
اتفاقات اونقدر پشت سر هم افتاد که برای اولین بار کنترل آنها از دستم در رفت. مشاوره دادن به چند هلدینگ بزرگ و با قدمتی بالای 50 سال ، که هرکدومشون در یک صنعت بخصوصی مشغول به کارهستند ، یکی یکی پیش اومد...
ادامه مطلب
دوستی دارم از خطه مهاباد. کرد و باصفا. این دوست یکبار زندگی منو سعیدو نجات داده. یه روزی داستان مفصلشو می نویسم. دوستی ما فقط به ما دو تا خلاصه نشده. او با خانواده من و من با خانواده او خیلی قاطی شده ایم. عروسی برادرزاده اش بود و دعوت کرد و اصرار کرد که مامان و باباجانم و خواهرام هم بیان. خب اولش گفتم نمیشه و نمی تونیم و کار دارم . و واقعا کار داشتم. سمت جدید تو شرکت به شدت وقتمو می گیره و گرفتن م...
ادامه مطلب
شرکت ما برای افراد سیگاری این امکان را روی پشت بوم همه ساختموناش ایجاد کرده که با گذاشتن چند تا گلدون و یه سقف پلاستیکی ، می تونیم بریم زیر سایه و در جوار گلدونا سیگارمونو بکشیم. هر بار که در طول روز میرم بالا پشت بوم تعدادی از همکاران (آقا) از طبقات مختلف هستن و ضمن کشیدن سیگار از هر دری حرفی می زن...
ادامه مطلب