دوستی دارم از خطه مهاباد. کرد و باصفا. این دوست یکبار زندگی منو سعیدو نجات داده. یه روزی داستان مفصلشو می نویسم. دوستی ما فقط به ما دو تا خلاصه نشده. او با خانواده من و من با خانواده او خیلی قاطی شده ایم. عروسی برادرزاده اش بود و دعوت کرد و اصرار کرد که مامان و باباجانم و خواهرام هم بیان. خب اولش گفتم نمیشه و نمی تونیم و کار دارم . و واقعا کار داشتم. سمت جدید تو شرکت به شدت وقتمو می گیره و گرفتن مرخصی تو این موقعیت به صلاح نبود. از طرفی قول داده بودیم به بچه ها که آخر مرداد میریم یه سفر اروپایی که اونم به علت هزینه بالای بازسازی خونه فعلا به تعویق افتاده بود. خلاصه از دوستم اصرار و از من انکار و بالاخره در آخرین لحظه تصمیم به لبیک به دعوتش گرفتیم. از خانواده فقط مامان تونست بیاد و با مامان و سعید و بچه ها راهی مهاباد سر سبز شدیم. این اولین سفر مامان به تنهایی با ما بود.
از عروسی کردها چیزی نگم که دهنتون آب میفته از بس که قشنگ و جالب بود. لباسها و رنگها و رقصها و آوازها و رسومات و مناسک عروسی عالی بود. البته من قبلا چند بار دیگه به عروسی خواهرزاده های همین دوستم رفته بودم ولی برای دلارام و مامان که اولین بارشون بود خیلی جالب بود. دو روز بزن و بکوب و بخون و بخور وبرقص حسابی حالمونو جا آورد. لباس کردی از دوستم قرض کردیم و پوشیدیم و عکس گرفتیم و بی جنبه بازی در آوردم و اینستاگراممو پر کردم از عکس با لباس کردی و خلاصه روزها و شبای خوبی را گذروندیم.
دیروز برگشتیم با کوله باری از خاطرات شیرین و تنی خسته و چند چمدون لباس کثیف. خانمای نازنین میدونن وقتی از سفر بر می گردیم چند بار باید ماشین لباسشویی روشن کنیم و لباس بشوریم. تا ظهر چمدونا را باز کردم و مرتب کردم و لباسها را شستم و خونه را آب و جارو کردم و مامانکم ناهار درست کرد و سعید خرید کرد و ظهر آقا داداش عزیزم و زن داداش عزیزترم و رامان و جانان عمه اومدن. حسابی بهمون چسبید. بغل کردن جانان کوچولو و گاز گازی کردنش و بوسیدن رامانم و بوییدن آقاداداشم و دیدن زن داداش گلم کلا خستگی را از تنم بیرون کرد.
اگه همه دنیا بگن زن داداش آدم نمی تونه جای خواهر باشه من میگم میشه. مرجان زن مجید ، زن داداشم نیست. خواهریه که نمیذاره من جای خالی خواهرای خودمو اینجا احساس کنم. دختری با محبت و مهربون و کدبانو و خوش قلب. طوری رفتار می کنه که انگاری از اول تو خونواده ما بزرگ شده. ما هم صمیمانه و قلبا دوسش داریم و هرگز با خواهرای خودم فرقی برام نداشته. خلاصه این چند روز را خیلی خوش گذروندیم و حال کردیم. اتفاقاتی هم تو مهاباد افتاد که باید بیام مفصل بنویسم. ولی کو وقت ؟ واقعا این روزها شلوغم .
دختر نوشت : دارم تمرین می کنم با مامان دوست باشم. بیشتر بهش زنگ میزنم (از دو هفته یکبار به هفته ای یکبار رسیده). بیشتر باهاش حرف می زنم. سعی می کنم شوخی کنم. سعی می کنم بهش نزدیک بشم. و می بینم هر قدمی که من برای نزدیکی مامان بر میدارم او چند قدم بر میداره. خدا را چه دیدی شاید رابطه ما هم مادر و دختری شد(رابطه من و مامان همیشه مدیر مدرسه و شاگردی بوده ).سعی می کنم گذشته را بندازم دور و اون خاطرات تلخو فراموش کنم. اونایی که بچه دارین لطفا در حق بچه ها سخت گیری نکنین وگرنه فاصله ای که بچه ها از شما می گیرن اونقدر زیاد و قدیمی میشه که به راحتی نمی تونین اون فاصله را از بین ببرین. مثال می خواین ؟ من
سفر نوشت : این سفر اگر چه لبیک به دعوت دوستم برای عروسی بود ولی جالبه که همین سفر و مسیرش باعث شد من و مامان یه کم بهم نزدیک تر بشیم. بگیم و بخندیم و خوش بگذرونیم . کمتر از مامان فاصله بگیرم و کمتر بترسم. البته همچنان وقتی تو خیابون شالم میفتاد و هیچ کس کاری باهام نداشت ، بازم مامان بهم تذکر میداد و یادآوری می کرد که حتی وقتی 43 سالم باشه و شوهر و دو تا بچه داشته باشم بازم شاگرد مدرسه ای اونم:(. ولی چیزی که برام جالب بود این بود که دعوت این دوست باعث نزدیکی من و مامان شد . همونطور که یه بار دیگه همین دوست زندگی من و سعیدو نجات داد.
زن کویر نوشت : عجب پست گزارش دهی مسخره ای شد.

نوشته شده توسط زن کویر در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: سفری,برای,دوستی,
نویسنده:
بازدید: 179
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 14:26