مادر تو ای ترانه زیبای زندگی

خرید بک لینک
از سر کار که میام خونه سرگردانم. خونه عوض نشده . اهالی خونه هم عوض نشدن. منم عوض نشدم. فقط شرایط جدیدی که برای خودم وضع کردم را نمی شناسم. بلد نیستم . 22 ساله که تو این قالب بودم. زن خونه ، مادر بچه ها. 22 ساله که چشم بسته وقتی تو خونه ام نظافت می کنم ، آشپزی می کنم ، حواسم به سبد رخت چرکهاست که اگه پر شد بریزم تو ماشین لباسشویی ، دستشویی ها را نگاه می کنم که اگه لازمه بشورم ، دنبال دکمه ای کنده شده - درزی پاره شده - نخی دررفته می گردم که نخ و سوزن به دست بدوزم ، نگاهم به ساعته که میوه بچه ها فراموش نشه ، حواسم به سعیده که چای بریزم و گپی بزنیم. 22 ساله که عادت کردم. دروغ نگم اون وسطاش خیلی هم خوش گذروندم. کتابها خوندم ، فیلمها دیدم ، کافه ها رفتم ، مسافرتهای زیاد و تنها و دوستانه رفتم ، برای خودم خیاطی کردم ، رفاقت کردم . ولی فقط وقتی در آرامش تونستم خوش بگذرونم که تو قالبم بودم و وظایفمو انجام داده بودم. وظایفی که هیچ کس تو خونه دموکرات ما برام تعیین نکرده و هیچ قانونی ننوشته. ولی خودمو ملزم به اجراش می دونستم.

حالا با اینکه فکر فاصله گرفتن و نداشتن مسئولیت فکر خودم بود گیجم. لباسامو عوض می کنم. چای می ریزم و می شینم به خوندن کتاب . ساعت چنده ؟ ساعت 7 عصره. بچه ها شام چیکار می کنن؟ میوه خوردن ؟ خودِ خسته ام میگه ولش کن. دیدی که سرحال و قبراقن. سعید یه چیزی درست می کنه. بقیه کتابو شروع می کنم. فکر می کنم چند ساعت گذشته. به ساعت نگاه می کنم. ساعت یک ربع به هشته. به بهانه ای به آشپزخونه سر می زنم. بوی خوب لوبیا پلو بلنده. خیالم راحت میشه که سعید شام پخته. ازش تشکر میکنم. با شیطنت لبخندی میزنه و میگه مگه ما هر وعده غذایی برای آماده بودن غذامون از تو تشکر کردیم ؟ برو راحت باش. علاقه ام به کتاب پریده. میرم جلوی تلویزیون و سریال مورد علاقه امو میذارم. خودِ سختگیرم افتاده به جونم. غر می زنه و میگه الان چه وقت سریال دیدنه؟ برو برای بچه ها آب طالبی بگیر. چند دقیقه بعد یادم میاد که برای کلاسهای تابستونی رامبد را ثبت نام نکرده ام. حتی هنوز باهاش مشورت هم نکرده ام. سریال را خاموش می کنم. به سعید نگاه میکنم. میگه باز چی شده ؟ چرا نمی تونی یه ساعت مال خودت باشی. میگم کلاسای رامبد. مثل همیشه و هر سال میگه رامبد بدون کلاس تابستونه هم بزرگ میشه. الان تو و حالت مهمتر هستین. خودم ازش می پرسم. اگه علاقه ای داشت ثبت نام می کنم. سریالم را روشن می کنم. هنوز چند دقیقه نگذشته که دلارامم از حموم در اومده و با موهای خیس به من ملحق میشه. چیزی نمیگه ولی می دونم که همیشه این موقع و با موهای خیس من باید موهاشو ببافم. حالا مثلا داره بهم مرخصی میده ! بهش میگم برو شونه بیار ببافم. میخنده و میگه نه تو تو مرخصی هستی. و میره شونه را میاره.

من تو قالب خودم گیر افتادم و فرار و مرخصی از این قالب به این راحتیها نیست. نه من - هر زنی که همسر شده و مادر شده حرف منو می فهمه. زندگی بدون کارهای قشنگ ولی روزمره ای که برای عزیزانمون می کنیم چقدر بی مزه هست. خارج از این قالب را فعلا بلد نیستم زندگی کنم. کمی فرصت می خوام و یه عالمه تمرین .

زن کویر نوشت : راستش خودِ سخت گیرم گیر داده به من که این کارا یعنی چی ؟ این خودِ عادت کرده به قالب ِ درگیر طرح واره های ذهنی داره دیوونه ام می کنه.

تجربه نوشت : برعکس اولش که فکر می کردم قراره خیلی خوش بگذرونم این فرصت و این تجربه تجربه سختیه . واقعا سخته که از قالبم بیرون بیام و فقط به خودم فکر کنم. اصلا نمی دونستم چقدر عادت کرده ام.

ناراضی نوشت : این روزا مصرف سیگارم بیشتر شده. شربت سینه می خورم که صدام در بیاد

نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 22:16

صفحه بندی