به این ور:) . و هر کی میومد به این ور ما هورا می کشیدیم:). حالا که جنعیتمون دو برابر شده بود باید یه کار قشنگی می کردیم به نظرم. پس لیدر طور دوباره رفتم وسط و شروع کردم به خوندن سرود ای ایران. همه با من شروع کردن. خیلی ها بلد نبودن و آهنگشو می زدن. بعدش ترانه یار دبستانی را خوندم. همه کجدار و مریض خوندن. خلاصه گفتم اگه حلقی پاره میشه حداقل با ترانه های قشنگمون باشه نه اون ور بیا این ور.بعدش دیگه چیزی بلد نبودم. چند نفر اومدن کنارم و انگاری که واقعا من لیدر باشم گفتن حالا چیکار کنیم؟ رسالت بزرگی داشتم:) فکری کردم و گفتم برقصیم. گفتن با چی؟ ما که آهنگ نداریم. گفتم شادی آهنگ نمی خواد که. بیاین وسط برقصیم. رفتم وسط و میمون طور شروع کردم به رقصیدن. چند تا پسر جوون هم اومدن وسط. یهو دورمدن شلوغ شد. ماشینا صدای ضبطشونو بلند کردن و خیابونو بستن و جمعیت مردان شروع کردن به رقصیدن. به خانما گفتم فقط یه امشبه ها . بیاین وسط. ولی یکی دو نفر بیشتر نیومدن. اونم با ترس و لرز. سعید و رامبدو گم کرده بودم. حالا هر کاری می خواستن بکنن از من می پرسیدن حالا چیکار کنیم. منم به فراخور عقل ناقص و هیجانات ناشی از شادی یه چیزی می گفتم. خوشحال بودم. دقیقا نه به خاطر اینکه روحانی رئیس جمهور شده. به خاطر اینکه مردم خوشحال بودن. چقدر شادی مردم زیبا بود. امید مردم قشنگ بود. هیچی دیگه چند ساعتی عنتر بازی در آوردم و احتمالا اگه فیلمی دیدین که یه زن دیوونه داره میون مردا می رقصه مدیونین اگه فکر کنین منم:). بالاخره سعیدو پیدا کردم. رامبد خسته شده بود. خیابون کلا بسته شده بود. منم دیگه حال نداشتم. داشتیم بر می گشتیم خونه که یه عده پرسیدن حالا چیکار کنیم. گفتم حالا این ور برو اون ور. با کمال ناباوری دیدم دارن می خونن " این ور برو اون ور" و کم کم راه خیابونو باز کردن.
زن کویر نوشت: آرزو دارم این امید مردم نا امید نشه
تلگرام نوشت: شماره ای ناشناس بدون عکس و اسم بهم پیام داده سلام خوشگله. جواب دادم تو دیگه کی هستی
- من می خوام باهات آشنا بشم
+ پسری یا دختر؟ مردی یا زن؟
- به اسمم چیکار داری جیگر؟
بلاکش کردم. با یه شماره دیگه پیام داده فلانم تو سوراخ دماغت که مثل تونله.
فهمیدم هم نرینه هست هم بینی من نیاز به عمل داره. نمی دونستم اینقدر جا داره

نوشته شده توسط زن کویر در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 175
تاريخ: چهارشنبه
10 خرداد
1396 ساعت: 18:27