این مردان دوست داشتنی

خرید بک لینک
1. داشتم از اون طرف خیابون میومدم این طرف . وسط خیابون که رسیدم راننده جوون ماشینی که جلوی پام ترمز کرده بود ، سرشو آورد بیرون و صداشو مثل مورچه خوار تو کارتون مورچه و مورچه خوار کلفت کرد و گفت : سلام سوسیس!اونقدر شوخیش و صداش بامزه بود که منم زدم زیر خنده و گفتم منظورت کارتون مورچه و مورچه خواره دیگه؟ و اومدم این طرف خیابون در حالیکه واقعا و از ته دل می خندیدم. سوار ماشینم شدم و اومدم راه بیفتم که دیدم یه کم جلوتر همون راننده جوون ایستاده و منتظرمه. بهش که رسیدم باز سرشو از پنجره آورد بیرون و گفت شماره مو می گیری با هم حرف بزنیم و بیشتر آشنا بشیم ؟

ای دل غافل ، خندیدنم به شوخیش باعث شده بود فکر کنه بدم نمیاد ارتباطی را شروع کنم. گفتم ببین اونقدر حرفت برام خنده دار بود که نتونستم جلوی خنده مو بگیرم. من اولا متاهلم و ثانیا همسن مامان توام. اصرار کرد که حالا بهم زنگ بزن با هم حرف بزنیم. گفتم ممنون که اینقدر منو خندوندی و ممنون میشم اگه به خواسته ام احترام بذاری ولی آخه من یهو بهت زنگ بزنم درباره چی حرف بزنم ؟ گفت در مورد مورچه و مورچه خوار :)

ازش خداحافظی کردم و شب سر سفره شام وقتی برای سعید و بچه ها تعریف کردم کلی خندیدیم. داشتم به سعید می گفتم واقعیت اینه که اون خنده شاد و مستانه من فقط به خاطر بامزه بودن اون حرف نبود. بعد از مدتها ته دلم خوشحال شده بودم که مورد توجه واقع شدم. به قول دوستی ، اگر چه نیت این کار نیت درستی نبود و عملا اون جوون مزاحمم شده بود ولی راستشو بگم نتیجه اون نیت نادرست شده بود یه حس خوب که من هنوز می تونم مورد توجه قرار بگیرم. همون شب تو یکی از سیزن های سریال مدرن فامیلی همین اتفاق برای کِلِر مادر خانوده افتاد و خیلی خوشحال شد. سعید با تعجب پرسید واقعا شما زنها از مزاحمت و متلک خوشتون میاد؟ پس چرا میگین به حریمتون تجاوز شده ؟

جوابی نداشتم. چون واقعا این کار یعنی مزاحمت یک مرد برام جالب نیست . ولی نمیدونم چرا اون شب اینقدر مایه شادیم شد. حالا هی بیاین بگین من کمبود توجه و فقدان محبت دارم و نباید از متلک گفتن یه جوونک تو خیابون خوشحال بشم. راستشو بگین شما هم تا حالا شده از متلک گفتن کسی خوشحال شده باشین ؟ درگوشم بگین

2. روز شلوغ و خسته کننده ای داشتم. اونقدر خسته بودم که دیدم دیگه نمی تونم بشینم و کار کنم. برای همین نیم ساعتی زودتر از شرکت زدم بیرون و داشتم با خودم فکر می کردم امروز زودتر برم و به خریدای خونه برسم که دیدم تو ترافیک صدر ، چند تا راننده بهم با بوق و چراغ فهموندن که ماشینم پنچر شده. ای بابا حالا تو این ترافیک و وسط این همه ماشین چیکار کنم ؟ سرعتمو کم کردم که بتونم بکشم سمت راست و یه گوشه اتوبان ترمز کنم و ببینم می تونم پنچرگیری کنم یانه ؟ راستش تا حالا اینکارو نکردم. راننده پشت سریم اونقدر چراغ داد و بوق زد که بیشتر عصبانی شدم و داشتم تو دلم بهش بد و بیراه می گفتم . فکر می کردم داره غُر میزنه که چرا تندتر نمیرم. با هر مکافاتی بود راه باز کرد و اومد کنار ماشین و بوق زد. سرمو از پنجره بیرون بردم و داد زدم مگه نمی بینی پنچر شدم . نمی تونم تندتر برم. آقاهه جواب داد : خانم هی دارم چراغ میدم که بگم بزنین کنار من خودم لاستیکتونو عوض می کنم .

زن کویر نوشت : مرد بیچاره اومد لاستیک ماشینو عوض کرد و من با شرمندگی همش در حال تشکر ازش بودم. مرد قسمت اول هم وقتی ازش تشکر کردم دیگه مزاحمم نشد و رفت.

قرار نوشت : دوستانی که با قرار وبلاگی موافقت کردند تا کنون : ماه بارانی ، وفا ، مهری ، خواننده ، عمه ، سپیده علی ، زیبا ، آقای پدر ، کیهان ، خورشید و بهار هستن. البته بعضی ها تهران نیستن و متاسفانه فقط با اهالی تهران می تونیم فعلا قرار بذاریم. سعید خودم هم را هم به لیست اضافه کنین. حالا می مونه محل قرار و تاریخش.

من عصر پنجشنبه و یا عصر جمعه را می تونم در خدمت دوستان باشم. محلش هم بین پارک ملت یا یک کافه خودتون انتخاب کنین. (خودم که هلاک کافه ام)

فکر کنم تا بتونیم به توافق برسیم تعداد دوستان بیشتر بشه. در هر حال خوشحال میشم دورهمی برقرار بشه.


برچسبها: زن, خاطره
image نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 12:26

صفحه بندی