اتفاقات اونقدر پشت سر هم افتاد که برای اولین بار کنترل آنها از دستم در رفت. مشاوره دادن به چند هلدینگ بزرگ و با قدمتی بالای 50 سال ، که هرکدومشون در یک صنعت بخصوصی مشغول به کارهستند ، یکی یکی پیش اومد. مشاوره امر بسیار سختیه. (نه اینکه چون خودم این کارو میکنم ) ولی فرض کنید قبلا هر روز وارد یک سازمانی می شدم و وظایف مشخص و معینی را در 8 ساعت انجام می دادم. حال که با چند شرکت با حوزه های کسب و کار مختلف قرارداد دارم ، فرض اول، و منطقی ، شناخت حوزه های کسب و کارشارن ، صنعتشان ، فضای فرهنگی و آشنایی با بسترسازی رفتار سازمانیشان ، چارت سازمانی و شناخت افراد قدرتمند سازمان ( بوده که یک منشی یا آبدارچی قدرتش از یک مدیر بالاتر دیدم) . بعد از فاز شناخت ،هر هلدینگی، یک رفتار سازمانی داره ، حتی مدل لباس پوشیدنم توی هر کدومشون فرق می کنه و کار از صبح زود شروع میشه. کار من به سبب تهیه طرح های کسب و کارو مشاوره به استارت اپها و استراتژی ، مجموعه جلسات طولانی مدت صبحانه تا شبه. باور کنید غرق شده بودم در این مستی و شور و هستی که زنده ام. دیگر کارمند نبودم. وقتمو دست خودم بود ولی باید طوری مدیریت می کردم که بتونم به همه کارها برسم.
از طرفی به محض اینکه خسته و مونده می رسم خونه دلم می خواد یه درازی بکشم و یکی بهم یه لیوان نسکافه بده. از خیابون الهیه تا کارگراز کشاورز تا کریمخان برای رسیدن به جلساتم دویده ام. پاهایم همیشه ورم دارند. ولی لذت می برم. من مرغ آزاد شده از تله کارمندی ام که با درخواست بازنشستگی در24 سال کارکردن مذبوحانه در تله تامین اجتماعی حالا آزاد شده ام.
بالباس بیرونی می دویدم تو آشپزخونه ، خورشتهارا شب می پزم ، برنج را صبح زود موقع تهیه صبحانه با شوهرم. شام که حاضر میشه من پشت میز آشپزخونه چرت می زنم و یا کتابی می خونم و وقتی همه به خواب می رن ، مشقام شروع میشه.. شرکتهایی که مشاورشون هستم از صنایع و حوزه های کسب و کار مختلف هستن و من برای جلسه بعدی فردا باید با دست پر برم. حداقل آبرو ریزی نکنم. شب بیداریهای جغدیم برگشته ولی این بار با لذت آموختن و هدف والاتر.
بذارین صادقانه بهتون بگم. من با 25 سال سابقه خودمو بازنشسته کردم. با خودم فکر کردم 5 سال دیگه هم تو یک شرکت می موندم و وقتی مهر بازنشستگی را به برگه ام بزنن ، دیوونه میشم. برم تو پارک بشینم ؟ خیریه بزنم ؟ تو سالنهای آرایشگاه مانیکور کنم. ؟یک روز بعد از مشورت مفصل با شوهرم به این نتیجه رسیدم که بهتره تا جوونم و انرژی دارم خودمو بازنشسته کنم و این همه پیشنهاد شغلی را به صورت مشاوره ساعتی یا پروژه ای قبول کنم. فردا صبحش ما دم در بیمه تامین اجتماعی شماره 13 بودیم. البته با توجه به تلاش مسئولین همیشه در صحنه فعلا بازنشستگیم گیر کرده ولی واقعا بهش فکر نمی کنم. حس یک مرغ از قفس آزاد شده را دارم. کارم صد برابر شده ولی زمان مدیریتش دست خودمه . ضمن اینکه حالا دیگه می تونم کلاسهامو برگزار کنم. البته قبل از سال جدید به کمک تیم تخصصی که جمع شده ایم ، چند دوره آموزشی برگزار کردیم ولی سازماندهی به خاطر ذیق وقت و مشکلات همیشه پیش بینی نشده قیر و قیف ، اونطور که دلم می خواست پیش نرفت.
خوبم. از همیشه خوب ترم. راهم را نه اینکه کاملا پیدا کرده باشم ولی خودم را شناخته ام. من پشت میز نشین دارای سمت و مدیریت نیستم. من از سرک کشیدن به دنیای صنایع مختلف ، مدیران مختلف ، نوع نگرششون و حوزه های کسب و کارشون و کاری که باعث بشه من دائما در حال آموزش باشم لذت می برم.
مَخلص کلام.
سال نو هر چند به تلخی شروع شد و هر چند سال گذشته بره که دیگه بر نگرده ، به همه شما دوستانم مبارک.
زن کویر نوشت : برگشته ام و به اینجا و به همین نام تعلق دارم. دلتنگ همه دوستان و این فضای مجازی بودم. احتمالا متوجه شده اید که با این مدل زندگی وقتی برای نشستن نمیماند ولی چون به این نوع نوشتن وابسته ام، حتما دوباره خواهم نوشت. از همه دوستان عزیزی که با تلفن و پیام و واتس اپ مرا تنها نگذاشتند سپاسگزارم.
امیدوارم در هر کجای ایران هستید سلامتی و برکت و دل خوش داشته باشید.
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 150
تاريخ: پنجشنبه
19 ارديبهشت
1398 ساعت: 9:18