
این دو سه روز تعطیل فرصت خوبی بود که با دوست و همدم نازنینم ، سعید ، حسابی در مورد کتابهای جدیدی که خوندیم و تحلیل اونا صحبت کنیم، فیلم ببینیم ، آشپزی کنیم ، بیشتر به هم نگاه کنیم و خوشحال باشیم. دلارامم با عشقش و به سفر رفته اند و بعد از روزها کار و خستگی حسابی داره بهشون خوش می گذره. رابطه ی خوبی دارن و مهمترین مسئله اینه که در این سه سال دخترکم حسابه خوشحاله. زنی 25 ساله ، مستقل ، کاردان ، مصمم و با عزت نفس شده و همه ی تصمیماتش به علاوه ی مسئولیتش به عهده ی خودشه. یک سالی هست که به طور م...
ادامه مطلب
گذشته آدم همیشه همراه ادمه. مثل باری بر دوش ادم سنگینی می کنه. هر چی هم بزرگان بگن که گذشته گذشته و آینده نیومده و حال را دریاب ولی بازم هر نشونه ای ، هر اتفاقی، هر منظره ای، حتی یه بو آدمو به یاد گذشته میندازه. البته من خیلی تلاش می کنم تو گذشته گیر نکنم و زمان زیادی را صرف فکر کردن بهش نکنم ولی هویت فعلی زن کویر نتیجه فرایند گذشته و اتفاقاتشه. د...
ادامه مطلب
افتادم روی دور یکنواختی و روزمرگی. احساس روبات بودن بهم دست میده. روبات قشنگترین و بهترین کلمه ایه که می تونم خودمو باهاش تعریف کنم. یک سری وظیفه و مسئولیت تعریف شده ، زمان محدود و مشخص شده ، ایستگاههای کاری محدود ، فرایندهای تکراری . این احساس یکنواختی بدجور آزاردهنده است. اگه بخوام وضعیت این روزهامو در چند کلمه وصف کنم باید بگم : غمگین ، تنها ، خسته ، در گذشته گیر کردههمیشه همینجوره. هر وقت حالم خوب نیست ، میرم گیر می کنم تو گذشته . شایدم بر عکس هر وقت میرم تو گذشته حالم بد میشه. من بر خلاف خی...
ادامه مطلب
داشتم فکر می کردم با همه این اتفاقاتی که دور و برمون وجود داره ، شاید مردم دیگه کم حوصله و بی حال شده باشن و دیگه میلی به خرید کردن نداشته باشن. این روزها آلودگی و زلزله و گرونی و شلوغی وxa0 . . . همه چی دست به دست هم داده تا حال آدما خیلی خوبی نباشه . خودم ولی به شدت نیاز به بیرون رفتن و گشتن داشتم. دو هفته هست که سعید به اهواز رفته و این مدت اونقدر طولانی گذشته که واقعا غیر قابل تحمل شده. دلا و رامبد هم دیگه بنزینشون تموم شده و هر شب بهانه باباشونو می گیرن. ولی می دونیم که احتمالا یک هفته دیگه...
ادامه مطلب
زندگی خیلی عادی و معمولی می گذره. اتفاق خاصی نمیفته. مشکلات همیشگی مالی مثل اختاپوس سایه انداخته و بجز دست و پنجه نرم کردن با قسط و مخارج و چک ها کار شاق دیگه ای انجام نمیدیم. ولی همین زندگی معمولی پر از لحظه های ناب پر احساس و قشنگیه که امید آدمو ر...
ادامه مطلب
قبلا تو این پست در مورد زندگی مهرنوش و آرش نوشته بودم. از اون شبی که مهرنوش بی مقدمه اومد نشست و پرده از غصه بزرگش برداشت ، تقریبا هفته ای یکی دو بار میاد پیشم. شبها یه چای یا قهوه می خوریم و حرف می زنیم. احساس می کنم فقط دوست داره یکی بدون اینکه را...
ادامه مطلب
از سر کار که میام خونه سرگردانم. خونه عوض نشده . اهالی خونه هم عوض نشدن. منم عوض نشدم. فقط شرایط جدیدی که برای خودم وضع کردم را نمی شناسم. بلد نیستم . 22 ساله که تو این قالب بودم. زن خونه ، مادر بچه ها. 22 ساله که چشم بسته وقتی تو خونه ام نظافت می کنم ، آشپزی می کنم ، حواسم به سبد رخت چرکهاست که اگه...
ادامه مطلب