داشتم با عجله مواد الویه را با هم مخلوط می کردم. شام دیر شده بود و من اونقدر حواسم به جدول حل کردنم بود که نفهمیدم باید زودتر شام و ناهار فردا را درست کنم. داشتم سیب زمینی ها را رنده می کردم که تلفنم زنگ خورد. دستم بند بود و با توجه به اینکه کلا وقتی از سر کار به خونه میام موبایلمو جواب نمیدم ، توجهی نکردم. بلافاصله تلفن سعید زنگ خورد. خب تلفن سعید به من ربطی نداشت و خودش هم استخر بود. داشتم مرغ ها را ریش ریش می کردم که بازهم تلفن من و بعدش تلفن سعید زنگ خورد. دستم بند بود و توجهی نکردم. داشتم نخودفرنگی ها را به الویه اضافه می کردم که باز هم ... این بار حدس زدم یک نفر کار واجبی داره. فوری تلفن سعیدو نگاه کردم دخترکم بود. رفته بود برای دوست پسرش کادو تولد بگیره و پولش کم اومده بود و می خواست یکی از ما اینترنتی براش پول واریز کنیم . همونطور که داشتم با دخترک حرف می زدم پیامی از یک دوست توی تلگرام برای سعید اومد. از سعید خواسته بود پول قسط این ماه را هم به همون شماره کارت قبلی بریزه. تلفنم که با دخترک تموم شد رفتم تو فکر. یکی از دوستان سعید خانم مطلقه ایه که بنا به هزاران مشکلی که توی شهرستان داشته چند ماهیه که به تهران مهاجرت کرده. آخرین باری که خونه ما بود وقتی از مشکلات مالی و کمبود پولش برای رهن خونه گفت ، سعید بهش پیشنهاد کرد مبلغی را از بانک وام بگیره ولی قسطهاشو سعید بپردازه. (این اخلاق که اگه کاری از دستمون بر بیاد برای کسی انجام بدیم توی خونواده ما مرسومه ) . اون خانم اولش قبول نمی کرد و بالاخره راضی شد که این کارو بکنه . دیگه ازش خبری نداشتم تا اینکه خونه یکی از دوستان مشترکمون دیدمش و ازش پرسیدم تونستی وامو جور کنی ؟ و جواب داد دیگه نیاز به وام ندارم و مشکلم حل شده. خب منم خیلی باش خوشحال شدم.
بعد از دیدن پیام تلگرافی که ناخواسته در حین مکالمه تلفنی با تلفن سعید دیدم حدس زدم بعدا اون خانم به پول نیاز پیدا کرده و طبق قرارش با سعید وام گرفته و سعید هم در حال پرداخت اون وامه . وقتی سعید از استخر برگشت ازش پرسیدم راستی اون خانم وامشو گرفت بالاخره ؟ و جواب داد نه دیگه لازم نداشت .
حالم خیلی بد شده بود. از طرفی دوست نداشتم بگم من پیام دوستت را ناخواسته دیدم و درجریان قرار گرفتم. از طرفی هر چی توی اعمال و رفتار خودم دقت کردم دیدم هرگز مخالفتی در کمک کردن سعید به اون خانم نکردم که مجبور باشه به من دروغ بگه و از طرف دیگه سعید کلا آدم دروغگویی نیست و بعید می دونم که به من دروغ بگه . خلاصه جواب دادن به تلفن سعید برام شد مصیبت فکری. تا وقتی خوابیدم به این مسئله فکر کردم و جالبه که همش دنبال رفتاری از خودم می گشتم که باعث بشه اونا به من دروغ بگن
زن کویر نوشت : از من به شما نصیحت هرگز به گوشی همسرتون دست نزنید . ممکنه چیزی را ببینید که حالتونو بد کنه
همسر نوشت : امروز حتما به سعید میگم که اون پیامو دیدم و بعدش چه حسی داشتم. باید این مسئله را حتما مطرح کنم . خب من که عمدا به سراغ کنکاش در گوشی اون نرفتم .
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: (13)permission denied,(13) virus,(13)permission denied access to , denied,(13)permission denied make_sock,(13)permission denied access to ,index html denied,(13)permission denied mod_wsgi,(13),(13)permission denied exec of,(13) file read failed,(13)permission denied, http,
نویسنده:
بازدید: 217
تاريخ: چهارشنبه
17 شهريور
1395 ساعت: 1:10