قبلا تو این پست در مورد زندگی مهرنوش و آرش نوشته بودم. از اون شبی که مهرنوش بی مقدمه اومد نشست و پرده از غصه بزرگش برداشت ، تقریبا هفته ای یکی دو بار میاد پیشم. شبها یه چای یا قهوه می خوریم و حرف می زنیم. احساس می کنم فقط دوست داره یکی بدون اینکه راه حلی بده یا نظری بده ، به حرفاش گوش بده. منم میشینم و گوش میدم. بعد از دو سال مهرنوش بالاخره خسته شده بود و تصمیم گرفته بود که قانونی بره دنبال طلاق. تمام وجودش ترس و دلهره بود. از یه طرف می ترسید از بچه هاش دور بشه ، از یه طرف نگران بود که انگ زن مطلقه بهش بخوره ، می ترسید که آرش مهریه شو نده ، یا دیگه هزینه بچه ها را نده و همه ترساش یه طرف ، هنوز امیدوار بود. امید داشت که یه روز آرش پشیمون بشه و برگرده. با همه اینا حس خیلی بدی هم داشت. آدم منفعلی بود که به اسم بچه ها و زن بودن نشسته بود تا آرش تصمیمی بگیره. دائم از من می پرسید چیکار کنم. منم راستش اصلا نمی خواستم دخالتی کنم. فقط اعتراف کردم که اگه خودم بودم همه ترسامو میذاشتم کنار و یه تصمیمی می گرفتم. یا جدا می شدم و هزینه هاشو می پذیرفتم یا می موندم و قید آرش را می زدم و دیگه اینقدر همش منتظرش نبودم.ازش خواهش کردم با آرش حرف بزنه . قهر کردن و سکوت کردن نتیجه ای نداره. گفتم بشین صحبت کن . ببین می خواد چیکار کنه. نمیشه که تو عمرتو هدر بدی و تو تاریکی و بی خبری بمونی. قبول نمی کرد.
خلاصه بدون اینکه با آرش گفتگویی بکنه رفت دنبال کارای جدایی. انگاری دیگه دل کنده بود. دوره سوگواری و ناراحتیش تموم شده و می گفت دیگه نمی تونم، نمی خوام. حدودا یک ماه و نیم پیش بود. یه شب مهرنوش اومد پیشم. هنوز سلام نکرده بود که دیدم تو چشماش یه برق زنده هست. فهمیدم یه اتفاق خوبی براش افتاده. آرش به محض اینکه فهمیده بود که مهرنوش برای جدایی جدی شده ، برگشته بود. یه شب اومده بود خونه و گریه و خواهش و التماس که منو ببخش و من بد کردم و من می خوام بهترین زندگی را برات بسازم و . . . بعدش هم بعد از دوسال و نیم مهرنوش را بغل کرده بود و بوسیده بود و شب هم عشقبازی و صکس.
مهرنوش که دل کنده بود ، دوباره وابسته شد. حرفای آرش را باور کرد و صورتش ده سال جوون تر شد. به خودش می رسید. یه روز مو رنگ می کرد ، یه روز باشگاه می رفت ، دنبال کرم پودر فلان بود و لباس بیسار می خرید. البته آرش بهش گفته بود من الان نمی تونم یهویی برگردم و زندگیمون مثل قدیم بشه. باید بهم فرصت بدی تا آمادگیشو پیدا کنم. فعلا هفته ای دو شب میام خونه و مهرنوش هم پذیرفته بود. مهرنوش دوست داشت باور کنه. دوست داشت بپذیره که قراره همه چیز خوب بشه. که صبر طولانی مدتش بر خلاف حرفای مردم جواب داده و آرش مال خودش میشه.
سه هفته از مهرنوش خبری نبود و منم خوشحال بودم که سرش به زندگیش گرمه و حتما آرش برگشته. برگشتن آرش خیلی هم راحت نبود. دخترش ازش متنفره و وقتی آرش میاد رژین میره تو اتاقش و بیرون نمیاد. امین هم خیلی با پدرش آبش تو یه جو نمیره. این وسط فقط مهرنوش امیدوارانه فکر می کرد همه چیز درست میشه.
تو این سه هفته شروع کردن که دو نفری هم پیش مشاور برن و سعی کنن خودشونو برای شروع دوباره آماده کنن. و مهرنوش کلا پروسه وکیل و طلاقو فراموش کرده بود. تا اینکه هفته پیش مشاور از آرش خواسته که کم کم برگرده تو خونه ولی حد و مرزاشون را برای هم تعریف کنن. آقای آرش خان هم نه تنها همه حرفا و خواهش ها و گریه هایی که پیش مهرنوش کرده بود را فراموش کرده ، بلکه فرموده اصلا من حق داشتم که برم دنبال خواسته های خودم و من حاضر نیستم دوباره برگردم تو این خونه و بردگی این زن را بکنم و این زن توقعش خیلی زیاده و طلاق هم نمیدم چون نمی خوام مهریه بدم . آرش برگشت سر زندگی خودش و من موندم و یه مهرنوش گریان نالان روانی.
یعنی چنان گریه می کنه و زار میزنه که واقعا من و دلارام هم باهاش اشک می ریزیم. واقعا روانی شده. نمی دونم قبلا بین مهرنوش و آرش چی گذشته که فکر می کنه اگه برگرده باید بردگی کنه ، و چرا اینقدر از خونه و بچه هاش فراریه. بالاخره اونم پدره و بچه هاشو مسلما دوست داره. ولی هر چی هست که فعلا مهرنوش ما رو روانی کرده. این زن دل کنده بود . داشت با آرامش می رفت که یه کاری برای خودش بکنه. یه تصمیمی بگیره و جدا بشه. فکر کنم آرش به محض اینکه فهمید مهرنوش تو طلاق جدی شده ، فقط برگشت که جلوی این اتفاقو بگیره. یا شاید وقتی مهرنوش گیر داده که هفته ای دو شب خوب نیست و باید برگردی ، ترسیده و دیده هنوز آمادگیشو نداره. به هر حال حالا هی مهرنوش خودشو سرزنش می کنه که چرا من احمق بودم و چرا حرفاشو باور کردم. مسئله اینه که مهرنوش" دوست داشت که باور کنه "
زن کویر نوشت : راستش چیز جالبی که تو این رابطه دیدم اینه که هر دو طرف به فکر خواسته های خودشونن و نمی خوان هیچ هزینه ای بدن. آرش نمی خواد برگرده و آزادیشو از دست بده. نمی خواد جدا بشه چون باید مهریه بده. مهرنوش نمی خواد جدا بشه چون اون وقت مسافرتهای اروپا و خرجهای آن چنانی و خونه بالای شهر و شاید بچه هاشو از دست بده. نمی خواد اینطوری شوهر پارت تایم هم داشته باشه چون حس خوبی نداره. هیچ کدوم حاضر نیستن با هم حرف بزنن و به یک نتیجه منطقی واحد برسن. فقط این وسط من دارم می بینم که چه بلایی داره سر بچه هاشون میاد. امین که کلا بعد از مدرسه اش میاد خونه ما. یعنی از خونه فراریه. رژین هم که همیشه با مامان و باباش قهره و همه انتقامشو داره از دوست پسر بدبختش می گیره. یعنی در حدی از نظر روحی به هم ریخته است که چند شب پیش به خاطر تپش قلب تو بیمارستان بستری شد.
زن نوشت : من نمیگم زن باید به خاطر بچه هاش هر تحقیر و توهینی را تحمل کنه. زن هم حق زندگی سالم و خوب را داره. ولی الان پای دو تا بچه وسطه که با این کشکمش ها و قهر ها و دعواها و شُل کن سفت کن ها ، آینده شون داره پر از عقده و ناراحتی میشه. دو تا آدم عاقل و بالغ نمی تونن با هم زندگی کنن به هر دلیلی ، نباید بشینن یه راهکار مشترک انتخاب کنن که کمتر به خودشون و بچه هاشون لطمه بزنن ؟ از طرفی قانون ، طرفدار مردهاست و مسلما حق زیادی به مهرنوش نمیده. نمیدونم. شاید چون تو موقعیت اونها نیستم نمی تونم درکشون کنم .
تغییر نوشت : از یه جایی به بعد باید یاد بگیریم به حرمت چند سال زندگی مشترکی که داشتیم ، تو موقع جدایی با رفاقت و احترام و بدون له کردن و ضربه زدن به هم جدا بشیم. نظرتون چیه ؟ نباید تغییر کنیم ؟
برچسبها: زن, جدایی

نوشته شده توسط زن کویر در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 179
تاريخ: پنجشنبه
27 مهر
1396 ساعت: 15:13