رامبد رادیوی معروفشو پهن کرده بود روی میز ناهارخوری و جعبه ابزار محبوب باباشو گذاشته بود کنارش و نمیدونم برای شونصدمون بار داشت کجای رادیوی بدبخت قدیمی را که باباجانم بهش داده بود ، تعمیر می کرد. به خیال خودش این جذاب ترین کار دنیاست. و باباجانم برای همین ، رادیوی قدیمی از کار افتاده ، تلفن رومیزی کهنه ، اتوی سنگین و قدیمی زمان مجردیم که باهاش کلی مانتوی دراز اپل دار را صاف کردم و وسایل بی ریخت و نوستالژی خونه را نگه میداره و می فرسته برای آقای مهندس رامبد. پرسید : بابا چرا زنها از خواهر شوهرشون بدشون میاد ؟ باباش با تعجب بهش نگاه کرد وگفت : نمیدونم. باید از مامانت که زنه بپرسی.
من روی چهارپایه کوچیک پلاستیکی کنار گاز نشسته بودم و منتظر بودم زودپز جوش بیاد تا زیرشو کم کنم. همزمان داشتم دست راستمو که چند روزیه از دردش نالانم ، می مالیدم. این چهارپایه جایگاه مخصوص خودمه. اگرچه اولش برای بالارفتن و دسترسی به کابینت های بلند آشپزخونه خریداری شد ولی بعدش تبدیل شد به تخت پادشاهی من تو آشپزخونه. هر چی هم سعید میگه یه میز و صندلی برای آشپزخونه بخریم ، قبول نمی کنم. نمی خوام فضای باز آشپزخونه را از دست بدم . ضمن اینکه این چهارپایه کوچیک قابل حمل کارمو راه میندازه. دو سه هفته ای هست که بعد از دو ساعت کار با موس ، انگشتام و بعدش دستم تا آرنج به شدت درد می گیره و شبا تا صبح به جز یار همیشگیم ، گرگرفتگی و بی خوابی ، دست درد هم اضافه شده. تعجب کردم. چرا برای رامبد چنین سوالی پیش اومده ؟
پرسیدم : مگه من از عمه هات بدم میاد ؟ مگه ندیدی همیشه پشت سرشون چقدر از خوبی و سادگیشون تعریف می کنم؟ مگه ندیدی خودشونو خیلی دوست دارم و تاحالا حرف منفی در موردشون نزدم ؟ پس چطور شد همچین سوالی پرسیدی ؟ رامبد پیچ گوشتی را فرو کرد تو یکی از سوراخ سمبه های رادیو و گفت : نمیدونم. همینطوری. دوستام وقتی می خوان بهم فحش بدن به عمه هم فحش میدن. مثلا آرمان اینا با عمه ش قهرن. سامان هم از عمه ش خوشش نمیاد. ولی زنها از خواهرشوهرشون بدشون میاد نه ؟
گفتم : ببین وقتی آدم یه چیز قیمتی داره نمی خواد از دستش بده. و اگه یه نفر دیگه هم پیدا بشه که اون چیز را دوست داشته باشه ، ادم ترسش بیشتر میشه که نکنه اونو ازش بگیرن. شاید زنها هم چون شوهرشون را خیلی دوست دارن می خوان فقط مال خودشون باشه. خواهرها هم عاشق برادرشون هستن. و می ترسن زن داداششون برادرشونو بدزده. این محبت زیاد باعث بدبینی و حسادت میشه و خواهرشوهر و عروس شروع می کنن به گرو کشی . برای اینکه هر دو یک مرد را دوست دارن. ولی همیشه هم اینطوری نیست و زنها اگه بخوان می تونن با هم کنار بیان. این یه قانون نیست که همیشه اینطوری باشه و تو هم نباید باورش کنی.
رامبد گفت : پس یعنی تو عاشق بابا نیستی که به عمه ها حسودی نمی کنی ؟ یعنی اگه یه روزی من ازدواج کنم ، زنم قراره با دلارام مشکل داشته باشه ؟ من اجازه نمیدم کسی به خواهرم حرف بدی بزنه . من نمیذارم ذهن بچه هامو خراب کنه. اصلا همون اول به زنم میگم که هر چی دلارام بگه درسته. اصلا حوصله دعوا ندارم زن نمی گیرم. اصلا منو دلارام یه خونه می گیریم و میریم با هم زندگی می کنیم. اصلا . . .
اگه ولش می کردم با همون پیچ گوشتی چشمای زن فرضیشو در میاورد. خندیدم و گفتم حالا کو زن ؟ کو ازدواج ؟ گفتم به این چیزا فکر نکن داری بیشتر تو ذهنت جا میندازی ؟ کی این چیزا را تو کله ات کرده ؟ تو باید عاشق زنت باشی و خواهرتو هم همیشه دوست داشته باشی. اگه از بابات یاد بگیری می تونی کاری کنی که زنت با دلارام رابطه خوبی داشته باشه. فعلا بهتره همون رادیو را جراحی کنی.
زودپز صداش بلند شد یعنی جوش اومده بود. زیرشو کم کردم و یه چای برای خودم ریختم. همه تلاش من توی زندگیمون این بوده که این مزخرفات توی خونه ما راه پیدا نکنه و ذهن بچه هام خراب نشه. ولی مثل اینکه ازش گریزی نیست. حتی پسر بچه ها هم که ما فکر می کنیم حواسشون به این چیزا نیست کاملا متوجه میشن. هر چی تلاش کنی بعضی از رفتارهای غلط را تو زندگیت راه ندی بچه ها از بیرون خونه یاد می گیرن.
زن نوشت: روز زن نزدیکه. مبارک باشه و امیدوارم یه روزی برسه که بتونیم حساسیتامونو مدیریت کنیم. اگه بچه ای مثل آرمان با عمه ش رفت و آمد نداره مطمئنا مادر و عمه و پدرش نتونستن رابطه را خوب مدیریت کنن. شما چی فکر می کنین؟
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 198
تاريخ: چهارشنبه
16 اسفند
1396 ساعت: 17:55