یک جوری پیر و زمینگیر و منطقی و کلیشه ای و چارچوب گرا شده ام که حالم از خودم به هم می خوره. تا همین یکی دو سال پیش به یاد ندارم که از کاری ترسیده باشم و از ابراز احساسی جلوگیری کرده باشم و یا مثلا نگران بوده باشم که اگه فلان برخورد یا فلان رفتار را داشته باشم خلاف عُرف است و تابو شکنی چیز بد و هزینه داریه و من بهتره که توی همون چارچوبهای تعریف شده اجتماعی زندگی کنم. هرگز این طوری زندگی نکرده ام و تمام قد حاضر بودم هزینه های اون شکل زندگی را هم بپردازم. دل نترسی هم داشتم و از انجام کارهای بزرگتر از دهنم هیچ هراسی نداشتم. اگه علاقه ای پیدا می کردم با صدای بلند اعلام می کردم. اگه احساس خاصی داشتم عقل بیچاره را یک دهن بند می زدم و سوار بر اسب احساس می راندم. روزی که موجودی حسابم فقط پنجاه میلیون بود و برای رهن خانه ای به بنگاه رفتم با دیدن یک آپارتمان فروشی که هوش از سرم برده بود ، قولنامه خریدش را امضا کردم و با اطمینان به خودم تونستم پول خریدش را جور کنم. اگه از ماشینم خسته می شدم یک روز هم تحمل نمی کردم و فوری آگهی می کردم و فردای اون روز ماشین جدید را لبخند زنان سوار بودم. به محض اینکه حس کردم باید برای خودم کار کنم شرکت خودمو تاسیس کردم و 4 سال هم دوام آوردم و به محض اینکه دیدم دارم ضرر میدم شرکتو جمع کردم. از وام و قرض و قسط هیچ هراسی نداشتم و برای هر کاری از اونها استفاده می کردم. یک روز که حالم بد بود موهای بلندم را با تیغ از ته زدم و شدم یک زن کچل و چقدر احساس بهتری هم داشتم تا جایی که سه سال پشت سر هم با کله کچل زندگی کردم و عروسی ها و مهمونی ها رفتم و پشیزی برای حرف مردم ارزشی قایل نبودم. کلا من برای اون جور زندگی ساخته شدم نه اینکه مثل این روزها ، زمینگیرانه و پیرانه ، فقط آهسته برم و آهسته بیام که گربه شاخم نزنه .کارمند گونه میام سر کار و مثل یک کارمند خوب حرف گوش کن به هر آنچه مدیرم میگه عمل می کنم و هیچ اظهار نظری هم نمی کنم. یعنی نه اینکه مخالفت یا نظری نداشته باشم ولی انگار دلم نمی خواد بحث کنم. منی که کلی ادعا داشتم که علاوه بر شرکت خودم چند سال هم مدیر عامل یک سازمان دولتی بوده ام ، حالا مثل یک پیرزن حرف گوش کن همکار پرادعای فیسی و افاده ای خودمو که پیردختری لوس و نُنُرهست و تمام حرفاش در طول روز به تحقیرما بچه داران می گذره و دائم از سگ نازنینش حرف می زنه ، نه تنها تحمل می کنم که حتی بهش لبخند هم می زنم و جیکم هم درنمیاد. هر روز لیست کارهایی که باید برای تغییر بکنم و لیست وسایلی که می خوام عوض کنم را می نویسم ولی ثانیه ای هم فکر نمی کنم که اون کارها را عملیاتی کنم. انگار دَوَنده ای بوده ام که سالها دویده و حالا که به مقصدی رسیده حس و حال دوباره دویدن را نداره . زیر سایه درختی لمیده و می لُمبانه. توی جمع اگه می خوام حرفی بزنم کلی بالا و پایینش می کنم و آخرش هم اون حرفو نمی زنم. کلا یه جور حال به هم زنی منزوی و ساکت و آروم شدم. پیری به سراغم اومده یا انرژیم تموم شده ، نمیدونم . ولی اینو می دونم که این رفتار و روحیه مال من نیست. یه جورایی عوض شدم شایدم عوضی شدم. همش به خودم امید می دم که شاید بعد از این استراحت دوباره به دویدنم ادامه خواهم داد .
زن کویر نوشت : به قول یکی از دوستان از موتورم زیادی کار کشیدم و حالا موتور سوزوندم.
خراب نوشت : نیاز به یک تعمیر و تغییر اساسی دارم. بدجوری خرابه و مستعمل شدم.
منزوی نوشت : یکجا نشینی و آرامش به طور مسری تمام سلولهای بدنمو درگیر کرده تا جاییکه می ترسم اگه همینجوری پیش برم کم کم به فلج و قطع نخاعی هم برسم.
حسرت نوشت : من اون مَنِ قدیمم را دوست دارم و دلم می خواد به همون دونده نترس با روحیه برگردم. ممکنه؟
همسر نوشت : حتی سعید هم که قبلاها از اون همه شتاب و تکاپو و ریسک های من شکار بود دائما به من یاداوری می کنه که چرا اینقدر ساکت و آروم شدم. طفلک همه عمر مشترکمون نگران کارها و رفتار من بوده و حالا به این آرامش عادت نداره . و یا شاید فکر می کنه این آرامش قبل از طوفانه و از طوفانش می ترسه.
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: (15),(15) select the wrong statement,15 weeks pregnant,15 f,15 minute meals jamie,15 mg meloxicam,15 fifa,15 jade helm,15 ar,15 madden,
نویسنده:
بازدید: 173
تاريخ: چهارشنبه
17 شهريور
1395 ساعت: 1:09